درنگ‌هایی درباره‌ی اقوام ایرانی و ساختار سیاسی مطلوب

 

بابك امیرخسروی

درآمد:
تنوع قومی در ایران در نفس خود تهدید نیست تا احیاناً لازم باشد برای رفع و دفع آن به تدبیر نشست و اقدام‌كرد؛ زیرا این امر، یك واقعیت عینی "تاریخی ـ جامعه‌شناختی" ایران، از بدو پیدایش آن است. از همان آغاز، اقوام آریایی ماد و پارس و پارت به‌هنگام اسكان و استقرار در نجد ایران، با دیگر اقوام آریایی و غیرآریایی پیش از خود و ساكنان این سرزمین درهم‌آمیختند و به‌ویژه تحت‌تاثیر تمدن‌های پیشرفته‌تری نظیر عیلامی‌ها، در منطقه‌ی خوزستان و مانناها در اطراف دریاچه‌ی ارومیه، قرارگرفتند. ماننایی‌ها و عیلامی‌ها، از لحاظ فرهنگ و تمدن اثرات مهم و ماندگاری از خود بر دولت مادها و هخامنشیان برجای گذاشتند.

بعد‌ها نیز، با حمله‌ی اعراب به ایران و اسكان‌شان در سراسر كشور و سپس با هجوم قبایل و طوایف گوناگون ترك و تركمان و تاتار و مغول‌ها، این درهم‌آمیزی عمق و گسترش بیش‌تری یافت و سیما و تركیب خونی-تباری ایرانیان را دچار تغییرات و دگر‌گونی‌های ژرف‌تری كرد. بافت مردم‌شناسی كنونی ما، بازتاب این اختلاط و آمیزش‌هاست و بی‌گمان پویایی و شادابی آن متأثر از آن می‌باشد.

بدیهی است كه تنوع قومی در ایران، همچون واقعیتی عینی در جامعه‌ی كنونی ما، الزاماتی دارد و حقوقی را می‌طلبد كه مشروع‌اند. پس می‌بایست برای تأمین عدالت و برابرحقوقی شهروندان، به آن‌ها توجه شود و راه حل ارایه گردد.

‌كشور ایران دوهزاروپانصد سال پیش، برپایه‌ی رواداری و احترام به حقوق اقلیت‌های قومی، زبانی و مذهبی اداره می‌شد. استوانه‌های برجای مانده از كورش و نوشته‌های كتیبه‌های بیستون و پاسارگاد به زبان‌های مختلف، حتی روایات كتاب مقدس تورات، بهترین گواه این راه و روش مدبرانه‌ی كشورداری در ایران بوده است. آرنولد تورن بی، پژوهشگر و تاریخ‌نگار معتبر قرن بیستم، شیوه‌ی حكومت‌مداری هخامنشیان را "اولین سازمان ملل‌متحد" در جهان نامیده است! پس چه‌گونه ممكن است در قرن بیست‌و‌یكم، كه بشارت‌دهنده‌ی آزادی و حقوق‌بشر در جهان است، نسبت به این خواست‌ها بی‌اعتنا ماند؟ و از روی بی‌تدبیری، میدان را برای گروه‌های افراطی و سوءاستفاده‌چی‌های بیگانه بازگذاشت؟

تظاهرات مردم در چند ماه گذشته در تبریز، این زادگاه عزیز من و در دیگر شهرهای آذربایجان، برسر یك كاریكاتور كم‌اهمیت و حوادثی كه منجر به اِعمال قهر و خشونت‌گردید و ده‌ها كشته و زخمی برجایگذاشت، به‌حق همه را نگران و آزرده‌خاطر نمود. البته اگر نیك بنگریم، آن كاریكاتور تنها بهانه‌ای بود برای بروز خشم و اخطاری جدی تا شخصیت و هویت قومی آذربایجانی‌ها بیش از این مورد بی‌احترامی قرار نگیرد و به‌خواست‌های به‌حق آن‌ها، نظیر فراگیری زبان مادری و مشاركت در اداره‌ی امور محلی كه مبنای دموكراسی است، توجه عاجل شود. این از شگفتی‌های جامعه‌ی سیاسی كشور ماست كه دفاع از یك حق انسانی اولیه و تلاش به‌دست‌آوردن‌ ‌آن، پی‌آمدهای نگران كننده‌ای را برای ملت و دولت به‌دنبال دارد.

مثلاً فراگیری زبان مادری و به‌كارگیری آن در امور روزانه‌ی زندگی، در رأس مطالبات مردم آذربایجان و سایر اقوام و اقلیت‌های زبانی-فرهنگی قرارگرفته است. این خواست، قبل از این كه موضوع و مقوله‌ای قومی و در حوزه‌ی مسایل قوم‌شناسی باشد، به‌نحوی كه برخی عناصر افراطی قوم‌گرا آن‌را در مقوله‌ی "مسأله‌ی ملی" قراردهند و اصل"حق ملل در تعیین سرنوشت خویش" را به‌میان‌كشند، اساساً یك خواست دموكراتیك و در زمره‌ی حقوق بشر‌ ‌است و در منشور جهانی حقوق بشر نیز با همین مضمون وارد شده و روی آن تأكید شده است. ‌ ‌

به‌باور من، تمركززدایی در ساختار قدرت در ایران نیز صرفاً یك ضرورت برخاسته از بافت قومی ایرانیان نیست؛ بل، این امر نیز در ارتباط با امر دموكراسی است. هدف نیز تأمین مشاركت واقعی و مؤثر مردم در اداره‌ی امور روزمره‌ی زندگی اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی خویش است. لذا هر راه‌حلی در این راستا، می‌باید شامل همه‌ی ایالات و ولایات ایران باشد نه محدود به مناطق مسكونی اقوام ایرانی. ‌ ‌

آن‌چه در رویدادهای اخیر آذربایجان نگران‌كننده و هشدار‌دهندهاست، نیرو‌گرفتن گروه‌های افراطی در درون و بیرون از كشور است؛ دسته‌هایی كه با تكیه بر احساسات پاك و مطالبات روای قاطبه‌ی مردم آذربایجان، نغمه‌ی جداسری سرداده و استقلال آذربایجان را مطرح می‌سازند. قدرت‌های خارجی و همسایگان آزمند ایران نیز با مقاصد سیاسی و انگیره‌های اهریمنی، به اشكال گوناگون مشوق آنان‌ هستند و نغمه‌هایی همچون: "آذربایجان بیراولسون، مركزی باكی اولسون"، (آذربایجان متحد باشد، مركز نیز باكو باشد) بازتاب آن‌است. این‌گونه شعارها روح آذربایجانیان ایران‌دوستی كه تعلق قلبی خود به ملت ایران را بارها در بزنگاه‌های تاریخ ایران، با جان‌فشانی به اثبات رسانده‌اند، سخت می‌آزارد. برای نسل من كه در نو‌جوانی شاهد فراز و فرود" فرقه‌ی دموكرات آذربایجان" بوده‌و ماجراهای غم‌آور و عبرت‌انگیز ساخته و پرداخته‌ی بیگانگان را دیده است، مشاهده‌ی این‌كه این روزها، در خطه‌ی آذربایجان گروهی ولو اندك، از جوانان و دانشجویان در صفوف این حركات اعتراضی به‌سوی این‌گونه شعار‌ها و‌جریانات افراطی جدایی‌طلب جلب شده‌اند، بسیار تأسف‌انگیز است. شعار فوق‌الذكر شعار دیگری را در ذهن من تداعی می‌كند كه نیم‌قرن پیش رایج بود و رهبران فرقه‌ی دموكرات آذربایجان‌ در مطبوعات خود می‌نوشتند و در مراسم مختلف بر زبان می‌آوردند كه "یاشاسین میرجعفر باقروف، واحد آذربایجانین آتاسی( "زنده‌باد میرجعفر باقروف پدر آذربایجان واحد.) ‌ ‌

علی‌رغم آن‌كه خوشبختانه هواداران این‌گونه شعارها و خواست‌ها در ایران اندك‌اند، نباید خطر بالقوه‌ی این رویكرد را نادیده‌گرفت؛ ماجرایی كه 60 سال پیش به‌دستور ژوزف استالین و كارگردانی میرجعفر باقروف برای تأمین هدف‌های آزمندانه‌ی استراتژیك و توسعه‌طلبانه‌ی روسیه و به‌قصد كسب امتیاز نفت شمال در عرض چند هفته سرهم‌بندی‌گردید و هزار افسوس كه كمونیست‌های پاكدامن و خوش‌باوری از تبار سید‌جعفرپیشه‌وری، بازیگران آن سناریو شدند. به‌یاد دارم هنگامی كه استالین قرارداد نفت شمال را با احمد قوام نخست‌وزیر وقت ایران امضا كرد و پنداشت كه به‌‌كام خود رسیده است، پشت فرقه‌ی دموكرات را خالی‌كرد و پیامد این بازی سیاسی و معامله‌ی اهریمنی، قربانی و در‌به‌در شدن هزاران زن و مرد شریف و ایران‌دوست آذربایجانی بود!

همان‌گونه كه تشكیل یك‌شبه‌ی فرقه و اقدامات و دست‌آوردهای آن، حاصل شرایط استثنایی ناشی از جنگ و حضور ارتش سرخ در ایران بود، نباید پیدایش اوضاع و احوال استثنایی از نوع دیگر را، با توجه به اوضاع پرتنش منطقه و خصومت میان دولت جمهوری اسلامی با آمریكا و اسراییل و آز و طمع همسایگان را ناممكن و منتفی دانست؛ باید كاملاً هوشیار بود. منتها راه مقابله با گرایشات افراطی در میان اقوام ایرانی، ضرب‌و‌شتم و سركوب هر اقدام و حركت اعتراضی، آن‌گونه كه در رویدادهای آذربایجان وكردستان و اهواز شاهد آن بودیم، نیست. باید هم به خواست‌های به‌حق اقوام ایرانی توجه‌كرد و در‌جهت یافتن راه‌حل واقع‌بینانه، صادقانه تلاش‌كرد و هم دست به‌كار توضیح اقناعی گسترده زد و جوانان را با تاریخ طولانی ایران و به‌ویژه با حوادثی كه در یكی-دو قرن گذشته روی داده است، آشنا كرد. ‌ ‌

نوشته‌ی حاضر تلاشی متواضعانه‌ای در این راستا و درنگ‌های من در اطراف این مقوله است. در این رابطه طرحی هم تهیه‌كرده‌ام كه امیدوارم آن‌را در فرصت مناسب دیگر در اختیار خوانندگان محترم نشریه قرار بدهم. ‌ ‌

به‌باور من، بدون توجه و بررسی ویژگی‌های مقوله‌ی قومی-ملی در ایران و بدون درنظرگرفتن سرنوشت مشترك و مناسبات و پیوندهای تنگاتنگ تاریخی اقوام ایرانی طی سده‌ها و هزاره‌ها با یكدیگر و نقش آن‌ها در تكوین و شكل‌گیری ملت ایران، كه خود از عناصر متشكله‌ی آن هستند و به‌ویژه بدون بررسی جایگاه دولت واحد و مركزی در این روند تاریخی، نه می‌توان به راه‌كار درست و واقع‌بینانه‌ای برای تأمین خواست‌های به‌حق اقوام ایرانی دست‌یافت و نه امكان دارد آن‌چنان طرحی درباره‌ی ساختار غیرمتمركز دولت در نظام دموكراتیك آینده ارایه داد كه هم بازتاب واقعیت تاریخی ـ جامعه‌شناختی ایران باشد و هم تحقق‌‌پذیر. ‌ ‌

اساساً مبحث دولت و نقش و جایگاه آن در تاریخ ایران، به‌ویژه در رابطه با ملت ایران، بسیار اساسی است. جست‌وجوی راه‌كاری برای حل معضلات قومی-تباری در ایران و راه‌حل ساختار دولتی غیرمتمركز در ایران این نیست كه نمونه‌های دیگر كشورها را مدل قرار دهیم و با سلیقه‌ی خود بهترین و موفق‌ترین آن را انتخاب‌كنیم و آن‌را به‌طور مكانیكی برای ایران پیشنهادكنیم. این امر بدون درنظرگرفتن واقعیت تاریخی-جامعه‌شناختی ایران و تنگناهای امروزی ناشی از موقعیت جغرافیای سیاسی كشور، می‌تواند فاجعه‌آفرین باشد؛ لذا مكث كوتاه روی برخی از این موضوعات را برای فهم بهتر موضع و راه‌كاری كه پیشنهاد می‌كنم، ضروری می‌دانم. از مبحث دولت آغاز می‌كنم:

‌نسخه‌برداری،راه‌یافت مسأله‌ی ملی در ایران نیست احساس من این است كه متأسفانه طیفی از روشن‌فكران و سیاسی‌های قوم‌گرا، نسبت به تاریخ ایران كم‌توجه هستند و در چه‌گونگی مناسبات و پیوند عمیق و یك‌دلی و یگانگی كه میان اقوام و اقلیت‌های زبانی-فرهنگی ایرانی وجود دارد، به‌قدركافی درنگ نمی‌كنند. آن ‌چه به‌ویژه تأسف‌آور است، نسخه‌برداری از كشورهای دیگری است كه كوچك‌ترین سنخیتی با ایران ندارند. این طیف با اختلاط مقوله‌ی قوم با ملت و با چنین برداشت نادرستی، ایران را كشوری چندملتی یا "كثیرالمله" می‌نامند و به‌جای قوم كلمه‌ی ملیت را به‌كار می‌برند و از ملیت‌های ساكن سرزمین ایران سخن می‌گویند! گویی "ملیت" مرحله‌ای بینابین قوم و ملت است! حال آن‌كه ملیت، معنایی جز تعلق هر شهروند به یك ملت معین ندارد. لذا به‌كارگیری آن جز "كثیرالمله" انگاشتن ایران نیست. درواقع این دوستان قوم را كه یك مقوله‌ی مردم‌شناسی است با ملت كه یك پدیده‌ی جامعه‌شناختی- تاریخی است یكسان درنظر می‌گیرند و قانونمندی‌های ویژه‌ی ملت را به اقوام تشكیل‌دهنده‌ی آن تعمیم می‌دهند. به‌عبارت دیگر، پدیده‌ی ملت را به قوم و تبار تقلیل می‌دهند. حال آن‌كه هرقوم فی‌نفسه ملت نیست و كم‌تر ملتی است كه بر قوم واحد استوار بوده باشد.

لازمه‌ی پیامد"كثیرالملله" تلقی‌كردن ایران، انطباق اصل "حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش" در مورد تك‌تك این "ملت"ها و پذیرش حق جدایی آن‌ها برای برپایی دولت‌های مستقل به تعداد مدعیان آن است! یعنی گام‌گذاشتن در زمین لغزانی كه دیر یا زود، زمینه را برای پاره‌پاره‌شدن ایران فراهم خواهد‌ساخت.

شاید نیازی نباشد، ولی باز تأكید می‌كنم كه در ایران، مناسبات "ملت سلطه‌گر" كه ظاهراً "ملت فارس" ناموجود مد‌نظر است و" ملت‌های زیرسلطه" كه از قرار، اقوامِ ساكن ایران هستند، وجود نداشته و ندارد. این به‌معنی انكار برخی تبعیضات موجود و عدم رعایت حقوق اقوام و اقلیت‌های زبانی-فرهنگی نیست. منظور من نقد مواضع كسانی است كه با طرح این‌گونه تزهای نادرست تخم كین میان "ترك و فارس" كاشته و مسایل بیهوده می‌آفرینند. متأسفانه این اواخر، بازار این‌گونه سم‌پاشی‌ها رونق پیدا كرده است.

در این مورد، كسانی را كه با حسن نیت این حرف‌ها را تكرار می‌كنند، به مطالعه و تعمق دوباره در تاریخِ نه‌چندان دور میهن‌مان دعوت می‌كنم:

چه حكمتی در این نهفته است كه در 500 سال گذشته، همه‌ی سلسله‌های پادشاهی كه هركدام به قوم خاصی تعلق داشته‌اند، هرگز به‌فكر تشكیل دولت قومی-زبانی خاص خویش نیفتاده‌اند و همواره اولین هدف‌شان تأمین وحدت سرتاسری ایران و ایجاد دولت واحد ایران بودهاست؟ چه رمزی در این نكته نهفته است كه صفویه از اردبیل به‌پا می‌خیزد و شاه اسماعیل تا پایش به تبریز می‌رسد خود را پادشاه ایران می‌خواند و نه پادشاه آذربایجان؟ و اولین اقدام او جنگ با تركان عثمانی می‌شود؟ و خود وی و جانشینانش به‌خاطر تمامیت ارضی و استقلال ایران با ازبك‌ها و باز با ترك‌های عثمانی به نبرد بر می‌خیزند؟

چه‌گونه است كه صفویه‌ی آذری‌تبار، بدون دو‌دلی، پایتخت خود را از اردبیل به تبریز و از آن‌جا به قزوین و سرانجام به اصفهان منتقل می‌كند و شاه‌عباس از اصفهان است كه نصف‌جهان می‌سازد نه از اردبیل یا تبریز؟ و تمام هم‌وغم او سرافرازی ملت ایران است نه یك ایالت و قوم خودی؟

رفتار و هنجار قبایل افشار و قاجار نیز بر همین روال است. نادرشاه از خراسان و آغامحمدخان قاجار از استرآباد برخاستند و در تاریك‌ترین لحظات تاریخ ایران، تا دم مرگ در راه استقلال و برای حفظ تمامیت ارضی ایران جنگید‌ند. عجبا كه قاجار نیز تهران را پایتخت خود قرار می‌دهد و دچار وسوسه‌ی محلی‌گری و قوم‌گرایی نمی‌شود؟ كریم‌خان زند لُرتبار، پایتخت خود را شیراز قرار می‌دهد و نه بروجرد. خود را وكیل‌الرعایای ایران می‌خواند نه لرستان؟ پاسخ همه‌ی آنان بی‌‌گمان، در بازتاب احساس تعلق‌شان به ملت ایران است. مردان بزرگ ما، علی‌رغم هویت قومی و ایلی‌شان، خود را متعلق به ایران می‌دیدند و نه به یك قوم خاص و معین! پس چه‌گونه است كه طیفی از هم‌ولایتی‌های عزیز من این واقعیت را نمی‌بینند كه رشته‌ای نا‌مریی فرد‌فردِ ما را، علی‌رغم وابستگی و هویت قومی‌مان، به ملت واحد ایران پیوند داده است كه جدایی از هم را نا‌ممكن می‌سازد؟ شاید نیازی به گفتن نباشد كه ارزیابی من از این شاهان، در چارچوب بحث مسأله‌ی ‌ملی و سرگذشت ملت ایران است، نه داوری درباره‌ی نحوه‌ی حكومت‌مداری آن‌ها كه پُر از ظلم و ستم بود كه خود داستان غم‌انگیز دیگری است.

تمركززدایی در ساختار دولت
از جمله تدابیر لازم، ایجاد یك ساختار دولتی غیرمتمركز است كه می‌تواند راه‌گشای برخی از معضلات كنونی كشور باشد. این تدبیر درعین‌حال می‌تواند بستر مناسبی را برای پاسخ‌گویی به برخی از خواسته‌های اقوام ایران نیز فراهم آورد. تمركززدایی در شمار موضوعاتیاست كه دموكرات‌های ایرانی از هر نحله و گرایش سیاسی، برای اداره‌ی امور و كشورداری به آن می‌اندیشند و خواستار آن هستند. با این قید كه ساختار غیرمتمركز دولت، همه‌ی ایالات را دربر بگیرد و اساساً برپایه‌ی تقسیم‌بندی‌های جا‌افتاده‌ی اداری كشور باشد، نه تركیب قومی آن. زیرا اساساً تقسیم‌بندی ساختار اداری كشور ایران بر مبنای قومی، با توجه به درهم‌آمیختگی اقوام در یكدیگر؛ پخش و پراكندگی آن‌ها در سراسر كشور ناشی از مهاجرت‌ها و جا‌به ‌جایی‌های درون كشوری كه به دلایل گوناگون طی قرن‌ها صورت‌گرفته و جا افتاده است؛ و به‌ویژه به‌علت تعریف‌نا‌پذیر‌بودن "فارس‌زبان‌های" كشور به‌مثابه قوم واحد كه از خراسان تا فارس و كرمان و ایالات مركزی را در برگرفته است، امری ناممكن می‌باشد.

بی‌گمان، شیوه‌ی كشور‌داری غیر‌متمركز و اساساً هرنوع تمركززدایی و انحصار‌شكنی دیگر، از جمله تجزیه‌ی بخش قدرقدرت مالی-صنعتی متمركز در بخش دولتی و انتقال آن‌ها به بخش خصوصی، شرط لازم و از الزامات رشد موزون و شكوفایی اقتصادی- فرهنگی برای كل كشور، به‌ویژه برای مناطق عقب‌افتاده‌ی ایران است. بی‌تردید، تمركززدایی در هر عرصه و زمینه‌ای، از پیش‌شرط‌های برقراری دموكراسی به‌معنی مشاركت واقعی و پایدار مردم در امور كشور پهناور و پرجمعیت ایران است، لذا این یك خواست دموكراتیك عمومی و مستقل از معضلات و خواست‌های اقوام ایرانی می‌باشد.

شیوه‌ی كشورداری غیرمتمركز در ایران به قدمت تاریخ مدوّن آن است. ساتراپ‌ها در زمان امپراطوری هخامنشیان؛ شهریاران به‌هنگام اشكانیان با دو مجلس كه حدود اختیارات پادشاه را تا‌حدی كنترل می‌كردند؛ مرزبانان در دوره‌ی ساسانیان و سیستم ممالك محروسه از اواخر صفویه تا انقراض سلسله‌ی قاجار از نمونه‌ها و اشكال مختلف آن است. با این ویژگی كه این‌گونه ساختارهای غیرمتمركز، همواره در چارچوب یك دولت مركزی با پادشاهان كم‌وبیش قَدَرقدرت در مركزیت آن، توأم بوده است.

یادآوری این نكته نیز در رابطه با بحث ما درخور اهمیت است كه تاریخ ایران فا‌قد دوران برده‌داری به‌مثابه شیوه‌ی تولید و نیز فاقد سیستم فئودالی از نوع اروپایی آن بوده است. در اروپا، فئودال‌ها هر یك در قلمروی خود همچون "شاهك"هایی، مانع مركزیت و تمركز قدرت در دست پادشاهان بوده‌اند. روند شكل‌گیری دولت و ملت در این كشورها، یا به‌گونه‌ی فرانسه، از راه حذف قهرآمیز فئودال‌ها و نظام فئودالی، صورتگرفته است یا مثل آلمان، از اتحاد آن‌ها در یك نظام فدراتیو. در ایران به دلایلی كه ورود به آن خارج از حوصله‌ی این نوشته است، از سه‌هزار سال پیش، جز در دوره‌های كوتاه و گذرای ضعف و ازهم‌پاشید‌گی كشور كه ناشی از تهاجمات و كُشت و كُشتارهای بیگانگان بوده است، معمولاً دولت مركزی با شاهان كم‌وبیش پرقدرت حكومت‌كرده و مانع از "فئودالیزه" و قطعه‌قطعه‌شدن ایران شده‌است.

تشكیل دولت واحد و مركزی در ایران، چه در ایران باستان و چه از پانصدسال پیش به این‌سو، به‌طور عینی دست‌آور‌دی مترقی و فرجام یك روند طولانی است؛ لذا اصلاحات ساختاری و دموكراتیزه‌كردن آن می‌باید با حفظ این دست‌آورد تاریخی صورت بگیرد نه به‌گونه‌ی برگشت به دوران غم‌انگیز ملوك‌الطوایفی! افراد صادق و با حسن‌نیتی كه از روی اعتقاد، بر سیستم فدرالی در ایران اصرار می‌ورزند، باید عنایت‌كنند كه فدرالیسم در ایران، مستقل از غیرعملی‌بودن كه در بالا به آن اشاره‌شد، تحت هرشكلی كه ارایه شود، با توجه به بافت مردم‌شناسی كشور و وجود مناطق و ایالاتی كه ساكنان آن، بافت قومی- تباری نسبتاً یك‌پارچه دارند، درعمل، به‌همان فدراسیون اقوام تقلیل خواهد یافت. چنین راه‌یافتی، در موقعیت جغرافیای سیاسی ایران در منطقه، می‌تواند عواقب ناگواری به‌بارآورد.

شایان توجه و درنگ است كه اغلب سازمان‌های سیاسی و قاطبه‌ی صاحب‌نظران قوم‌گرا كه راه‌حل فدراتیو را برای ایران مطرح می‌سازند، منظورشان همان فدراسیون اقوام است و اگر نیك بنگریم، همان‌ها نیز از كشور چند‌ملتی یا "كثیرالمله" ایران سخن می‌گویند و طرفدارآتشین تحقق اصل "حق ملت‌ها برای تعیین سرنوشت خویش" درمورد اقوام ایرانند.

نگاهی به رویدادهای انقلاب مشروطه نشان می‌دهد كه پایان‌دادن به دوران خان‌خانی و هرج‌ومرج، آرزو و خواست پایه‌گذاران جنبش مشروطه‌ی ایران بوده و تلاش آن‌ها در راه برقراری حكومت قانون و تشكیل یك دولت مركزی مقتدر بوده است. تلاش‌هایی كه طی صد سال گذشته در این زمینه صورت گرفته است، مستقل از ایراداتی كه به شیوه‌ی عمل‌ها و رفتارها وارد است، به‌طور عینی دست‌آوردی مثبت و مترقی بودهاست. بدیهی است منظور پایه‌گذاران جنبش مشروطه از تشكیل دولت مركزی، استقرار یك دولت متمركز غول‌پیكر و احیای "استبداد شرقی مدرن" نبوده است.
به‌همین مناسبت، پدران آگاه و روشن‌بین ما، موازی با خواست پایان‌دادن به سیستم ملوك‌الطوایفی و ایجاد یك دولت مركزی، همزمان با تصویب قانون‌اساسی و متمم آن، قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی را نیز از تصویب گذراندند. این امر بازتاب درایت آن‌ها برای برپایی و احیای دولت مركزی مدرن به‌شیوه‌ی بدیع كشورداری غیرمتمركز در شكل "انجمن‌های ایالتی و ولایتی" كه خود ُملهِم از شیوه‌های سنتی كشورداری در ایران بود، می‌باشد. این طرح كاملاً اصیل و ایرانی، از ابتكارات بدیع پیكارجویان راه آزادی در انقلاب مشروطه به‌ویژه درخطه‌ی آذربایجان بود.

حالا نیز پیشنهاد من برای ساختار دولتی غیرمتمركز، احیای همان تجربه‌ی اصیل انجمن‌های ایالتی است كه یادگار ناكام انقلاب مشروطیت می‌باشد؛ البته به‌شرط به‌روزكردن و اصلاح آن. این راه‌حل، همه‌ی ایالت‌های ایران را در‌بر می‌گیرد و چارچوب قومی ندارد. ولی در طرحی كه من جداگانه تهیه‌كرده‌ام، قید شده است كه انجمن‌های ایالتی، در مناطقی نظیر آذربایجان، كردستان، تركمن‌صحرا، بلوچستان و منطقه‌ی عرب‌نشین خوزستان، می‌تواند و باید اضافه بر وظایف و حقوق عمومی و مشترك با سایر انجمن‌های ایالتی، وظیفه‌ی مضاعفی را برعهده بگیرد؛ اداره و تصدی امور مربوط به آموزش زبان مادری، در كنار زبان فارسی در مقام زبان مشترك ایرانیان؛ ترتیب به‌كارگیری زبان مادری در امور محلی و اداری؛ و نیز فراهم‌آوردن شرایط و امكانات برای توسعه و شكوفایی فرهنگ قومی-تباری و تشویق سرایندگان و نویسندگان به آفرینش‌های هنری و ادبی به زبان محلی، در شمار این وظایف است.

حدود كلی و تمایز وظایف دولت مركزی و انجمن‌های ایالتی را در خطوط اصلی آن، می‌توان چنین ترسیم كرد:

دولت مركزی، مسؤول و مجری سیاست خارجی؛ تنظیم‌كننده‌ی سیاست مالی و پولی و امور گمركی و امور ارتش و دفاع ملی و پاسداری از استقلال و تمامیت ارضی ایران؛ برنامه‌ریزی در مقیاس كشور و نیز مالك ثروت‌های ملی نظیر نفت و گاز است. مجلس شورای ملی به‌مثابه تنها قوه‌ی مقننه، مسؤول قانون‌گذاری در سطح كشور در اصلی‌ترین امور اقتصادی، آموزش و پرورش و تدوین قوانین مدنی و حقوق اساسی شهروندان است.

انجمن‌های ایالتی، از طریق نهادهای شورایی و اجرایی محلی انتخابی، مسؤول اداره و تصدی امور منطقه در زمینه‌های اداری، فرهنگی، آموزش و پرورش، بهداری و بهداشت، محیط زیست و آبادانی و امور انتظامی و امور شهرداری و نظایر آن‌ها، در چارچوب اصول و مبانی قانون‌اساسی كشور و رعایت استقلال و تمامیت ارضی ایران است.

از جمله مسایلی كه می‌توان برای به‌روز‌كردن تجربه‌ی انجمن‌های ایالتی مورد مطالعه قرار داد، پیش‌بینی مجلس دومی از نمایندگان انجمن‌های ایالتی است. نقش آن‌ها عبارت است از: مشاركت در و نظارت بر طرح‌های آبادانی و برنامه‌ریزی سراسری؛ بودجه‌ی كشور و توزیع آن و مسؤول دیگری كه در قانون‌اساسی باید پیش‌بینی شود. چنین مجلسی دركنار مجلس شورای ملی و نهادهای مدنی، می‌تواند به سهم خود، نقش كارسازی در كنترل دولت و جلوگیری از تمركز آن و توزیع عادلانه‌ی ثروت و رشد موزون و هماهنگ مناطق مختلف داشته باشد.

فدرالیسم مناسب ایران نیست
با درنظرگرفتن ملاحظات بالا و نیز راه‌حل "انجمن‌های ایالتی" كه به‌باور من مناسب‌ترین شیوه‌ی ساختار غیرمتمركز دولتی در شرایط ایران است، به‌نظر می‌رسد راه‌كارهایی نظیر فدرالیسم و به‌ویژه استقرار فدراسیون اقوام در ایران مغایر با واقعیت‌های عینی و سیاسی-جامعه‌شناختی كشور بوده و حتی برای ایران زیان‌بار است. مقایسه‌ی ایران با كشورهای دیگر، از جمله كشورهای مرجع نظیر ایالات متحده‌ی آمریكا، سویس، كانادا، هندوستان و غیره، قیاس مع‌الفارق است؛ حتی مقایسه‌ی ایران با تركیه و عراق نیز نادرست می‌باشد. اصولاً سیستم فدراتیو به‌مثابه شیوه‌ی كشورداری، مناسب ایران نیست؛ زیرا فدرالیسم معمولاً هدف و انگیزه‌ی دیگری جز همگرایی واحد‌هایی كه قبلاً به‌دلایل گوناگون تاریخی- سیاسی، جدا از هم می‌زیسته‌اند، نداشته است و هدف غایی آن‌نیل به ‌یگانگی و تشكیل دولت مشترك واحد بوده است. بنا برحقوق بین‌المللی، دولت فدرال جامعه‌ای سیاسی مركب از كشورها یا واحد‌های كوچك‌تر است و هدف اساسی آن همگون‌كردن دولت‌های عضو یا واحد‌های جدا از هم، در قالب و چارچوب كشوری نوین است. دولت فدرال، پویشی از تفرق به تجمع و از پراكندگی به‌سوی یگانگی است. این واقعیت درمورد ایالات متحده، سوییس، آلمان، جمهوری فدراتیو سابق یوگسلاوی و ایضاً شوروی سابق و هندوستان ـ به‌هنگام كسب استقلال آن ـ و بسیاری از كشورهای فدراتیو صادق و قابل رویت است. ایالات ‌متحده‌ی آمریكا از اتحاد 13 دولت مستقل به‌وجود آمد. دولت سوییس شكل فدرال را از سال 1848، برپایه‌ی اتحاد كانتون‌ها به‌خود‌گرفت. اتحاد فدراتیو آلمان در آغاز، ناشی از اتحاد دولت‌های پروس و باویر و ساكس و ورتمبورگ بود. هندوستان نیز به‌هنگام استقلال در سال 1949 ، با نه‌صدمیلیون نفر جمعیت و بیش از هشت‌صد زبان و گویش و چندین مذهب و سیستم كاست و خطرات و دشواری‌های بی‌شمار، برای جلوگیری از پاره‌پاره‌شدن كشور و جنگ‌های داخلی، سیستم فدراتیو تمركزگرا را برگزید. جمهوری فدراتیو یوگسلاوی و اتحاد شوروی سابق و سایر نمونه‌ها نیز انگیزه و سرگذشت مشابهی داشته‌اند؛ به‌عبارت دیگر، پیش از گزینش فدرالیسم، جدا از هم و گاه بیگانه باهم بوده‌اند.

آیا ایران در چنین شرایطی قراردارد؟ مسلماً پاسخ منفی است. ملاحظه می‌شود كه تحمیل فدرالیسم به ایران، جداكردن مصنوعی اقوام ایرانی از یكدیگر است كه طی سده‌ها زیر چتر یك دولت مركزی و با هارمونی در كنار یكدیگر زندگی‌كرده و همزیستی داشته‌اند. به شهادت تاریخ، جداشدن پاره‌هایی از پیكر ایران، هیچ‌گاه محرك و انگیزه‌ی داخلی نداشته است و همواره ناشی از تجاوزات خارجی و شكست ایران در جنگ‌های تحمیلی و نابرابر بوده است.

یادآوری این نكته نیز ضرورت دارد كه جز یكی-دو مورد، نادرند كشورهایی كه ساختار دولتی متمركز خود را به‌سود ساختار فدراتیو تغییرداده‌اند. تنها مورد تیپیك، كشور بلژیك است. جمهوری تازه تأسیس شده‌ی عراق كه حاصل یك وضعیت كاملاً استثنایی، با آینده و چشم‌انداز نامطمئن و شكننده است، مورد دیگر آن است. اما مقایسه‌ی این كشورها با ایران و مدل قراردادن آن‌ها موضوعی واقعاً ناوارداست. بلژیك كشوری جوان و حاصل ساخت و پاخت‌های دولت‌های بزرگ است؛ ملت بلژیك سابقه‌ی تاریخی نداشته است و از 1970 و بازنگری قانون‌اساسی و گزینش سیستم فدرالی، خطر تجزیه‌ی كشور و جدایی فلامان‌های هلندی‌تبار از والونی‌های فرانسه‌زبان، پیوسته كشور را تهدید می‌كند.

تا سال 1932 كشوری به‌نام عراق و با این تركیب قومی وجودنداشت. عرب‌ها و كُردهای ساكن عراق، هرگز درطول تاریخ زندگی مشترك نداشته‌اند. و از لحاظ ریشه و تبار قومی و زبان و فرهنگ، كوچك‌ترین سنخیتی با هم نداشته و ندارند و معلوم است كه برای زندگی و همزیستی اجباری آن‌ها در چارچوب یك كشور، سیستم فدرالی گریزناپذیر و مناسب‌ترین ‌راه است. در مناطق تحت‌كنترل كردها، همزمان و موازی با انتخابات اخیر در عراق، برای استقلال كردستان نیز رأی‌گیری شد و 90 درصد به آن رأی موافق دادند، ملاحظه می‌شود تا چه اندازه چشم‌انداز فدراسیون عراق تیره و شكننده است.

این نكته را نیز ناگفته نگذارم كه برخلاف نظر بعضی طرفداران فدرالیسم در ایران كه موضوع ممالك محروسه در ایرانِ زمان قاجاریه را برای توجیه نظریه‌ی خود پیش می‌كشند، یادآوری این نكته لازم است كه تقسیم‌بندی كشور براساس ممالك محروسه، به‌هیچ‌وجه مبتنی بر مرزهای قومی نبوده است؛ به‌طورمثال، ناصرالدین‌شاه در فرمان خود، كشور را برپایه‌ی اهمیت و جایگاه مناطق مختلف كشور به معیار آنزمان، به چهاربخش بزرگ تقسیم كرده بود؛ این چهار مملكت عبارت بودند از: "مملكت آذربایجان" كه ولیعهد‌نشین بود، "مملكت اصفهان"، "مملكت خراسان و سیستان" و"مملكت كرمان و فارس." ملاحظه می‌شود كه در این تقسیم‌بندی تنها آذربایجان رنگ و نشان قومی دارد. نه از كردستان نامی هست و نه از تركمن و بلوچ و عرب!

در دوران مشروطه نیز پس از تصویب قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی، در تلگرامی به سراسر كشور، فقط چهار مملكت آذربایجان، خراسان، فارس، كرمان و بلوچستان به‌عنوان ایالت مقبول شد.

قوم پارس و زبان فارسی دری
در پایان، مكث بسیار كوتاهی در رابطه با زبان پارسی و قوم فارس را ضروری می‌دانم: از لحاظ قوم‌شناسی (
ethnologique) كه موضوع بحث ماست، در ایران اگر موجودیت قوم فارس به اثبات برسد، اصلاً اكثریت عددی ندارد؛ زیرا هركسی كه به زبان فارسی صحبت می‌كند، از نظر قومی پارس نیست. قوم پارس ازلحاظ ریشه‌ی تاریخی آن، عمدتاً در ایالت فارس كنونی و اطراف آن سكونت داشته‌اند. معلوم هم نیست ساكنان كنونی آن اساساً خصلت قومی و احساس هویت قومی داشته باشند. زبان قوم پارس نیز در گذشته‌های دور، به‌گونه‌ی مادها و پارس‌ها از خانواده‌ی زبان پهلوی و لهجه‌های آن بود. به‌همین‌لحاظ، صاحب‌نظران برای تمیز زبان مردم پارس‌های آن ایام از گویش‌های دیگر، اصطلاح "گویش پارسیك" را به‌كار می‌برند. برهمین روال، زبان ایرانیان مشرق در عهد اشكانیان را "پهلوانیك" و زبان مردم آذربایجان را "گویش آذری" می‌خوانند؛ همچنین است گویش كُردی، گویش خوزی، گویش طبری، دیلمی و غیره. توضیح این‌كه چه‌گونه زبان فارسی دری كه از خراسان برخاست، عمومیت یافت و به‌تدریج زبان غالب شد به درازا می‌كشد ولی آن‌چه مسلّم است این‌كه اصولاً هیچ شخصیت سیاسی و حزب مسؤول و معتبری، مخالف به‌كارگیری زبان فارسی‌دری در جایگاه زبان مشترك ایرانیان نیست؛ اما زبان مشترك به‌معنی تك‌زبانی نیست.

پس مسأله بر سر چیست؟ مهم‌ترین مسأله، شناسایی حق اقوام و اقلیت‌های زبانی-فرهنگی غیرفارس‌زبان ایران برای آموزش زبان مادری دركنار زبان فارسی و به‌كارگیری آن در امور محلی و اداری؛ و فراهم‌آوردن شرایط لازم برای رشد و شكوفایی فرهنگ و هنر قومی-محلی است. این‌ها از اصول پایه‌ای مصوبات سازمان ‌ملل‌متحد و از مبانی و موازین حقوق‌بشر است و ربطی به "مسأله‌ی ملی" ندارد كه موضوع آن، بررسی‌ ‌و حل مناسبات "ملت سلطه‌گر" و "ملت زیرسلطه" می‌باشد؛ امری كه واقعاً هیچ موضوعیت و سنخیت و ارتباطی با واقعیت مناسبات تاریخی و كهن اقوام ایرانی با هم ندارد.

ماده‌ی 27 از میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی سازمان ملل‌متحد صراحت دارد: "در كشورهایی كه اقلیت‌های نژادی-مذهبی یا زبانی وجود دارند، اشخاص متعلق به اقلیت‌های مزبور را نمی‌توان از این حق محروم‌كرد كه مجتمعاً با سایر افراد گروه‌شان، از فرهنگ خاص خود متمتع شوند و به دین خود متدین بوده و بر طبق آن عمل‌كنند یا زبان خود را به‌كار بگیرند." بنابراین، مسأله در ایران، اجرا و تحقق تمام و كمال موازین مندرج در مصوبات سازمان ملل و مندرجات منشور جهانی حقوق‌بشر و رفع تضییقات و محرومیت‌هایی است كه همبودی‌های قومی-زبانی از آن رنج می‌برند.
Free.b@amirkhosrovi.fr *
منبع: نامه