علل و ریشه‌ی خصومت «ترک‌ها» با ارامنه
اولین نسل کشی قرن بیستم - ۱

عباس مقدم

 

در آغاز جنگ جهانی اول، در ارمنستان غربی که تحت سلطه‌ی عثمانی‌ها قرار داشت، کشتار سازمان یافته‌ی ارامنه، توسط نژادپرستان ترک به اجرا در آمد. زمانی‌که توجه جهانیان به جبهه‌های جنگ بود، آنان در پشت جبهه جنایت هولناکی آفریدند و بیش از یک و نیم میلیون نفر ارمنی را در سرزمین آباء و اجدادی خود ارامنه، به فجیع‌ترین شکلی قتل عام کردند. اخبار این جنایت در آن زمان گرچه جسته و گریخته منتشر می‌شد، ولی چون تحت شعاع اخبار جبهه‌های جنگ قرار می‌گرفت، توجه چندانی بر نیانگیخت.
   متاسفانه با پایان گرفتن جنگ و شکست عثمانی‌ها نه تنها قتل‌عام‌ها پایان نیافت، بلکه آنان تلافی شکست در جبهه‌های جنگ را با تشدید کشتار ارامنه تلافی کردند. و هرآنچه که نفرت قومی و نژادی در خود سراغ داشتند، برسر مردم بی دفاع ارمنی خالی کردند ...

   برای بررسی ریشه‌ی دشمنی و علل کشتار ارامنه، بدست «ترک‌های جوان» در اواخر امپراطوری عثمانی‌ها، ابتدا لازم است نگاهی به تاریخ ارامنه و سرزمین کهن ارمنستان بیندازیم و سپس چرا و چگونگی حمله‌ی ترکان و قدرت گرفتن سلجوقیان و عثمانیان را در روم شرقی و ارمنستان مورد بررسی قرار دهیم و در آخر به علل و چگونگی کشتار ارامنه، بدست ترکان بپردازیم.
طبیعی است که در این بررسی، الزاما نگاهی به گوشه‌ای از تاریخ سرزمین‌های مجاور، بخصوص ایران خواهد شد.      

سرزمین باستانی اورارتو و منشاء قومی ارامنه:

   رحیم رئیس نیا محقق معاصر، در کتاب «آذربایجان در سیر تاریخ ایران» در رابطه با دولت‌های تشکیل شده‌ی کهن در سرزمین‌های مجاور، اشاره‌ای در خور توجه به شکل‌گیری دولت باستانی اورارتو، دارد: «کشوری که در حدود سده‌ی نهم قبل از میلاد در شرق آناطولی و در اطراف دریاچه وان از اتحاد اتحادیه‌های طایفه‌ای پدید آمد، در زبان آشوری اورارتو ودر چهارصد کتیبه به جامانده اورارتویی بی آی نیلی نامیده شده است. این کشور همان است که در زبان عبری و در تورات آرارات خوانده شده و آن نام هنوز هم بر کوه آرارات که در سرزمین اورارتو قرار داشت، باقی مانده است. در متن‌های بحر المیت اورات، در ترجمه بابلی کتیبه بیستون اوراشتو، در ارمنی آئی رارات و در تواریخ هرودت آلاردوی نامیده شده است. در منابع آشوری نخستین بار درسده سیزده قبل از میلاد است که از اتحادیه قبایل اورات نام رفته است و اتحادیه قبیله دیگری نیز هم زمان آن در همان سرزمین‌ها وجود داشته که نامش نائیری بوده است. دولت متمرکر اورارتو در نیمه سده نهم قبل از میلاد از به هم پیوستن همین دو اتحادیه عمده پدید آمد. هسته مرکزی این دولت همان گونه که گذشت، در اطراف دریاچه وان قرار داشت و پایتخت آن، توشپیا، در محل شهر وان فعلی بوده است. قلمرو این دولت در زمان‌های قدرتش تا دریاچه سوان، در ارمنستان شوروی، حوزه‌های رود‌های دجله و بخش علیای فرات در جنوب و دریاچه ارومیه و حتی کوه سهند و زمانی تا نزدیکی‌های کرانه غربی خزر در مشرق گسترش داشته و به عبارت دیگر بخش اعظم آذربایجان ایران را در بر می‌گرفته است.»۱. همچنین گروه شش نفری محققین ارمنی در اتحاد جماهیر شوروی سابق: پرفسور سارگسیان، پرفسور هاکوبیان، پرفسور آبراهامیان، آکادمیسین پرفسور یرمیان، آکادمیسین پرفسورنرسیسیان و دکتر خداوردیان، در کتاب «تاریخ ارمنستان» در مورد تشکیل دولت اورارتو و منشاء قومی ارامنه و زبان و تاریخ ارامنه اطلاعات بسیار با ارزشی را ارائه کرده و چنین می‌نگارند: «اولین قوم از اقوام و مللی که در قلب فلات ارمنستان سکونت داشتند، اهالی اورارتو بودند که تشکیل حکومت دادند. آنها می‌توانند با اتکاء به نیروی رزمی خود، قلمرو خود را گسترش داده، و حکومت سیصد ساله‌شان را بر قسمت اعظم فلات استوار ساخته و یکی از نیرومند‌ترین دول دنیای قدیم گردند. در کتیبه‌های آشور از آرامه بعنوان اولین پادشاه اورارتو یاد شده است.»۲
   «ملت ارمنی از ادغام تدریجی قوم‌ها و ملل ساکن در فلات ارمنستان بوجود آمده است. در این پروسه طولانی تاریخی، ملل و اقوام شرکت کننده در بوجود آمدن ملت ارمنی بطور کلی یا جزئی ویژگی‌های انسا‌‌ن‌شناسی، سنن قرن‌ها فرهنگ مادی و معنوی، قسمتی از ثروت کلمات زبان‌های مختلف را داده‌اند که بعدها در تصویر فیزیکی، فرهنگ و زبان ملت ارمنی مشهود می‌گردند. مخصوصا تاثیر اقوام خوری – اورارتو چشمگیر است که در فلات ارمنستان پخش شده بودند، بنابراین هسته مرکزی تشکیل ملت ارمنی را هم بوجود آوردند. لکن تاثیر عنصر خت – لوویا کم نیست. قوم‌های هایاسا نام خود را به ملت ارمنی داده‌اند [در زبان ارمنی، ,,های,, به معنی ارمنی می‌باشد] ... توام با عناصر قومی که نشانگر منشاء زبان ارمنی، ساختمان دستوری و ذخیره لغات می‌باشد، آرمن‌های هند و اروپائی نیز در تشکیل ملت ارمنی نقش داشته‌اند و در جریان مهاجرت عظیم اقوام (به اصطلاح ملل دریا) در قرن دوازده - سیزده قبل از میلاد همراه با هم‌نژادهای تراکیا – پریوگیائی که بر ما شناخته شده بوده و اکنون جزو زبان‌های مرده می‌باشند، رابطه عمیقتری دارند. در همین زمینه مورخین یونانی قرن پنج قبل از میلاد اطلاعاتی می‌دهند و پدر تاریخ نویسی، هرودت، در مورد نزدیکی قومی اجداد ارمنی (که آنها را آرمن نامیده است) و اهالی پریوگیا، شباهت لباس و زبانشان صحبت نموده است. بالاخره، منابع سنگ نوشته بما امکان آشنائی با خطوط کلی تاریخ مهاجرت آرمنها و اسکان آنها در فلات ارمنستان را می‌دهد. منابع سنگ نوشته آشوری قسمتی از اقوام ماقبل ارمنی را که از بالکان مهاجرت کرده بودند، طبق نام ارمن، اورمه و قسمت دیگر را به مناسبت اصل پریوگیائی‌شان موشکو نامیده‌اند ... بدین ترتیب، اجداد هند و اروپائی ارامنه یعنی اقوام ما قبل آنها در قرن دوازده قبل از میلاد در فاصله بین کوه‌های ساسون و فرات اسکان می‌گزینند و در اینجا با اجداد خت – لوی ارامنه، در تماس قرار می‌گیرند. ساکنین این کشورها راه اتحاد در پیش گرفته، اولین مرحله تشکیل خلق ارمنی را آغاز می‌نمایند. قسمتی از منطقه مذکور را آشوری‌ها به مناسبت اسم اورمه – آرمن، سرزمین اورومو می‌نامند، لیکن بعد ها نامگذاری قدیمی شوبریا بکار می‌رود. ولی اورارتوئی‌ها، که در اواخر هزاره دوم با همسایگان‌شان باید در تماس قرار گرفته باشند، این سرزمین را هرگز شوبریا ننامیده‌اند، بلکه به اسم تازه وارد‌ها فقط اورمه یا آرمه نام نهاده‌اند.»٣
   پس از انقراض دولت سیصد ساله اورارتو، بطوری‌که در کتیبه‌های بیستون آمده، از آن سرزمین، با نام «آرمینا» یاد می‌شود. محققین یاد شده در همان کتاب، سه انگیزه‌ی مهم را در شکل‌گیری ملت ارمنی دخیل می‌دانند: «ترقی و تکامل داخلی اقوام ساکن فلات که باعث ایجاد روابط مختلف بین آنها شده بود، نیروی سیاسی تسلط سیصد ساله اورارتو - که به پیشرفت فرهنگی اقتصادی – اقوام شتاب داده بود - و بالاخره وجود عنصر قومی ارمنی زبان بعنوان، عامل اتحاد. در حالات مذکور آنقدر که شروع و تسلط زبان ارمنی موثر بود، توسعه فیزیکی اقوام ارمنی زبان به آن اندازه عامل تعیین کننده نبود. ساکنین فلات، و من‌جمله خود اورارتوئی‌ها، تدریجا با آن مانوس می‌شدند، در ابتدا بعنوان زبان دوم و زبان ارتباطی بین قومی، و بعدها، بتدریج باید به مرحله کاربرد آن بعنوان زبان بین مردمی ملت ارمنی جدیدالتشکیل از عناصر مختلف انسانی، می‌رسیدند.»۴
   در آن دوران ماد و بابل برای متلاشی کردن امپراطوری آشور متحدا اقدام می‌کنند، که به نابودی آشور می‌انجامد. در این کار، ارامنه به رهبری بارویر رئیس قومشان فعالیت زیادی می‌کنند. آنها مادها را در بر‌انداختن آشور یاری نموده‌اند، و به این علت هم بارویر از طرف پادشاه مادها تاجگذاری کرده و اولین پادشاه ارامنه گردیده است.
   البته ارمنستان به عنوان هم‌پیمان ماد زیاد دوام نمی‌آورد. ماد در صدد تصرف ارمنستان بر می‌آید. گرچه آن سرزمین بصورت پادشاهی ارمنی، باقی می‌ماند ولی مجبور به دادن خراج، سپاه کمکی شده و از داشتن قلعه‌های نظامی محروم می‌شود. مرزهای پادشاهی ارمنی در جنوب شرق با ماد و در شمال غربی با مناطق مسکونی خالدها در تماس بود.
   از اطلاعات بدست آمده از کوروش‌نامه (نوشته گزنفون مورخ یونانی در آخر قرن پنجم و اول قرن چهارم قبل از میلاد) چنین بر می‌آید که، «پادشاهی ارمنستان آنقدر قوی بوده است که پس از چندی خراج را قطع کرده و از انجام تعهدات دیگر سرباز می‌زند. این حکومت دارای چهل هزار سرباز پیاده و هشت هزار سواره نظام و ثروت هنگفتی بود. نام پادشاه ارمنی ذکر نمی‌شود ولی نام فرزندانش، تیگران و ساباریس (و نیز نام یک سردار ارمنی، آمباس) یاد شده و از تیکران بعنوان دوست کوروش موسس سلسله هخامنشی ذکر می‌گردد... چنانکه مشهود است، کوروش هخامنشی در اواسط قرن ششم قبل از میلاد حکومت ماد را از بین برده و به جای آن حکومتی قوی‌تر بر پا می‌سازد که تمام آسیای مقدم را در بر می‌گیرد... ارمنستان که در زمان کوروش بایستی جزء حکومت او در آمده باشد، بعنوان یک پادشاهی نیمه مستقل در هنگام کسب قدرت داریوش به همراه سایر کشورهای تحت تسلط هخامنشیان شورش می‌کند»۵
   داریوش موفق به سرکوبی قیام می‌شود. ارمنستان بصورت یکی از ساتراپ‌نشین‌های حکومت هخامنشی در می‌آید. «این وضعیت تا دو قرن ادامه می‌یابد. مطابق منابع یونانی ارمنستان به دو ساتراپ‌نشین مختلف تقسیم شده بود. لیکن در منابع پارسی، در سنگ نوشته‌های پادشاهان هخامنشی بصورت یک کشور واحد از آن یاد می‌شود... مرزهای ارمنستان در این دوران همان مرزهای دوران اورارتو بود و در جنوب از جلگه دجله می‌گذشت، در شمال با هایک علیا و منطقه گوگارک، در غرب با فرات و در شرق توسط دریاچه ارومیه بطرف جلگه سفلای ارس و رود کر محدود می‌شد.»۶
   پس از فتح ایران بدست اسکندر مقدونی که منجر به فروپاشی پادشاهی هخامنشیان شد، ارمنستان به دو منطقه تقسیم شد: هایک کوچک تحت حکومت اسکندر قرار می‌گیرد و ارمنستان اصلی (هایک بزرگ) که بصورت پادشاهی مستقل حاکمیت می‌یابد. پس از اسکندر نیز مبارزه‌ی ارامنه با جانشینان وی ادامه می‌یابد. حکام و ساتراپ‌های ارمنستان، چه در زمان هخامنشیان و چه بعد از آن، پادشاهان مستقل و عمدتا از یک خاندان ارمنی بودند که اکثر آنها در تاریخ "یرواند" ذکر شده‌اند.
   پادشاهی کهن ارمنی، اگرچه اندکی پس از شکل‌گیری، تحت سلطه‌ی مادها و بعد هخامنشیان قرار می‌گیرد و بصورت یکی از ساتراپهای هخامنشیان در می‌آید، با این وجود به سبب داشتن مردم متشکل و دارای فرهنگ و تمدن غنی، توانست اتحاد قلمرو خود را حفظ نماید.
   «زبان ارمنی از زمینه‌های مهم فرهنگ معنوی باستانی ارمنی می‌باشد. زبان نه تنها مهمترین معیار برای منشاء یک ملت می‌باشد، بلکه انعکاس صحیح تاریخ مابعد را نیز متبلور می‌سازد، بخصوص تماس‌های آن را با ملل دیگر، درجه و ماهیت آن بوسیله طبقه بندی ذخیره لغت. زبان ارمنی با بهره گیری از ذخیره لغات زبان ما در هند و اروپایی هنوز در دوران قدیم به ذخیره چنین اقشاری نایل گشته بود. بعنوان مثال بخش خوری – اورارتویی زبان ارمنی، شامل ده - بیست درصد از ذخیره لغات این زبا‌ن‌ها که بر ما روشن هستند، می‌شود... زبان ارمنی اسامی مکا‌ن‌های زیادی را از اورارتو گرفته است. مثلا بیاینیلی - وان، توشپا - توسپ، آبلیانی - آبغیانک، سوپا - سوپک، اربونی - ایروان و اسامی مختلف دیگر. تمام اینها گواه مکمل و مطمئنی برای تماس‌های دیرینه عنصر ارمنی زبان با اورارتو و بالاخره تبلور اورارتوئی‌ها و فرهنگشان بعنوان یکی از عناصر تشکیل دهنده زبان و ملت ارمنی هستند. بعلاوه، در زبان ما لغات متعددی از زبان خوری - اورارتو وجود دارند که هنوز ناشناخته باقی مانده‌اند. در زبان ارمنی مجموعه‌ای از لغات زبان‌های ختی (زبان نیسی، لوی، ختی هیروگلیف، زبان بالایی و غیره) و نیز آشوری وجود دارند، که ثمره تماس‌های طولانی با این ملل می‌باشند. متاسفانه برای ما هنوز زبان‌های اقوام دیگر فلات ارمنستان من جمله هایاسا، دیااوخی، اتیونی، مانا و غیره نامعلوم مانده‌اند که عناصرآنها باید به وفور وارد زبان ارمنی شده باشند... طبق تشریح گزنفون، ارمنستان در مرز قرون چهارم و پنجم قبل از میلاد کشور پیشرفته کشاورزی بوده است. در اینجا انواع حیوانات شاخدار خرد و بزرگ، خوک‌ها، و پرندگان خانگی را پرورش می‌دادند. اسب‌های ارمنی در دنیای قدیم دارای شهرت فراوان بودند. هرودت، مورخ یونانی قرن پنجم قبل از میلاد، مخصوصا به وفور حیوانات در ارمنستان اشاره نموده است. غلاتی چون گندم و جو، باغداری بخصوص نگهداری تاک و زیتون را ترویج می‌نمودند. گزنفون در مورد غذاهای تهیه شده از گوشت؛ انواع نان، حبوبات، روغن‌ها، شراب‌ها و آبجوها اشاراتی دارد. در زمینه روابط تجاری دوجانبه میان بین النهرین و ارمنستان از طریق فرات، اشارات هرودت و نیز سکه‌های یونانی پیداشده از قرن ششم و پنجم قبل از میلاد، گواه بر مناسبات تجاری ارمنستان در دوران بسیار قدیم می‌باشند.»۷
   ارمنستان در زمان سلوکیان نیز نه تنها یکپارچگی و هویت خود را حفظ کرد، بلکه با زوال سلوکیان قدرت و عظمت چشمگیری یافت. در قرن اول قبل از میلاد، هنگامی که ارمنستان سرگرم اصلاحات داخلی در سرزمین پهناور خود بود _ روم تازه قدرت یافته، به مرزهای ارمنستان نزدیک می‌شد. نبردهای پونت و روم در نهایت به شکست پونت انجامید و مهرداد پادشاه پونت به ارمنستان فرار می‌کند. تیگران پادشاه ارمنستان از استرداد مهرداد به رومی‌ها اجتناب می‌کند. همین امر بهانه بدست رومی‌ها می‌دهد که جنگ علیه ارمنستان را شروع کنند.
   روم با سازماندهی نیروهای رزمی کارآزموده، وارد کارزار شده بود. تیگران پادشاه ارمنستان پس از شکست از رومی‌ها، و مهرداد پادشاه شکست خورده پونت، با شتابزدگی به جمع‌آوری سپاه جدید پرداختند. آنها به دنبال هم‌پیمان قدرتمندی بودند که به فرهاد پادشاه پارت، رجوع می‌کنند. فرهاد از دادن کمک خودداری می‌کند. تیگران و مهرداد نبرد سرنوشت‌ساز خود را بر علیه روم ادامه می‌دهند. علیرغم پیروزی‌های چشم‌گیر و متلاشی شدن سپاه روم؛ به علت خیانت و شورش "تیگران کوچک" برعلیه پدرش تیگران دوم، که به کمک فرهاد پادشاه پارت انجام شد، ورق برمی‌گردد و تیگران با شکست قطعی روبرو می‌شود.
   تیگران دوم علیرغم شکست، با دور‌اندیشی با سردار رومی که خطر آتی پارت‌ها را احساس می‌کرد، قرار داد صلح می‌بندد. ولی ظهور دو رقیب نیرومند روم و اشکانیان پارت‌تبار و سیاست‌های کشورگشایانه‌ی این دو، سبب می‌شود که ارمنستان فقط با حفظ استقلال ظاهری بین این دو، دست بدست شود.
   ارمنستان با حفظ هویت ارمنی خود، از قرن سوم قبل از میلاد به مدت شش قرن، همانند روم و ایران، تحت تاثیر فرهنگ غنی هلنیستی قرار می‌گیرد. شهرها دوره‌ی ترقی و پیشرفت خود را طی می‌کنند و شهرهای جدیدی ساخته می‌شود. فرهنگ معنوی و خدایان ارامنه نیز، ترکیبی بود از فرهنگ اساطیری بومی، ایرانی و رومی- یونانی. هایک، خدای قدیمی و اساطیری‌شان در کنار خدایان جدید قرار گرفته و شکل و قیافه‌ای انسانی و تاریخی به خود می‌گیرد، و زبان یونانی و آرامی بجای ارمنی قدیم زبان کتابت می‌شود.
    در دوران هلنیسم، بخش عمده‌ی اراضی، اراضی سلطنتی بود ولی در قرن سوم و چهارم سازمان اراضی درباری از هم می‌پاشد و ارمنستان جزء جوامع پیشرفته فئودالی می‌شود. "ناخارارها" همان فئودال‌های قدرتمند ارمنی، دارای امتیازات موروثی می‌گردند. با رشد زمینداری فئودالی، شهرها از رونق می‌افتند و بجای آنها دهات و قصبه‌ها در اراضی فئودالی رشد می‌کنند.
   از قرن دوم و سوم، مسیحیت توسط مبلغین مذهبی که از سوریه و کپدوکیه وارد ارمنستان می‌شدند، رواج می‌یابد. ارمنستان اوایل قرن چهارم، با قبول مسیحیت از طرف تیرداد پادشاه پارتی – ارمنی، اولین کشوری می‌شود که مسیحیت را بعنوان دین رسمی، می‌پذیرد.   
   دو رقیب قدرتمند یعنی ایران و روم بالاخره ارمنستان را در قرن چهارم میلادی بین خود تقسیم می‌کنند. بخش بزرگ و غربی، از آنِ دولت روم و بخش شرقی، تحت سلطه‌ی ایران در می‌آید. رومی‌ها که خود نیز مسیحیت را دین رسمی خود قرار داده بودند، پس از مدتی ارمنستان غربی را تبدیل به یکی از استان‌های رومی می‌کنند.
   در اوایل قرن پنجم یزدگرد اول پادشاه ساسانی که مسیحیت روم و ارمنستان را خطری برای خود تلقی می‌کرد، در صدد همکیش کردن ارمنستان تحت سلطه‌ی خود بر می‌آید. برای ارمنستان مرزبان تعیین می‌شود. پس از وی بهرام پنجم، سیاست ضد مسیحی را شدت می‌بخشد. جنگ ایران با روم، ارمنستان را صحنه جنگ و ستیز می‌کند.
   در همین زمان، مسروپ ماشتوتس خط جدید را که زبان و ادبیات غنی ارمنی بدان نیاز داشت، اختراع می‌کند. قبل از آن حروف زبان ارمنی، "حروف دانیل" بود که کفاف نیاز‌های هجایی ارمنی را نمی‌کرد و به همین دلیل رواج چندانی نیافته و فقط برای کتابت بین مغ‌ها باقی مانده بود. ارامنه از چهار قرن قبل از میلاد، برای کتابت از زبان و خط آرامی و یونانی، استفاده می‌کردند، که بعدا زبان‌های آشوری و پارسی باستان نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد. «اختراع حروف محکم‌ترین پایه‌‌ها را برای استحکام پیروزی‌‌های زبان ارمنی، که قرن‌ها از زبان به زبان گشته بود، و برای استواری و تداوم آن مهیا ساخت. نتایج آن در کوتاه و بلند مدت، در زمینه فرهنگی و سیاسی متعدد و غیر قابل تمجید هستند. بلافاصله پس از آن کتاب‌نویسی ارمنی با حروف مسروپ معمول و در جریان چند دهه با دوشاخه ترجمه و ادبیات دینی به اوج ترقی خود رسید و به همراه آنها ارزش‌های متعدد فرهنگی جهانی و منحصر بفرد در زمینه علمی، فلسفی و ادبیات هنری به ملت ارمنی داد که با همان پیدایش خود یک ردیف تالیفات حیرت‌انگیز تاریخ‌نویسی مثل کتاب‌های کوریون، آگاتاگفوس، پاوستوس بوزاند، یغیشه، غازارپارب و بالاخره کتاب پدر مورخین ارمنی، موسس خورناتسی و همچنین نمونه‌‌های متعدد علمی و فلسفی - دینی منتسب به خود ماشتوتس، یزنیک کوغبی، داوید کراگان و غیره به ارمغان آورد. بغیر از وقایع مربوطه به عصر خود موارد مختلف فرهنگ مذهبی قبل از ماشتوتس و قبل از مسیح در آنها جای گرفته‌اند. کاربرد حروف ماشتوتس تمام فرهنگ را پر ثمر گردانید و دوران شکوفایی خود را گذراند و فرهنگ یکی از وسایلی گردید که به کمک آن، ملت توانست در طول قرون ویژگی‌های خود را حفظ نماید.»٨
   از اواسط قرن پنجم، تلاش و فشار بیش از حد برای تغییر مذهب ارامنه، تبدیل کلیساها به آتشکده و افزایش مالیات از طرف ساسانیان، سبب قیام‌های گسترده‌ی توده‌ای می‌گردد. اسپهبد وارتان مامیکنیان رهبری قیام را به عهده می‌گیرد. در گرجستان و اران (جمهوری آذربایجان فعلی) نیز که ساسانیان در صدد تغییر مذهب مسیحی به زرتشتی بر آمده بودند، قیام‌هایی صورت می‌گیرد. در نبرد نابرابر آوارایر، فرمانده دلیر ارامنه و بسیاری از یارانش به "شهادت" می‌رسند. قشون ارمنی محروم از فرمانده، با عقب نشینی به مناطق غیر قابل دسترس، جنگ را بصورت پارتیزانی ادامه می‌دهد. ساسانیان مجبور به تعدیل سیاست می‌گردند. آنهاییکه مجبور به تغییر مذهب شده بودند، دوباره به کیش مسیحی بر می‌گردند. نبرد آوارایر، "نبرد مقدس" نامیده شده و وارتان مامیکنیان و همرزمانش نام „شهدای وطن“ به خود می‌گیرند.
   هنوز ده سال از نبرد آوارایر معروف به "نبرد وارتان"، نگذشته بود که فیروز پادشاه جدید ساسانی، سیاست قبلی را با شدت بیشتر پیش می‌گیرد. ارامنه تصمیم به مبارزه‌ی یک‌پارچه می‌گیرند. واهان مامیکنیان در رهبری مبارزه قرار می‌گیرد. آنان بدون درگیری رو در رو، سپاه ساسانی را به دامنه‌های کوه ماسیس می‌کشانند. ایرانیان با دادن تلفات سنگین عقب نشینی می‌کنند. پیروزی این نبرد صفوف مبارزات مردمی ارامنه را فشرده‌تر می‌کند. جنگ‌های رهایی بخش ارامنه تا اواخر قرن پنجم ادامه می‌یابد.
   در همین موقع که ساسانیان درگیر جنگ با ارامنه بودند، هون‌ها از قسمت شرق دریای کاسپی به ایران حمله می‌کنند. فیروز پادشاه ساسانی در جنگ با هون – هپتال‌ها کشته می‌شود. ولاش برادر فیروز به پادشاهی می‌رسد. او با دیدن ناکامی‌های یزدگرد، بهرام و فیروز در ارمنستان، به دنبال جلب محبت و دوستی بر می‌آید. فرستاده‌ی پادشاه ایران برای بستن قرارداد صلح وارد ارمنستان می‌شود. در ده نوارساک (حوالی خوی فعلی در آذربایجان) پیمان صلح، بسته می‌شود و ارمنستان با حفظ استقلال داخلی به حیات خود ادامه می‌دهد.         
   در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم، رابطه‌ی بین ایران با بیزانس رو به تیرگی می‌رود و در داخل ایران دودستگی و جنبش‌های مردمی بوجود می‌آید. پس از جنگ بین ایران و روم شرقی (بیزانس) صلح برقرار می‌شود. با بسته شدن قرارداد صلح، ساسانیان بار دیگر ارمنستان شرقی را به مرزبانی تبدیل می‌کند. در نیمه‌ی دوم قرن ششم نهضت جدیدی در ارمنستان شرقی تحت رهبری کارمیر وارتان به وقوع می‌پیوندد. در گرجستان و اران نیز شورش و قیام بر علیه ساسانیان شکل می‌گیرد. بیزانس به حمایت از ارمنستان بر می‌آید. جنگ بین ایران و بیزانس بیست سال به طول می‌انجامد. در اواخر قرن ششم، طبق قرارداد صلح با بیزانس بخشی از ارمنستان شرقی به روم واگذار می‌شود.
   در ارمنستان غربی تحت سلطه‌ی روم شرقی نیز، کمابیش فشار‌هایی نطیر فشار‌های ساسانیان بر ارامنه اعمال می‌شد، ولی چون ارامنه مانند بیزانسی‌ها، مسیحی بودند کمتر سر به شورش و قیام بر می‌داشتند. در آنجا نیز هر موقع که دولت بیزانس در صدد نابودی استقلال داخلی بر می‌آمد، ارامنه دست به قیام می‌زدند.

ظهور اسلام:
   
   "دین اسلام" در دهه‌ی اول قرن هفتم میلادی، توسط "محمد پیامبر اسلام" از قبیله‌ی قریش در شهر مکه – در صحرای خشک و سوزان شبه‌جزیره عربستان، به ظهور رسید. شهر مکه به دلیل وجود کعبه، که بتکده‌ی تمامی مردم بت پرست آن دیار بود، شهرت به سزایی داشت. قبیله‌ی قریش پرده‌دار بتکده (کعبه) بودند. در ماه ذیحجه بت‌پرستان از سرتاسر آن دیار رو به مکه و بتکده می‌آوردند و برای بت‌هایشان گوسفند و شتر قربانی می‌کردند.
   محمد که در جوانی برای تجارت به سرزمین روم (شام) می‌رفت، تحت‌تاثیر مسیحیت و یکتا‌پرستی مسیحیان قرار گرفته بود. از آن گذشته در خود شبه جزیره، به ویژه در شهر یثرب (مدینه بعدی) قبایل متعدد یهودی زندگی می‌کردند که از تمدن بالایی برخوردار بودند. آشنایی محمد با مسیحیان، و بخصوص با یهودیان مدینه- شهری که در هر سفر تجارتی‌اش، از آن گذر می کرد- او را به یکتاپرستی رهنمون می‌کرد و او قرابتی میان خود با مسیحیان و یهودیان احساس می‌کرد و مانند آنان به بت‌پرستی به دیده‌ی حقارت می‌نگریست.
   محمد در آغاز "رسالت" خود، برای پذیراندن اسلام وظایف بسیار ساده‌ای را خواستار بود: خدای واحد را بپرستید، نه بت‌ها را؛ زنا نکنید؛ برای پولی که به دیگران قرض می‌دهید، ربا نگیرید؛ از یتیمان و تنگدستان دستگیری کنید. و... وی همچنین مخالف اشرافیت قبیله‌ای بوده و مردم خود را دعوت به زهد و پرهیزکاری می‌نمود. آیاتی که وی از زبان خدا، در سیزده سال "پیامبری" خود در مکه بیان کرد، نزدیکی و قرابت فراوانی با دستورات اخلاقی مسیحیان دارد. اما تلاش وی در مکه نه تنها دست‌آوردی نداشت بلکه قبایل متعدد از جمله قبیله خود وی یعنی قریش را بر آن داشت که در صدد قتل او بر آیند.
   محمد از روی ناچاری رو به شهر یثرب نهاد. آن شهر، شهری آباد بود و سه قبیله‌ی ثروتمند یهودی و دو قبیله متمول عرب داشت. آنان به دلیل مخالفتی که با قریش و شهر مکه داشتند، پذیرای محمد شدند و قول حمایت از وی را دادند. محمد که تا آن زمان در مکه هیچ مخالفتی با مراسم حج ماه ذیحجه و زیارت کعبه نداشت، و فقط منکر بت پرستی بود، در شهر یثرب برای نزدیکی با یهودیان آن شهر، بیت المقدس را که برای یهودیان و مسیحیان مقدس بود، قبله مسلمین قرار داد. وی در صدد آن بود که یهودیان یثرب و مسیحیان پراکنده شبه جزیره را به دین خود جذب کند.
   ناکامی در یثرب، فقر و تنگدستی، محمد و عده‌ی معدود یارانش را، وادار کرد که به کاروان‌هایی که از شام عازم مکه بودند، حمله کند. در بین قبایل عرب، در هشت ماه از سال جنگ و راهزنی عملی مقبول و جاافتاده‌ بود، به جز "چهار ماه حرام".
با توجه به آن‌که "اسلام" تا آن زمان دینی مبتنی بر زهد و پرهیزکاری و رأفت و ملایمت بود، روآوری‌اش به جنگ و غارت و چپاول، باز گشتی به سنت‌ جاهلیت محسوب می‌شد. در واقع محمد و نزدیکان معدودش اولین مسلمانانی بودند که راه "ارتداد" از اسلام را برگزیدند. بدین سان شمشیر و قتل و خونریزی راه را بر قدرت هموار کرده و سه قبیله‌ی یهود که از حامیان مسلمانان بودند، تارو مار گشتند و دو قبیله‌ی عرب ساکن یثرب، منکوب شدند. قبله از بیت‌المقدس به مکه برگشت.
   محمد پس از سال‌ها دوری از زادگاهش، با قدرت به مکه بازگشت. با قبول تمامی مراسم و مناسک حج بت‌پرستان، فقط بدون وجود بت‌ها، کعبه همان بتکده‌ی سابق را بجای بیت‌المقدس قبله مسلمین قرار داد. و بدین‌سان راه سازش با اشرافیت مکه را برگزید و به زیارت کعبه رفت.
   از آن زمان اسلام دینی گشت آغشته به همان جهالت و خرافات بدویان و آلوده با قهر و خشونت صحرا نشینان شمشیر بدست. محمد که در آغاز کار، مسیحیت و یهود را برابر و در کنار دین خود تلقی می‌کرد، همین‌که قدرت گرفت، مدعی شد که هیچ دینی به جز اسلام پذیرفتنی نیست! و یثرب مرکز قدرت گردید و نام ،،مدینته المنوره" بر خود گرفت.
   
حمله‌ی اعراب مسلمان به ایران، روم شرقی و ارمنستان:

   در نیمه‌ی اول قرن هفتم، با تثبیت قدرت مسلمانان در شبه جزیره عرب، سپاهی عظیم تحت نام "جهاد با کفار" از جنوب وارد روم شرقی (سوریه) و ایران (عراق فعلی) گردید. جنگ طولانی بین ایران و روم، هر دو کشور را در موقعیت ضعیف نظامی قرار داده بود.
   چشم طمع به ثروت و جلال و شکوه دو امپراطوری ایران و روم، و بطور کلی دلبستگی به غنائم و اسرای زن و کودک، بزرگ‌ترین انگیزه‌ی صحرانشینان تهی دستی بود که تا آن زمان در صحرای خشک و سوزان به زحمت قادر به سیر کردن شکم خود بودند. همین انگیزه بعلاوه باور به بهشت در صورت "شهید" شدن، از این بدویان قدرت مخوف و مخربی ساخته بود که قدرتمند‌ترین دولت‌های آن زمان را یارای مقابله با آنان نبود. سرزمین‌های آباد فتح شده‌ی ایران و روم و ارمنستان برای اعراب بهشت زمینی بود که پیامبرشان، در آن دنیا وعده داده بود. برای این صحرانوردان کشته شدن و یا پیروزی یک دست آورد داشت: "بهشت".
   ارمنستان که از نیمه‌ی دوم قرن هفتم مورد تاخت و تاز مسلمانان قرار گرفته بود، در زمان معاویه برای نجات میهن از ویرانی بیشتر، قراردادی بین تئودوروس سردار ارمنی و مسلمانان بسته می‌شود که به موجب آن: ارمنستان تحت سلطه‌ی اعراب در می‌آید، به این شرط که سه سال از پرداخت مالیات معاف بوده؛ در شهرها و دژ‌های آن کشور قشون عرب حضور نداشته باشد؛ کارگزاران عرب به ارمنستان فرستاده نشوند. چند دهه بیشتر از آن نگذشته بود که محمد ابن مروان تمام سرزمین ارمنستان را از دم تیغ می‌گذراند. از اواخر قرن هفتم مسلمانان به مدت یک و نیم قرن بر ارمنستان حکومت می‌کنند. اعراب از پایگاه‌های نظامی مستقر در ارمنستان، برای حمله به بیزانس استفاده می‌کردند. در اوایل قرن نهم در زمان هارون اخذ مالیات بصورت غارت مردم در آمده بود. نهضت‌های رهایی بخش گاهی با موفقیت‌هایی همراه بود. خلیفه با دادن امتیازاتی به پاره‌ای از ناخارهای ارمنی در بین زمین‌داران بزرگ ارمنستان دودستگی ایجاد کرده بود. ناخارهای با نفوذ باگراتونی اغلب با گرفتن امتیازاتی در مقابل ناخارهای مامیکنیان و مردم قرار می‌گرفتند.
   بین قرن هفتم و نهم در ارمنستان غربی تحت سلطه‌ی بیزانس نیز اوضاع سخت‌تر شده بود. دیگر جامعه‌ی آزاد روستایی وجود نداشت. دهقانان به زمین‌داران وابسته شده بودند. کار بصورتی برده‌وار انجام می‌شد.
   پس از فتح ایران ساسانی، اغلب ایرانیان برای رهایی از مالیات مظاعف (جزیه که از غیر مسلمانان در یافت می‌شد) خیلی سریع به قبول اسلام گردن گذاشته بودند. زمین‌داران و اشراف ایرانی نیز با پشت کردن به مردم خود، به خدمت خلفای عباسی در می‌آیند. بخصوص برمکیان که مقامات بالایی در دستگاه خلافت داشتند و راه و روش کشورداری را به اعراب آموختند. برمکیان در زمان هارون‌الرشید به اتهام خیانت، نه تنها از دستگاه خلافت رانده می‌شوند بلکه مورد قتل عام قرار می‌گیرند. از طرفی عباسیان که اشراف عرب را طرفدار بنی‌امیه می‌دانستند و اعتمادی به آنان نداشتند، به دنبال نیرویی بودند که جایگزین ایرانیان بکنند. ترک‌های نومسلمان که در جنگجویی و بیرحمی بر خود اعراب نیز برتری داشتند، خیلی زود نه تنها جذب "سپاه اسلام" شدند، بلکه در دستگاه خلافت عباسیان صاحب مقام شدند، تا جایی‌که خلفای پس از مامون آلت دست ترکانی گشتند که در بغداد بر سر قدرت خون هم‌دیگر را می‌ریختند.

منشاء قومی ترک‌ها و ورود آنان به جهان اسلام:

   خاستگاه اولیه‌ی ترک‌ها و مغول‌ها، مغولستان فعلی می‌باشد. اقوامی که بین دریاچه‌ی اورال و کوه‌های آلتایی زندگی می‌کردند. ویلیام اسپنسر در کتاب ,,سرزمین و مردم ترکیه,, می‌نویسد: «ترک‌ها در اصل از مردم ناحیه اورال – آلتائی بودند و بصورت قبایل و دودمان‌های پراکنده در آسیای مرکزی زندگی می‌کردند. گاه بگاه چندین قبیله جمع می‌شدند و مهاجرت‌های عظیمی را آغاز می‌کردند، و از میان آنان رهبران برجسته‌ای نظیر چنگیز خان پیدا می‌شدند.»۹ ترک‌ها و مغول‌ها از نظر شباهت ظاهری و آداب و رسوم و مذهب، چنان بهم نزدیک بودند که فقط خودشان تفاوت‌ها را می‌شناختند. از طرف دیگر خود مغول‌ها و ترک‌ها، از قبایل و گروه‌های کوچک‌تری تشکیل یافته بودند که دائما بین آنان، جنگ‌های خونینی بر سر مرتع و یا غارت و چپاول هم‌دیگر، در جریان بود.
   سکونت‌گاه آنان دارای تابستان‌های گرم و سوزان و زمستان‌های سرد و طاقت فرسا بود. این اقوام دام‌دار و بیابان‌گرد برای یافتن مرتع دائم در صدد نفوذ به سرزمین‌های دیگر بر می‌آمدند. از نظر شکل ظاهری بنا به نوشته تاریخ نگاران، دارای قامتی کوتاه، تنومند و ورزیده بودند. سربزرگ و گونه‌های برجسته و چشمانی ریز داشتند. آنان بر اسبانی قوی و کوتاه سوار بودند. در شمسیرزنی و تیر‌اندازی بر روی اسب از مهارت بالایی برخوردار بودند. از نظر دین و آئین شمن پرست (شامانیست) شناخته شده‌اند. بر اساس باور‌های دینی و اسطوره‌ای‌شان، خود را از نسل گرگ می‌دانستند. گرگ از نظر آنان حیوان مقدسی به شمار می‌رفت و همچو گرگ درنده بودن را لازمه‌ی زندگی خود می‌دیدند. در حمله و یورش پرچم‌هایی با نقش سر گرگ خاکستری حمل می‌کردند.
   پروفسور واسیلی ولادیمیر بارتولد شرق‌شناس روسی، در استانبول چند سال پس از تشکیل ,,جمهوری ترکیه,, به یک سلسله سخنرانی‌ها پرداخت که بعدا بصورت کتابی بنام ,,تاریخ ترک‌های آسیای میانه,, در آمد. در این کتاب در مورد تاریخ ترک‌ها و آثار بجا مانده چنین می‌خوانیم: «از جمله نادرترین آثار تاریخی باقیمانده از اقوام ترک، که برای ترک‌شناسان و مورخان تاریخ ترکان اهمیتی یکسان دارد، در درجه اول باید از قدیمی‌ترین اثر تاریخ باقیمانده به زبان ترکی یاد کرد که همان کتیبه‌های ارخون است. این کتیبه از قرن هشتم میلادی باقی مانده و در نیمه دوم قرن نوزدهم یافت شد و راز و رمز زبان و خط آن کشف و خوانده شد. این اثر به مردمانی تعلق دارد که برای اولین بار در تاریخ خود را ,,ترک,, نامیده‌اند. این قوم در قرن ششم در عرصه تاریخ ظاهر می‌شود... کتبیه ارخون این دیدگاه را تائید می‌کند: خان‌ها از دودمان ترک‌های اوقوز یا توقوز – اوقوز هستند، و بر ضد اوقوزها (یعنی افراد ایل خودشان) و دیگر ایلات ترک جنگ‌های پراکنده و دراز مدت را رهبری می‌کنند. این جنگ‌ها با تفصیلی بیشتر از جنگ‌هائی که همین ترکان با چینی‌ها و دیگر کشور‌های متمدن کرده اند، در کتیبه ارخون توصیف شده است.»۱۰
   پرفسور بارتولد در رابطه با دین و باور شمن‌پرستی ترک‌ها و مغول‌ها چنین می‌گوید: «ادیان در مرحله توسعه‌ای که همزمان با شمن‌پرستی است متکی بر هیچگونه اعتقاد اخلاقی نیستند. اعتقاد به زندگی در دنیای دیگر مستلزم اعتقاد به روز داوری نهائی و احساس مسئولیت در دنیای دیگر نیست. در اینگونه ادیان انسان برای اقدام به قتل دیگری از هیچگونه مجازات در دنیای دیگر واهمه ای ندارد. چنین انسانی، بر عکس بر این اعتقاد است که هرچه تعداد افرادی که به دست او نابود شده اند بیشتر باشد، سرنوشت او پس از مرگ بهتر خواهد بود.»۱۱
   تا زمان ساسانیان از مرزهای شمالی ایران بشدت حراست می‌شد، تا صحرانوردان ,,ترک و تاتار,,، امکان نفوذ به داخل ایران را نداشته باشد. از جمله استحکاماتی در دربند، بین کوه‌های قفقاز و دریای کاسپی ساخته شده بود که ترکان آن را دمیر قاپی (در آهنین) می‌نامیدند. «همچنین در دوره پیش از سلطه‌ی اعراب برای جلوگیری از هجوم اقوام ترک دیواری در ناحیه شمال شرقی سغد برپا شده بود»۱۲
   متلاشی شدن امپراطوری ساسانی، فرصت مغتنمی بود برای صحرانوردان اورال آلتایی که به درون مرز‌های ایران نفوذ کردند. در برخورد سپاه عرب و ترکان، درگیری چندانی رخ نمی‌دهد و ترکان با گردن نهادن به اسلام به ,,جهان اسلام,, راه یافتند و در صف جنگجویان اسلام در آمدند.
   
جنبش‌های رهایی بخش ارامنه بر علیه خلفای عباسی:

   توده‌ی مردم ارمنی که در تاریخ حیات خود، حاضر به قبول سلطه‌ی بیگانه نبود، در اواسط قرن هشتم قیام‌های مسلحانه‌ی عظیمی را بر علیه کارگزاران عرب و آن بخش از اشراف و فئودال‌های ارمنی که با اعراب به سازش رسیده بودند، آغاز کردند. «نه تنها اراضی کارگزاران عرب بلکه زمین‌های فئودال‌های ارمنی را نیز ویران می‌گردند... قیام با عدم موفقیت روبرو شده، و بالاخره سرکوب گردید. خلافت شروع به تصفیه حساب با ناخارها و مردم شرکت کننده در شورش می‌کند. مامیکنیان‌ها که مقام اسپهبدی و فرمانروایی داشته و متمایل به بیزانس بودند از این مقام‌ها محروم شده این وظایف به باگراتونی ها داده می‌شوند... در اوایل قرن نهم در پایتاکاران، آلبانیا و در آترپاتکان جنبش نیرومند بابکیان بوجود آمد که حدود سی سال خلفا را در ترس و لرز نگهداشت. این جنبش دهقانی – رهاییبخش، گرچه در خون خفه شد ولی پایه‌های حکومت اعراب را متزلزل نمود. نهضت بابک انعکاس خود را در بیشتر سرزمین‌های تحت تسلط خلفا من جمله در ارمنستان پیدا نمود.»۱٣
   ترک‌ها که حتی در دارالخلافه بغداد، بنام خلیفه حکمرانی می‌کردند، خودشان بر سر قدرت، سخت بجان هم افتاده بودند. هریک از سرداران ترک در صدد بود که یکی از بستگان خلیفه را، بنام خلیفه جدید بر مسند بنشاند و خود حکومت کند. در سرزمین تحت سلطه‌ی عباسیان نیز وضع بر همین منوال بود. حکومت‌های ترک غزنویان، خوارزمیان و بالاخره سلجوقیان، با استفاده از ضعف قدرت خلیفه، به قدرت می‌رسند و ظاهرا بنام خلیفه حکومت می‌کنند.
   از طرفی درهم ریختگی در مرکز خلافت، راه را بر جنبش‌های رهایی‌بخش باز می‌کند. «حکومت جهانگشا تدریجا به دولت‌های کوچک یعنی به امیر نشین‌ها‌یی تقسیم می‌شود که اکثر آنها طالب استقلال کامل بودند. در سال‌های چهل قرن نهم حکام ارمنی نیز خود مختار شده، مخصوصا باگراتونی‌ها به غیر از تایک و تارون بر شیراک، آرشارونیک و نواحی مجاورشان مسلط شدند. باگراتونی‌ها با کسب لقب ,,حاکم حکام,, از خلفا، عملا فرمانروای عالی ارمنستان می‌گردند و با استفاده از تضعیف خلافت، از پرداخت خراج امتناع می‌ورزند.»۱۴
   جنبش‌های رهایی‌بخش ارمنستان با دیگر بلاد، یک فرق اساسی داشت: در حالی‌که اکثر بلاد تحت سلطه‌ی مسلمانان، خود مسلمان شده بودند و زبان عربی را زبان دینی می‌دانستند؛ ولی ارامنه هرگز نه به اسلام گرویدند و نه به زبان و هویت خود پشت کردند، بلکه آنان با حفظ هویت دینی، فرهنگی و زبانی خود برای استقلال می‌جنگیدند. به همین دلیل خلیفه و سرداران و حکام ترک وی که نمی‌توانستند این وضع را تحمل کنند، مرتب به ارمنستان سپاه می‌فرستادند و با کشتار ارامنه سعی در سرکوب قیام داشتند ولی عملا نتوانستند این مردم سلحشور و از جان گذشته را مرعوب و منکوب کنند. و همانطورکه گفته شد: در اواخر قرن نهم، ناخارهای ارمنی، عملا فرمانروای کشور خود بودند.
   
ترکان سلجوقی و قدرت گرفتن آنان:

   سامانیان ایرانی تبار که با ضعف خلفای عباسی، به قدرت رسیده بودند، در ساحل شمالی جیحون دست به "جهاد علیه ترکان بی‌دین" زدند و با تعصب در صدد مسلمان کردن ترکان صحرانوردی برآمدند که تا آن زمان مسلمان نشده بودند. روسای قبایل شمن‌پرست ترک، اسلام را با آغوش باز پذیرا شدند تا درهای جهان اسلام چهار طاق بر روی آنان باز شود. بخشی از این نو مسلمانان بنام قراخانیان، در نهایت طومار حاکمیت خود سامانیان را برچیدند.
   در اواخر قرن دهم گروهی از عشایر و ایلات ترک بنام ,,غز,, تحت فشار عشیره ترک دیگری بنام ,,قبچاق,, به غرب و جنوب غربی سرازیر می‌شوند و یک عشیره از اینها نیز تحت سرپرستی سلجوق به طرف ایران می‌آیند. آنان در حدود ماوراءالنهر سامانی، دست از مذهب شمنی برداشته و مسلمان می‌شوند. و زمانی که بین قراخانیان و غزنویان بر سر تقسیم میراث سامانیان جنگ بود، منزل به منزل جلو می‌آیند و در قلب ماوراالنهر چادرهای خود را برپا می‌کنند و به نفع قراخانیان با غزنویان درگیر می‌شوند. آنان در اثر آشفتگی حاکم بر آن دیار روز به روز قدرت می‌گیرند و بعدها حاکمیت قدرتمند سلجوقیان را بنا می‌نهند.
   رنه گروسه محقق فرانسوی در کتاب ,,امپراطوری صحرانوردان,, در مورد سلجوقیان که در ایران و بیزانس به قدرت رسیدند، چنین می‌نویسد: «سلجوقیان این طایفه ,,اوغز,, که گذشته و تاریخی نداشتند و بین قبایل بیابان گردی که بتازگی مسلمان شده بودند از همه بی معرفت‌تر و نادان‌تر بودند ناگهان خود را صاحب و مالک ایران شرقی یافتند... طغرل بیک وقتی که وارد نیشابور شد امر داد تا خطبه بنام وی بخوانند و بدین ترتیب نشان داد که فاتح نیشابور سنن و شعایر مسلمانان را پذیرفته است. ولی کشور ستانی و لشکر کشی بهمان اسلوب مرغزاری ادامه یافت و هر یک از افراد این خاندان کوشش می‌نمودند که بحساب و سود خودشان محل و موضعی را تصرف کنند... ابراهیم بن اینال در ری مستقر شد ولی چون طبع بیابان گردی بر سایر عواطف او غلبه داشت عمال و متجنده او بحدی فجایع و فضایح مرتکب شدند که خود طغرل بیک ناچاربرای استقرار نظم و امنیت به ری آمد...»۱۵
   در این زمان بارگاه خلافت و خود خلیفه در بغداد از یک طرف در معرض دسیسه‌ی سرداران ترک بودند و از طرف دیگر مورد تحقیر پادشاهان دیلمی قرار داشتند که ,,بنام امیر الامراء,, کنار خلیفه می‌نشستند، القائم بالله خلیفه عباسی در اواسط قرن یازده از طغرل بیگ سلجوقی برای تحکیم پایه‌های لرزان خلافت خود مدد می‌جوید و بپاس این خدمت عنوان ,,سلطان شرق و غرب,, را از خلیفه می‌گیرد. «... ترکان [سلجوقی] با اینکه تازه متدین شده بودند (برخلاف ایرانیان که متهم به ,,رفض,, بودند) خود را مروج تسنن نشان می‌دادند، نباید پنداشت که ترکان متعصب بودند. نخستین سلاطین سلجوقی که فرزندان یبغوهای بیدین بودند بحدی از مبادی تمدن بدور و خام بودند که این مباحث معنوی را درک نمی‌کردند. ولی برای تسلط و تسخیر ممالک غرب بسهولت متوسل ببهانه دیرین یعنی ,,جهاد,, و جنگ‌های مقدس دینی شدند و ببهانه توسعه اسلام کشورگشایی کردند. چون ترکان بموقع و در فرصت مناسب رسیدند موفق شدند که تقریبا بدون تعارض عظیم و بهر حال بدون خشونت شدید خود را بر جامعه خسته آن زمان تحمیل کنند و بدون آنکه امپراطوری عرب را از بین ببرند مافوق آن قرار بگیرند و با نیروی تازه خویش آنرا حمایت نمایند و سند مشروعیت خود را از آن کسب کنند.»۱۶
   آلب ارسلان سلجوقی در نیمه دوم قرن یازدهم، پس از به خاک و خون کشیدن بستگان خود که هر کدام در گوشه‌ای از ,,بلاد اسلامی,, داعیه‌ی قدرت داشتند، با استفاده از دودستگی در امپراطوری بیزانس، در پیکار ملاذگرد (مانتزیگریت) واقع در ارمنستان قوای امپراطوری روم شرقی را درهم شکست و رومن چهارم امپراطور نیز اسیر وی گشت. پس از امضای قرارداد صلح و واگذاری ارمنستان و بخشی از بیزانس به سلجوقیان، مخالفین امپراطور زمام امور را در روم به عهده می‌گیرند.
   آلب ارسلان برای اداره فتوحات خود در ایران و ارمنستان، خواجه نظام الملک را به وزیری برگزید. پس از مرگ آلب ارسلان در جنگ با قراخانیان در ماوراالنهر، پسرش سلطان ملکشاه به قدرت رسید. با آنکه عملا اداره امور فتوحات ملکشاه در دست نظام الملک بود، ولی نه تنها وی بلکه خود ملکشاه سلجوقی نیز قادر نبود اتباع صحرانورد خود را وادار به اطاعت کند.
   در دهه نهم قرن یازده یعنی ده سال پس از جنگ ملاذگرد و از دست دادن ارمنستان و بخشی از بیزانس به سلاجقه‌ی ایران، رجال بیزانس که هنوز بر سر قدرت باهم در افتاده بودند، صحرانوردان را بر رقبای متمدن خود ترجیح می‌دهند و از سلیمان فرمانده بخشی از سلجوقیان کمک می‌طلبند. آنان نیز وارد آسیای صغیر می‌شوند و ابتدا در شهر نیسه (نیقیه) و پس از مدت زمانی کوتاه در ایکونیوم (قونیه)، با استفاده از درگیری بین دولت‌مردان بیزانسی، به قدرت می‌رسند و روز به روز بر قدرتشان افزوده می‌شود، و در نهایت حکومت سلاجقه روم را در بخش اعظم سرزمین بیزانس، تشکیل می‌دهند که تا اواخر قرن چهاردهم بطول می‌انجامد.
   سلاجقه‌ی روم که مستقل از سلجوقیان ایران بودند، از انسجام برخوردار نبود. رنه گروسه در این مورد می‌نویسد: «در آسیای صغیر و سرزمین سابق بیزانس که از دهه هشت قرن یازدهم در تصرف آنها افتاد، عده قلیلی از قبایل غز که خود مختار بودند و تحت ریاست روساء درجه دوم مانند سلیمان قرار داشتند یا تحت فرماندهی روساء ترکی بودند که حسب و نسب مهمی ‌نداشتند، حکمروائی می‌نمودند... این ممالک کهن سال متمدن بمقتضای جابجا شدن این طوایف بیابان گرد همانطور که در مرغزارهای قیرقیز معمول بود، بین دستجات مختلف تقسیم می‌شد. همانگونه که بارتولد با کمال بصیرت این وقایع تاریخی را خلاصه نموده ,,دسته‌ای از غزها و ترکمانان مانند غارتگران و برسم راهزنان بابتکار و اراده خودشان و دسته‌ای تحت رهبری روساء خودشان (سلجوقیان) تمام ممالکی را که از ترکستان چین تا ثغور مصر و امپراطوری بیزانس گسترده است با پای خود پیمودند,,. این نکته را نیز بارتولد علاوه می‌کند که سلاطین سلجوقی برای اینکه ,,برادران بیقرار,, خود را طرد کنند و آنها را از تخریب ایران زیبا باز دارند ترجیح دادند که این دستجات غز لجام گسیخته و بی نظم و ترتیب را در خطوط سرحدی آسیای صغیر بگمارند. این مطلب بیان می‌کند که چگونه ایران اصلی و واقعی و خطه پارس از ترک شدن رهایی یافت و آناطولی تبدیل به ترکستان تازه‌ای شد.»۱۷
   اما در آسیای صغیر، سلیمان پس از آنکه قسمتی از آن دیار را به چنگ می‌آورد عازم سوریه (شام) می‌شود. در نزدیکی حلب در حین درگیری با برادر ملکشاه کشته می‌شود. توتوش برادر ملکشاه که در صدد تشکیل سلطنت سلجوقی دیگری بود، توسط ملکشاه به عقب رانده می‌شود. «ملکشاه سلجوقی نیز مانند اسلاف خود عمری صرف نمود که بمتصرفات ترک در مغرب زمین سر و صورتی بدهد. این تسخیر و تصرف‌های ترکان باین ترتیب صورت می‌گرفت که دسته‌های کوچک غز داخل قلمرو خلفاء فاطمی یا غیر فاطمی در حدود سوریه یا در ایالات آسیائی یونان در آسیای صغیر می‌شدند آنهم تا خصلت صحرانوردشان چگونه اقتضا کندو آتش نفاق تا چه حد در جامعه عرب یا در جامعه بیزانس مشتعل شده باشد. بهر حال این دسته‌های کوچک همیشه از منازعات داخلی سایرین و نفاق‌های خانوادگی دیگران بحد وفور استفاده می‌نمودند. در ایران وحدت ظاهری در نتیجه حسن اداره وزیری چون نظام الملک بر جای بود و در مشرق سوریه نیز شمشیر ملکشاه از آن وحدت صوری ضمانت می‌نمود. ولی در آسیای صغیر چون نه تدبیر نظام الملک وجود داشت و نه شمشیر ملکشاه بنابر این هرج و مرج غزان حکمفرما بود و بس.»۱٨
   پس از مرگ نظام الملک و بدنبال آن ملکشاه هرج و مرج همه جای سرزمین پهناور تحت سلطه‌ی سلجوقیان را فرا می‌گیرد. «... در ایران علی رغم استقرار هسته‌ها و مراکز ترک (در خراسان و آذربایجان و طرف همدان) عمق و متن ساکنان آن چنانکه خواهیم دید ایرانی باقی ماند. در سوریه عوامل ترک چنان مختصر و متفرق و پراکنده بودند که نتوانستند توده عرب را متفرق کنند و فقط در انطاکیه و اسکندرون نفوذ آنها دوام یافت. برخلاف در آسیای صغیر ما فقط شاهد یک تصرف و تسخیر سیاسی مملکت نیستیم بلکه می‌بینیم که تمامی آن سرزمین را عملا و کاملا نژاد ترک مسخر نموده و چوپان ترکمن جانشین زارع بیزانسی شده است...ظاهرا بنظر می‌رسد که تصرف و اشغال این ایالات کهن سال ,,کاپادوکیه,, و ,,فریژی (فریکیه),, از طرف غزانی که از مرغزاران غیر مسکون و دور افتاده آرال بیرون آمده اند، نه فقط این سرزمین‌ها را ترک نمود بلکه آنها را به خارزار و مرغزار نیز مبدل ساخت. وقتی که با عثمانی‌ها متصرفات ترک‌ها تا تراس توسعه یافت مرغزار با آنها بآنجا هم کشیده شد و هرجا که رفتند خارزار هم با آنها همراه و همعنان بود... باید علاوه کنیم که ,,ترک نمودن,, آناطولی بطور کامل از طرف سلسله سلجوقی بعمل نیامد بلکه امراء محلی و حتی ایلات و عشایری که همیشه مطیع سلاجقه نبودند این تحول و انتحال را بسرحد کمال رساندند. مثلا از لحاظ معرفت و فرهنگ سلجوقیان آناطولی مانند بنی عمام خودشان که در ایران بودند بطور صریح و روشن رغبت و اشتیاق بایرانی شدن داشتند. چون در آن اوان زبان ادبی ترک در آسیای غربی وجود نداشت دربار سلاجقه در قونیه زبان فارسی را زبان رسمی خود قرار داد... با این حال نباید تصور کنیم که اقتباس زبان فارسی آن قبایل غز را از ترک نمودن کاپادوکیه و فریژی و گالاتیه باز داشت. آنها بطور جدی و عمیقی آن ایالات کهنسال و آن سرزمین‌های قدیمی را بسرزمین ترک مبدل نمودند.»۱۹

سلجوقیان در ارمنستان:

   چنان‌که قبلا گفته شد، ارمنستان که در دهه‌ی چهارم قرن یازده تحت سلطه‌ی بیزانس در آمده بود، پس از مدت کوتاهی در معرض تاخت و تاز‌های سلجوقیان قرار می‌گیرد. آنان اولین حمله‌ی خود را از اواسط قرن یازدهم آغاز می‌کنند و از طریق آذربایجان وارد ارمنستان می‌شوند و پس از کشتار، با غنایم و اسرا بر می‌گردند. پس از حملات و کشتارهای پراکنده، عاقبت آلب ارسلان در دهه‌ی هشتِ قرن یازده به منظور تصرف ارمنستان و بیزانس حمله گسترده را آغاز می‌کند. بطوری‌که قبلا گفته شد در ملاذگرد (مانتزیکرت) شکست بزرگی نصیب سپاه بیزانس می‌شود و امپراطور رومن چهارم به اسارت آلب ارسلان در می‌آید. امپراطور از خانواده اشرافی کاپادوکیه بود و یکی از بهترین سرداران روم شرقی. وی پس از مرگ کونستانتین دهم با ملکه اودکسی که نایب السلطنه بود ازدواج می‌کند و از طرف ملکه به امپراطوری برگزیده می‌شود. همین امر موجب مخالفت عده‌ای از رجال بیزانسی می‌شود و آنان به دسیسه متوسل شده و آلب ارسلان سلجوقی را تشویق به حمله می‌کنند. «نبرد مانازگرد در تاریخ اهمیت سرنوشت سازی داشت. بر اساس قرارداد صلح، مناطق مرکزی ارمنستان، کارین، یرزنکا و نیز برخی از نواحی شرقی آسیای صغیر به سلجوقیان سپرده می‌شوند.بدین ترتیب سلطه‌ی سلجوقیان تقریبا در تمام پهنه ارمنستان مستقر می‌شود.»۲۰

مبارزات رهایی‌بخش ارامنه، از سلطه‌ی سلجوقیان:

   پس از مرگ ملکشاه قلمرو وی به چند امیرنشینِ مستقل از هم تجزیه می‌شود، که اغلب با هم درگیری و جنگ داشتند. ارامنه که از وضع وخیم اقتصادی به تنگ آمده بودند، مبارزات رهایی‌بخش خود را شدت می‌بخشند. در گرجستان و ارمنستان مناطقی از تحت سلطه‌ی سلجوقیان آزاد می‌شود. گرجستان نیرومند می‌شود و با همراهی ارمنستان بر علیه امیرنشین‌های سلجوقی وارد کارزار می‌شود. «قشون متحد گرجی – ارمنی به فرماندهی زاکاره، آمبرد، بجنی، دشت‌های آرارات و شیراک، آنی، دوین، کارس، سیونیک، سورماری، باگرواند، کوگوویت، زاغکوتن را یکی پس از دیگری از وجود سلجوقیان پاک می‌نمایند و سپس پیشروی خود را ادامه داده تا به شهر‌های مانازگرد، آرچش و خلات می‌رسند.»۲۱«از نیمه دوم قرن دوازهم تا سال‌های سی الی چهل قرن سیزدهم، در شمال شرقی ارمنستان شاخه‌های اصلی اقتصاد ترقی می‌نماید. کشاورزی متلاشی شده دوباره جان می‌گیرد،... باغداری، کاشت پنبه و برنج توسعه می‌یابد. کشت غلات در دشت‌های آرارات، آلاشگرد و شیراک، باغداری در دشت‌های آرارات و سومارلو و نواحی کاغزوان (آرشارونیک) و معزی (آرویک) کشت پنبه و برنج در دشت‌های آرارات، دامداری در سیونیگ، حوزه دریاچه سوان، تاشیر- زوراکد، واناند   وآراگاتسودن معروف بودند.»۲۲
   سلجوقیان صحرانورد نه تنها کشاورزی را در ارمنستان به نابودی کشانده بودند، بلکه آنان به هر کجا که پا می‌گذاشتند صنعت، تجارت و زندگی شهری را نیز مختل می‌کردند. برای آنان جز دام‌داری به شیوه‌ی صحرانوردان، چیز دیگری اهمیت نداشت. بخصوص در ارمنستان که مردم بومی از دین و فرهنگ و زبان خود دست نشسته بودند، زندگی اقتصادی از دیگر جاها بمراتب بدتر و وخیم‌تر بود.
   در آن بخش از ارمنستان که از دست سلجوقیان رهایی یافته بود، «در قرن‌های دوازده و سیزده حرفه‌ها، روابط کالایی-پولی و تحارت خارجی توسعه می‌یابد. در شهر و در کنار وانک‌ها و ایستگاه‌های جاده‌های کاروانرو، دکان‌های متعددی ایجاد می‌شوند که با اجناس محلی به داد و ستد می‌پردازند. در زمینه تجارت خارجی تغییراتی بوجود می‌آید. تجارت با ایران و کشورهای آسیای صغیر به کمترین درجه می‌رسد. جنگ و جدال مداوم در بین این ممالک امیرنشین سلجوقی، اختلافات گمرکی و توزینی، سدی در راه توسعه تجارت بین‌المللی بود. کشورهای شمالی در میان روابط تجاری – اقتصادی کشورهای ماوراء قفقاز، گرجستان، ارمنستان شمال شرقی و آلبانیا، مکان ویژه‌ای بخود اختصاص می‌دهند. روابط محکمی با بنادر دریای سیاه، لهستان و روسیه بوجود می‌آید. از ارمنستان اساسا کالاهای صنعتی چون پارچه‌های ابریشمی، قالی، رنگ، وسایل فلزی و غیره به روسیه صادر می‌شد. اما مهمترین کالای وارداتی از آنجا را پوست‌های گوناگون تشکیل می‌داد.»۲٣ اما این ترقی رشد تجاری و اقتصادی، چندان بطول نمی‌انجامد که تاخت و تازهای ویرانگر مغول آغاز می‌شود.
   
ارمنستان تحت یوغ چنگیزیان و تیموریان:

   ابتدا لازم است از ترکیب نیروی رزمی مغول به رهبری چنگیز خان مطلع شد: همان‌طور که در منشاء قومی ترک‌ها، اشاره شد، ترکان و مغولان در منطقه وسیعی بین کوه‌های آلتایی (کوه‌های زرد) و دریاچه اورال زندگی می‌کردند. آنان در طول تاریخ برای یافتن مرتع دایما در صدد نفوذ به سرزمین‌های دیگر بودند. بطوری‌که قبلا ذکر گردید، از نظر دین و آئین شمن پرست (شامانیست) بودند. پس از حمله‌ی اعراب ترکان زیادی که مسلمان شده بودند، وارد سپاه اسلام شدند. همزمان با تضعیف خلافت عباسیان، حکومت‌های محلی مسلمان از جمله سامانیان ایرانی تبار در شمال شرقی ایران با قبول خلافت عباسیان، به قدرت رسیدند. سامانیان تحت نام جهاد با کفار به ترکانی که شامانیست مانده و به مناطقی از ایران دست یافته بودند، حمله کردند. سلجوقیان از همین ترکان بودند که مسلمان شده و در روم شرقی و ایران از جمله ارمنستان به قدرت رسیدند.
   ولی تعداد کثیری از بیابان‌گردان شامانیست ترک - مغول در منطقه‌ای که امروز ,,مغولستان,, نامیده می‌شود و مرغزاری بیش نبود، زندگی می‌کردند. این شمن‌پرستان که از قبایل و عشیره‌های کوچک تشکیل شده بودند، بدون آنکه مورد تهدید نیروی بیگانه قرار بگیرند، با هم دیگر در حال جنگ و ستیز بودند. تا اینکه تموچین ملقب به چنگیز خان آنان را متحد و رهبری کرده و برای فتح بخش بزرگی از جهان متمدن آن روزگار آماده کرد.
   در کتاب ,,امپراطوری صحرانوردان,, رنه گروسه به روشنی به نیروی رزمی ترک و مغول سپاه چنگیز اشاره شده است. «تمامت مغولستان تسلیم گردید و توق چنگیز خان که درفشی سپید رنگ بود با نه شعله، بیرق تمامی قبایل و ملل ترک و مغول شد... چنگیز خان برای اینکه عشایر و قبایل، عروج او را باوج قدرت بشناسند منتظر تسلیم و تمکین تمامی قبایل یا مجازات آخرین مخالفین و مقاومین نشد. در بهاران سال شش قرن سیزده در نزدیکی سرچشمه‌های ,,اونون,, مجلس مشاوره ,,قوریلتای,, [به ترکی تجمع] کبیر را تشکیل داد و تمام ترک و مغولانی را که مطیع نموده بود و عبارت بودند از صحرانوردان و عشایر و ایلات مغولستان خارجی امروزی دعوت نمود. عموم این قبایل مغولی و عشایر ترک در آن مجلس او را بعنوان رئیس عالی خود شناختند... تمامی ملل ترک و مغول اینک در ملت جدید مغول مجتمع و مستحیل شده اند که عبارتست از ,,موقول اولوس یا مونقولجین اولوس,, و من بعد در زیر همین نام ,,مغولان,, ... جملگی ,,نسل‌هائی که زیر چادر‌های نمدین زندگی می‌کنند,, شناخته می‌شوند و همین نام است که بعدها همه آنها بدان افتخار و مباهات خواهند نمود.»۲۴
   شامانیسم، همانطور که قبلا از زبان بارتولد اشاره شد، متکی بر هیچ‌گونه اعتقاد اخلاقی نبود. شامانیست‌ها بر این باور بودند که: «آسمان آبی جاویدان چنگیز خان را خاقان جهان اعلام می‌دارد. این تقدیس آسمانی را امپراطور [چنگیز خان] به عنوان اساس و پایه قدرت خویش مورد استفاده قرار داد و خود را خاقان بنا به اراده و امر و قدرت آسمان جاویدان نامید... نظر بهمین ایمان و اعتقاد بود که بعدا بزیارت بآن کوه شتافت و از کوه بالا رفت و بنا بر معمول مغولان و برای اظهار بندگی و خضوع کلاهش را از سر بر داشت و کمربندش را بر روی کتف‌های خود نهاد و نه بار بزانو افتاد...»۲۵
   آنان نیز بر این باور بودند که ,,آسمان جاویدان,, آنها را مامور مجازات تمامی کسانی قرار داده که مراتع را خراب کرده و بجایش شهر و خانه می‌سازند. همین پایه‌ی اعتقاد، از چنگیز و مغولان و ترکان شامانیست قدرت مخوف و مخربی ساخت که تاریخ نویسان در کتاب‌های تاریخ از آنها یاد کرده‌اند.   
   ارمنستان نیز مانند بسیاری از بلاد از این هجوم‌های بنیاد برافکن در امان نماند. بسیاری از مناطق و شهرهای ارمنستان ویران و خالی از سکنه شد. هنوز خرابی‌های ناشی از حمله چنگیزیان پابرجا بود که تیموریان از راه ‌رسیدند. تیمور که ترک و مسلمان بود و به سال سی و شش قرن چهاردهم در ماوراءالنهر در جنوب سمرقند به دنیا آمده بود، در کشتار و غارت و خرابی، چیزی از چنگیز کم نداشت. او یاسای چنگیزی را با شرایع اسلامی در هم می‌آمیزد. «او جرات نمی‌کند که حق و قاعده تازه‌ای بنیاد نماید و فقط در عمل وضع تازه‌ای بوجود می‌آورد و بجای تسلط مغولان تسلط ترکان و بجای امپراطوری مغول امپراطوری ترک را ایجاد می‌کند. ولی ادعا می‌کند که از لحاظ حقوقی، هیچ تغییر و تحولی روی نداده است و حتی هیچوقت نگفت که یاسای چنگیزی را باطل و ,,شرایع,, اسلامی را بجای آن مجری می‌دارد... امیر تیمور در نظر اهالی و سکنه آسیای مرکزی میل داشت دوام دهنده اصول چنگیز خانی باشد و اصلا چنگیز خانی نوظهور جلوه کند ولی در عمل بر عکس بآیات قرآن استناد می‌نمود امام‌ها و صوفی‌ها تفوق و پیشرفت او را پیش بینی و به جنگ‌های او جمله و عناوین ,,جهاد,, و جنگ‌های مذهبی می‌دهند. اگرچه علیه سایر مسلمین باشد... »۲۶
   قشون تیمور لنگ در ارمنستان «تقریبا تمام مناطق کشور را به ویرانی کشاندند. مستبد وحشی در همه جا ظلم‌های غیر معمول اعمال نموده، شهرها و دهات را ویران و غارت کرده، ساکنین آنها را بدون توجه به سن و جنس می‌کشت و اسرا را به نحو ظالمانه‌ای به مراکز حکومت می‌برد در این دوران مناطق بسیاری از ارمنستان خالی از سکنه شد... مستبد بزرگ در سال پنجم قرن پانزده فوت کرد و پس از او هم حکومتش متلاشی شد. با استفاده از این موقعیت، در ارمنستان و کشورهای همسایه، اقوام ترکمن و کوچ‌نشین قره قویونلو و آق قویونلو که از اواخر قرن سیزده در آسیای صغیر و ارمنستان ساکن شده بودند، در ارمنستان و کشورهای همسایه دوباره سربلند کردند، اینها اغلب با خودشان می‌جنگیدند و کشور را ویران و ساکنین را غارت می‌کردند... و تا آخر قرن پانزدهم بر ارمنستان مسلط و حاکم شدند. در اوایل قرن شانزدهم اشغالگران ترک [عثمانی] و ایرانی [صفوی] جای آنها را گرفتند.»۲۷

اشغال ارمنستان توسط ترک‌های عثمانی و ایران صفوی:

   دولت عثمانی را ,,عثمان بیگ,, در اواخر قرن سیزدهم در بخشی از آسیای صغیر بنا نهاد، او پس از تجزیه امپراطوری سلجوقیان روم، خود را خلیفه مسلمین اعلام کرد. وی پس از تحکیم پایه‌های قدرتش در آسیای صغیر، به یونان حمله می‌کند. پس از عثمان، پسرش ,,اورخان,, سرتاسر یونان و قسمتی از بالکان را به تصرف خود در می‌آورد. وی به وضع قشون سروسامان می‌دهد و قشون سلطنتی را از ترکان تشکیل داده و از متصرفات بلاد غیر اسلامی نیز قشونی بنام ,,ینی جری,, یعنی سپاه نوین تشکیل می‌دهد. ینی جری بعدها به بزرگترین دشمن امپراطوری عثمانی تبدیل می‌شود. پس از مرگ اورخان پسرش، سلطان مراد به قدرت می‌رسد. وی در طول سلطنت سی ساله‌اش تمام شبه جزیره‌ی بالکان بجز قسطنطنیه را فتح می‌کند.
   پس از سلطان مراد، پسرش سلطان بایزید ایلدرم، به حکومت می‌رسد. وی ابتدا برادرش یعقوب را به قتل می‌رساند. وی بر این باور بود که بنا به آیه ,,الفتنته اشد من القتل,, و ,,الفتنته اکبر من القتل,, قرآن، هر پادشاهی حق دارد برای جلوگیری از فتنه رقبای احتمالی خود را بکشد. «تا حدود یک و نیم قرن بعد از فتح قسطنطنیه، قانون برادر کشی از طرف سلاطین و حمایت و تقویت می‌شد. پس از جلوس هر سلطان جدید، برادران در قید حیاط او با زه ابریشم کمان خفه می‌شدند و این طرز اعدام باشخاص عالیمقامی اختصاص داشت که ریختن خونشان گناه بود...»۲٨
   بایزید متصرفات عثمانی را در اروپا، تا مجارستان و رود دانوب گسترش داد. وی در جنگ با تیمور لنگ به اسارت تیموریان در آمد و در اسارت جان باخت. پس از او پسرش محمد پس از کشتن برادرانش سلیمان، محمد و عیسی، به قدرت رسید و مجددا متصرفات اروپائی را که همزمان با حمله تیمور، خود را از سلطه‌ی عثمانی‌ها رهانیده بودند، فتح کرد و در جنگی دیگر با اعراب کشته شد.
   از زمانی که بیت‌المقدس به اشغال سلجوقیان و سپس عثمانیان در آمد، حق زیارت آنجا، از مسیحیان سلب شده بود. شوق زیارت قبر مسیح و میل رهایی مردم مسیحی اروپا از سلطه‌ی عثمانی‌ها، دلیلی بر آغاز جنگ‌های صلیبی شد، که شکست و کشتارهای وسیعی برای مسیحیان در بر داشت.
   در سال اول دهه‌ی شش قرن پانزدهم، سلطان محمد دوم به قدرت رسید. وی ابتدا برادر چند ماهه‌ی خود را بنا به سنت برادرکشی سلاطین عثمانی، کشت و رسم "برادرکشی" را بصورت قانون در آورد و نوشت: «هر یک از پسران من که سلطنت بوی تفویض شود، حق خواهد داشت برادرانش را معدوم کند، تا نظم و نسق جهان پایدار بماند. اغلب علماء بدین کار فتوی دادند. پس بگذار تا آنچنان عمل کنند.»۲۹
   در دوران پادشاهی سلطان محمد دوم جنگ‌ها نام «جهاد» به خود گرفت. او در سال ۱۴۵۴ قسطنطنیه را فتح کرد و به سلطان محمد فاتح ملقب گردید. با فتح این شهر امپراطوری بیزانس ساقط شد. کلیسای ایاصوفیه به مسجد مبدل گردید و بر روی قسطنطنیه نام اسلام بول (بندر اسلام) گذاشتند که بعدا به غلط استانبول نامیدند.
   بایزید دوم پسر سلطان محمد، تحت فشار و شورش ,,ینی چری,, از سلطنت معزول و پسر کوچک وی، بنام سلطان سلیم، سی و شش سال سلطنت کرد. وی در جنگ مجارستان و اطریش که شکست نصیبش شد، موقع عقب‌نشینی ده هزار اسیر مجاری و اطریشی را قتل عام کرد.
   عثمانی‌ها در نوع حکومت و کشورداری، یکی از خون‌خوارترین امپراطوری‌های جهان بودند. در سرزمین‌های تحت سلطه‌ی آنان، که از شبه جزیره بالکان تا مجارستان و از آنجا تا استپ‌های جنوبی روسیه و ارمنستان غربی و در شمال آفریقا تا منتهی‌الیه الجزایر و سواحل عربی خلیج فارس، وسعت داشت، قانونی جز ,,شریعت اسلام,, و بربریت، حاکم نبود. آنان هر جنبش رهایی‌بخش را نه تنها در سرزمین‌های مسیحی‌نشین، بلکه از طرف مسلمانان را هم، به خاک و خون می‌کشیدند.
   حدود دویست سال از بنیانگذاری عثمانی گذشته بود که در ایران حکومت صفویه بنیان نهاده می‌شود. و از اوایل قرن شانزدهم، جنگ‌های طولانی بین ایران صفوی و عثمانیان ترک، آغاز می‌شود. صحنه‌ی اصلی این جنگ‌ها، در سرزمین ارمنستان بود. کشتار و خرابی ارمنستان را به ویرانه مبدل می‌کند. بخصوص از طرف عثمانی‌ها، مناطقی از ارمنستان به ویرانه مبدل می‌شود. «ابراهیم پچوی که شخصا در چند جنگ شرکت کرده بود، با افتخار و تکبر، این وحشی‌گری‌ها را – که عثمانی‌ها در ماوراء قفقاز انجام داده بودند – تشریح می‌نماید. مثلا با صحبت راجع به قسمتی از قشون ,,فاتح,, ترک در سال ۱۵۵٣ وارد شوراگیال (شیراک) شده بود پچوی می‌نویسد: ,,این سرزمین بسیار آباد بود و دهات متعددی با زمین‌های تحت کشت داشته است. سرزمین کوهستانی می‌باشد. سپاه فاتح این دهات را خراب و ویران نمود، آبادی‌ها را نابود ساخت و با خاک یکسان نمود سپس قشون ترک، آبادی‌ها، باغ‌ها و بوستان‌های ایروان را تماما به آتش کشید. آتش زده و با خاک یکسان کرد... و روز بیست و هفتم به دشت نخجوان رسید. شهرها و دهات، خانه‌ها و مناطق مسکونی با ترس از سپاه فاتح، چنان خالی از سکنه شدند و مسکن جغدها و کلاغ‌ها گردیدند، که هرکس آنها را می‌دید به ترس و لرز می‌افتاد. ,,آت اوغلان‌های,, تشنه شکار و غنیمت و نیز سربازان دیگر، به قصرهای شاه و فرزندش حمله‌ور شدند، ثروت‌های پنهان شده را غارت کردند، ویران و خراب کرده سنگ روی سنگ نگذاشتند باقی بماند. به جز آن، تمام دهات و مناطق، دشت‌ها و آبادی‌های موجود در سر راه جاده چهار پنج روزه را تا آن حد ویران و خراب کردند که حتی رد پایی از آبادی و موجود زنده باقی نماند.»٣۰ در اواخر قرن شانزدهم، اران، گرجستان و ارمنستان شرقی و همچنین بخش بزرگی از آذربایجان، به اشغال عثمانیان در آمد.
   شاه عباس صفوی در اوایل قرن هفده، با استفاده از اختلافات داخلی عثمانی، آذربایجان و بخش بزرگی از قفقاز را به چنگ می‌آورد. ولی همین‌که سپاه عظیم عثمانی به مقابله بر می‌خیزد، شاه عباس برای اجتناب از درگیری با نیروی برتر عثمانی، عقب‌نشینی می‌کند. وی موقع عقب‌نشینی بسیاری از شهرها و روستاها و مزارع ارامنه را خراب می‌کند، تا عثمانی‌ها برای تامین مواد غذایی و علوفه، در مضیقه باشند. ساکنین ارمنی آبادی‌های خراب شده به داخل ایران کوچانده می‌شوند. از سیصد و پنجاه هزار نفر ارمنی که به زور به داخل ایران برده می‌شوند، عده بسیاری زن و کودک و افراد سال‌خورده در موقع عبور از ارس غرق می‌شوند و یا در اثر سختی، جان می‌سپارند.
   به سالِ سی و نه قرن هفتم، طبق پیمان صلح، ارمنستان شرقی متعلق به ایران و ارمنستان غربی از آن عثمانی‌ها می‌شود. ارمنستان غربی به پاشانشین‌های ارضروم، کارس، سباستیا، وان و دیاربکر تقسیم می‌شود. ارامنه توسط پاشاها و عمال سرکوبگرش غارت می‌شوند. در ارمنستان شرقی تحت سلطه‌ی صفویه نیز وضع نامطلوبی حاکم بود.
   ارامنه که به زیر سلطه‌ی دو دولت مقتدر و غارتگر عثمانی و صفوی و دو جامعه‌ی مسلمان متعصب جانشان به لب رسیده بود و برای رهایی از ستم، از کمک پاپ و دول اروپایی مسیحی، ناامید شده بودند، چشم امید به روسیه‌ی در حال اقتدار می‌دوزند. از آنجا که ارامنه از سه طرف در محاصره مسلمانان بودند و دولت عثمانی ارتباط ارامنه را با غرب و اروپای مسیحی قطع کرده بود، روسیه همسایه‌ی قابل اتکایی برای آنان به حساب می‌آمد. حتی در گذشته نیز ارامنه و روس‌ها دوش بدوش هم با اشغال‌گران سلجوقی جنگیده بودند.
   «در کار نزدیکی روابط ارامنه و روس‌ها و اوکرائین‌ها، مهاجرین ارمنی روسیه که قدیمی ترین شهر مورد مهاجرت آنها کیف بود، نقش عمده‌‌ای داشته‌اند... د. ای. میشکو مورخ اوکرائینی، با صحبت در مورد سکنه ارامنه می نویسد: در بین ارامنه صنعتگران خوبی بوده‌اند، که با کار خود اثر مثبتی بر صنعت، تکنیک‌های ساختمانی و ترقی هنر و فنون گذاشته‌اند...»٣۱
   از نیمه‌ی دوم قرن هفدهم، روابطی بین نمایندگان ارامنه و دولت روسیه، برقرار می‌گردد. ارامنه بطور جدی - برای رهایی از ستم عمال دولت‌های مسلمان عثمانی و صفویه، و نیز رفتار تحقیر‌آمیز رعایای مسلمانان - از همسایه‌ی روس، تقاضای کمک داشتند.
   با حمله‌ی محمود افغان به ایران و خلع شاه سلطان حسین صفوی، عثمانی‌ها در صدد تصرف قفقاز بر می‌آیند. اما روس‌ها برای جلوگیری از نفوذ عثمانی‌ها، سواحل غربی دریای کاسپی را اشغال می‌کنند. پیشروی روس‌ها در قفقاز، امیدهایی را در دل مسیحیان گرجی و ارمنی بر می‌انگیزد که منتظر فرصتی برای قیام علیه عثمانی و ایران بودند. ارامنه و گرجی‌ها در دهه سی قرن هیجدهم مبارزات آزادی‌بخش را آغاز می‌کنند. عثمانی‌ها سپاهی را برای سرکوبی قیام، اعزام می‌کنند. نبرد سنگینی در اطراف قلعه هالیزور، آغاز می‌شود. ارامنه با عده‌ای قلیل به رهبری داویت بیگ، شکست سنگینی بر عثمانی‌ها وارد می‌آورند. ارامنه علیرغم پیروزی‌های بزرگ و وارد آوردن ضربه‌های مکرر بر عثمانی‌ها، به دلیل برتری قدرت تهاجمی ترک‌ها، ایروان را که بیش از دوماه در محاصره بود، از دست می‌دهند و ده هزار نفر از ارامنه قتل عام می‌شوند.   
   ارامنه که تمام آرزو و تلاش‌شان، یک‌پارچگی و رهایی از زیر یوغ دولت‌های مسلمان ایران و عثمانی بود، با اعزام نمایندگانی به مسکو در صدد جلب حمایت و کمک موثر بر می‌آیند. هنوز روسیه به درخواست ارامنه جواب قطعی نداده بود که ارمنستان و گرجستان دچار مصیبتی بزرگ می‌شوند. در آخر قرن هیجده با به قدرت رسیدن آغامحمد خان قاجار، یورش به ارمنستان و گرجستان با سپاهی عظیم، در همه جا مرگ و ویرانی به بار می‌آورد. بیش از بیست هزارنفر قتل عام می‌شوند و هزاران اسیر روانه‌ی بازارهای برده فروشی می‌گردند.
   گرچه ظلم و تجاوز شاهان از آن جمله قاجار، روی تمامی آحاد مردم بود ولی جنایات و فجایعی که بر علیه غیر مسلمانان اعمال می‌شد، بحدی شدید بود که ارامنه و گرجی‌ها در جنگ بین ایران و روسیه تزاری دوش بدوش سالدات‌های روس برای رهایی از سلطه‌ی قاجار و عمال مسلمان و ستمگرشان، جنگیدند. اگر حمله‌ی روسیه به قفقاز برای مسلمانان قفقاز مصیبتی بود، برای مسیحیان جان به لب رسیده از جمله ارامنه، سربازان روس فرشته‌ی نجات بودند. البته ارامنه خواهان الحاق به روسیه نبودند ولی ستم مضاعفی که آنها در زیر یوغ حاکمیت اسلامی قاجار تحمل می‌کردند باعث شد تا زیر بیرق روسیه رفتن را بپذیرند.
   جنگ ایران و روس تازه به اتمام رسیده بود که جنگ روسیه با عثمانی شروع شد. روس‌ها پاشانشین کارس را از دست عثمانی‌ها در آوردند. در پیشروی بطرف دیگر شهر‌های ارمنستان تحت سلطه‌ی عثمانی‌ها، گروه داوطلبان ارمنی در ارتش روسیه برای آزادی سرزمین خود جنگیدند. ولی روس‌ها که قادر به پیشروی بیشتری نبودند، بر اساس پیمان صلح، بخشی از ارمنستان غربی که توسط تزار فتح شده بود، دوباره از آن عثمانی کردند. از جمله شرایط ختم جنگ، دادن اجازه‌ی مهاجرت به ارامنه بود. نود هزار نفر ارمنی با رهاکردن دارایی‌های غیر منقول خود به ارمنستان تحت سلطه‌ی روسیه مهاجرت کردند. روس‌ها به درخواست ارامنه، همین شرط را نیز در پیمان صلح با قاجار، گنجانده بودند و چهل هزار نفر از ارامنه‌ی تبریز، ارومیه، خوی، ماکو و سلماس و از دیگر مناطق ایران به روسیه مهاجرت کردند.

پایان قسمت اول

در قسمت دوم وضع ارامنه در ارمنستان غربی که همچنان تحت سلطه‌ی عثمانی باقی ماند، بررسی خواهد شد. چرا و چگونگی کشتار و آزار ارامنه و قتل عام یک و نیم میلیون ارمنی، به اختصار مورد توجه و بررسی قرار خواهد گرفت.

منابع:

۱ - آذربایجان در سیر تاریخ ایران، ص۱۶۹ نوشته رحیم رئیس نیا
۲ - تاریخ ارمنستان، جلد اول، ص ۲۰ گروه محققین شش نفره
٣ - همان، ص ٣۵، ٣۶، و ٣۷
۴ – همان ، ص ٣٨
۵ – همان، ص ۴۱
۶ – همان، ص ۴۱ و ۴۲
۷ – همان، ص ۴۶، ۴۷، و ۴٨
٨ – همان، ص ۱۵۱
۹ – سرزمین و مردم ترکیه، ص ۶٣ نوشته ویلیام اسپنسر
۱۰ – تاریخ ترک‌های آسیای میانه، ص ۱۵ و ۱۹ نوشته: ولادیمر بارتولد
۱۱ – همان ، ص ۲۶
۱۲ – همان ، ص ۵٣
۱٣ – تاریخ ارمنستان، جلد اول، ص ۱۷۱ و ۱۷٣ گروه محققین شش نفره
۱۴ - همان، ص ۱۷۴
۱۵ – امپراطوری صحرانوردان، ص ۲۵٨ و ۲۵۹ نوشته رنه گروسه
۱۶ – همان، ص ۲۶۱
۱۷ – همان، ص ۲۶۴ و ۲۶۵
۱٨ – همان، ۲۶۶
۱۹ – ۲۶۷ و ۲۶٨
۲۰ – تاریخ ارمنستان، ص ۲۲۱ گروه محققین شش نفره
۲۱ – همان، ص ۲۲٣
۲۲ – همان، ص ۲۲۵
۲٣ - همان، ص ۲۲۶
۲۴ - امپراطوری صحرانوردان، ص ٣۵۴و ٣۵۵ رنه گروسه
۲۵ - همان، ص ٣۶۵
۲۶ - همان، ص ۶٨٣و ۶٨۴
۲۷ - تاریخ ارمنستان، ص۲۵۶ گروه شش نفره
۲٨ - استانبول و امپراطوری عثمانی، ص ۶۷ نوشته برنارد لوئیس
۲۹ - همان، ص ۶۶
٣۰ - تاریخ ارمنستان، ص ۲۵۷ گروه شش نفره
٣۱ - همان، ص ۲۶۱

 

 

اولین نسل‌کشی قرن بیستم - ۲

تجزیه امپراطوری عثمانی و ایجاد زمینه برای قتل عام ارامنه:

   با پایان جنگ‌های ایران و روسیه و انعقاد دو قرارداد "گلستان" و "ترکمان چای" که اران (جمهوری آذربایجان کنونی)، گرجستان و ارمنستان شرقی، از ایران جدا شد و از آن روسیه گردید؛ جنگ عثمانی با روسیه در دو جبهه بالکان و قفقاز، شروع شد. همان‌طور که در قسمت اول بیان شد، ارامنه جان به لب رسیده که از هر طرف در محاصره و ستم مسلمانان متعصب و دو دولت خونخوار قاجار و عثمانی قرار داشتند، دوش به دوش سربازان تزاری برای رهایی میهن‌شان جنگیدند. آنان حتی برای رهایی از ستم مضاعف جوامع مسلمان، به زیر پرچم روسیه رفتن را، علیرغم میل باطنی‌شان، پذیرفتند. جنگ روسیه با عثمانی، اگرچه سبب آزادی ملت‌های غربی عثمانی شد، اما برای ارامنه ارمنستان غربی، رهایی به ارمغان نیاورد. ولی از جمله نتایجی که جنگ به همراه آورد، تضعیف امپراطوری و تشدید جنبش‌های رهایی بخش ملل درون عثمانی بود.
   عثمانی‌ها علیرغم کشتارهای گسترده، نه تنها نتوانستند جنبش‌های مردمی را سرکوب کنند، بلکه حرکت‌های استقلال طلبانه روز به روز گسترده‌تر می‌شد. در همین زمان سپاه "ینی جری" که از ملت‌های غیر ترک عثمانی تشکیل شده بود و ابزار قدرتمند سرکوب، در دست سلطان به حساب می‌آمد، در نیمه اول قرن نوزدهم، سر به شورش بر می‌دارد که به دستور سلطان محمود دوم، به توپ می‌بندند و چهل هزار تن قتل عام می‌شود.
   با اوج‌گیری شورش و عصیان در بلاد تحت سلطه بخصوص سرزمینهای مسیحی نشین، استحکامات زیادی از دست عثمانیها خارج می‌شود و هرچه مبارزه بر علیه عثمانیها گسترده‌تر می‌شد، خشم و نفرت ترکان شدت می‌گرفت. اسماعیل رائین به نقل از "همسایه ما ترکیه" چنین می‌نویسد: «... خشم ترکان بر اثر شورش در استانبول (قسطنطنیه) بدین ترتیب آشکار شد که نجبای یونانیان را گرفتند و با شکنجه‌های مهیب که خاص آنان بود بقتل رسانیدند. حتی در شب عید پاک وقتی "گرگوار" کشیش هشتاد و چهار ساله از کلیسا خارج می‌شد، به وسیله نظامیان ترک توقیف و بر سردر کلیسای جامع بدار زده شد و بلافاصله دوازده نفر دیگر از کشیشان و عده کثیری از مسیحیون کشته شدند...»۱
   سلطان عبدالحمید که بی‌شک، یکی از خونخوارترین سلاطین عثمانی بود، نه تنها خود را خلیفه مسلمین می‌نامید، بلکه با شرکت در کلیسا، نیز مدعی بود که نماینده‌ی مسیح در روی زمین است! ویلیام اسپنسر می‌نویسد: «...امپراطور در تشریفات مذهبی کلیسای ارتودکس بنام نماینده حضرت مسیح در روی زمین خوانده می‌شد و بعنوان شخصیتی مقدس و روحانی مقامی والا داشت و اگر کسی می‌خواست بحضور وی بار یابد باید روی دست و پا بخیزد و به امپراطور نزدیک شود و پای او را ببوسد و در حال خزیدن روی زمین عقب، عقب برود و از حضورش مرخص شود...»۲
   در همین زمان که سلطان عثمانی با اینگونه افکار و اعمال، بر سرزمین پهناوری اعمال قدرت می‌کرد، اروپا به سرعت در عرصه‌های گوناگون در حال پیشرفت بود. وی که از تحول و پیشرفت در جوامع مسیحی اروپائی با خبر بود و از طرف مسیحیان تحت سلطه، احساس خطر می‌کرد، علیرغم ادعایش مبنی بر "نماینده مسیح" در روی زمین، دستور مبارزه بر علیه مسیحیان را صادر کرد. «...در تمام مدتی که نهضت رنسانس و انقلاب صنعتی طرز فکر و زندگی مردم اروپا را دگرگون می‌ساخت، ترکهای آناطولی تحت فرمانروائی امپراطوری عثمانی، در جا می‌زدند و طبعا روز بروز عقب می‌رفتند. در طول چند قرن حکومت سلاطین عثمانی، از پدیدارشدن فکر جدید و یا عملی شدن روش جدیدی در زندگی مردم آناطولی بزحمت می‌توان نشانه‌ای پیدا کرد...ساکنان آناطولی که خود نیز ترک بودند، از لحاظ روحی و فکری بسیار عقب مانده و از پیشرفت علمی و فرهنگی دنیای خارج بی خبر بودند...چند قرن آمیخته با شکست، حس احترام و اعتماد به نفس ترکها را در آنها کشته بود و سالیان دراز غفلت و بی توجهی، سرزمین غنی و پر درخت و آباد آناطولی را بدل به بیابان لم یزرع و بی آب و علفی ساخته بود...»٣
   در اواخر قرن نوزدهم "کمیته اتحاد و ترقی" از طرف "ترکان جوان" برای مبارزه با دیکتاتوری سلطان به وجود آمد. آنان که مدعی دست‌یابی به تمدن غربی بودند، ولی عملا تلاش برای "ترک" کردن دیگر ملت‌های تحت سلطه عثمانی را تدارک دیدند. "ترکان جوان" گرچه در اوایل قرن بیستم، در پاریس با ارامنه، بلغارها، اعراب و آلبانی‌ها، تفاهم نامه‌ای را امضا کرده بودند و شعار "مساوات برای کلیه ملل امپراطوری" می‌دادند ولی در عمل، با در دست گرفتن نقش اصلی و دادن شعارهای برتری طلبانه و نژادپرستانه، نه تنها تفاهم نامه را زیر پا گذاشتند، بلکه پس از خلع عبدالحمید دوم که خود به قدرت رسیدند، سیاست "ترک" کردن را بشدت و توام با کشتار و قتل عام، به اجرا گذاشتند.
   از طرفی ارمنستان با قرار گرفتن بین آذربایجان و آلبانیای قفقاز و ترک‌های عثمانی، دارای یک موقعیت ویژه بود. یعنی "ترکهای جوان" که در صدد گسترش و نفوذ خود در سرزمین‌های ترک زبان بودند، تا با ایجاد "توران بزرگ" اهداف توسعه طلبانه خود را جامه عمل بپوشانند، ارمنستان و ارامنه را مانعی برسر راه خود می‌دیدند. آنان مصمم بودند ملت ارمنی را اگر ترک زبان و مسلمان نشوند، به هر قیمتی شده، از سر راه بردارند. علاوه برآن، سرزمین آباد و سرسبز ارمنستان و سخت کوشی، موفقیت، رفاه و زندگی آسوده ارامنه باعث بروز حسادت و کینه توزی، ترک‌های برتری طلب و مسلمانان متعصب بود. یعنی جامعه ترک آناطولی و حتی کردها، زمینه و بهانه برای خصومت با مسیحیان بخصوص ارامنه را دارا بودند.

آغاز قتل عام‌ها:

   گرچه محققین عمدتا قتل عام ارامنه را از قرن بیستم و با قدرت گرفتن "ژون ترکها"(ترکان جوان) می‌دانند، ولی در عین حال بر کشتارهای گسترده و پراکنده از سده‌های قبل نیز اذعان دارند. از جمله کشتارهای سازمان یافته، می‌توان به غارت و آتش زدن محله ارمنی نشین قسطنطنیه در نیمه دوم قرن نوردهم و یا قتل عام دویست هزار ارمنی دراواخر همان قرن،اشاره کرد.
   سال ۱۹۰۹ یک سال پس از "انقلاب" و به قدرت رسیدن "ترک‌های جوان"، کشتار همگانی و سازمان یافته ارامنه، با قصد و نیت نابودی ملت ارمنی از آدنا در گیلیکیا، آغاز می‌شود. ولی با بر انگیخته شدن خشم و نفرت جهانیان و اعتراض و فشارهای جهانی،از جمله امریکا، "ژون ترک‌ها" در اجرای اهداف خود ناکام می‌مانند.
   آغاز جنگ جهانی اول برای "ترک‌های جوان" فرصت مغتنمی بود تا برای همیشه و یک باره "قلمرو حکومت خود را از ارامنه پاک کند" در آن ایام، دستگاه حاکمه عثمانی، غرق در فساد و تباهی و رشوه خواری بود. استانبول مرکز قدرت عثمانی نیز از قرن نوزدهم، به گفته ویلیام اسپنسر: «... بیشتر از هر شهر دیگر دنیا وکلای دادکستری قلابی و حقه باز، قاچاقچی و کلاهبردار و مردان نادرست داشت. مردمی که در کشور خود از چنگال قانون و عدالت فرار می‌کردند به استانبول پناه می‌آوردند و در آنجا از امنیت و فراغت کامل برخوردار می‌شدند...»۴
   قدرت گرفتن "ترکان جوان" بنا به نظر محققین از جمله ا.ج. هوبز باوم سبب رشد ناسیونالیسم افراطی می‌گردد: «امپراطوری عثمانی دیر زمانی بود که داشت سقوط می‌کرد،...انقلاب ۱۹۰٨ ترکیه به شکست انجامید... بنابراین، نوین سازی ترکیه از چارچوب پارلمانی لیبرال به دیکتاتوری نظامی و از امید به وفاداری سیاسی امپراطوری دنیوی به واقعیت یک ملی گرایی ترکی محض مبدل شد. ترکیه پس از سال ۱۹۱۵، که دیگر قادر نبود از وفاداریهای گروهی چشم بپوشد یا بر جوامع غیر ترک مسلط شود، باید به ملتی از لحاظ قومی متجانس تن می‌داد که معنای ضمنی آن، جذب اجباری امثال یونانیان، ارمنیان، کردها و دیگرانی بود که یکجا تبعید یا قتل عام نشده بودند. ملی گرایی ترکی حتی به رویاهای امپراطوری بر یک مبنای ملی گرایی دنیوی رخصت داد، زیرا بخشهای وسیعی از آسیای غربی و مرکزی، عمدتا در روسیه، مسکن اقوامی بود که به انواع زبان ترکی تکلم می‌کردند، و ترکیه با اطمینان تمام، سرنوشت خود می‌دانست که آنها را در یک اتحاد بزرگ کل تورانی گرد آورد. به این ترتیب در داخل ترکان جوان موازنه از نوین سازان غربی ساز و ماورای ملی به نوین سازان غربی ساز ولی قویا قومی یا حتی نژادپرست مانند ضیاءگوکالپ (۱۹۲۴- ۱٨۷۶) نظریه پرداز و شاعر ملی متمایل شد...در غیاب یک طبقه متوسط انقلابی، یا هر طبقه انقلابی دیگری، روشنفکران و به خصوص، بعد از جنگ، سربازان باید امور را به عهده می‌گرفتند. رهبر آنان کمال آتاتورک، سپهسالاری خشن و موفق، بر آن شد که برنامه نوین سازی ترکان جوان را بی رحمانه به اجرا در آورد...»۵

,,ترک‌های جوان,, و جنگ جهانی اول:

   رهبری سه نفره "ترکان جوان" پس از خلع سلطان عبدالحمید، برادر وی "شاهزاده رشاد" شصت و پنج ساله را به سلطنت رسانده و خود زمام امور را به دست گرفتند: «...سه ترک جوانی که پس از خلع سلطان بر ترکیه حکومت می‌کردند – یعنی انور پاشا و طلعت پاشا و جمال پاشا – با فینه‌های سرخ خود در میدانهای رژه از نظر زمامداران دول فرانسه و انگلیس مانند سه موجود مسخره و مضحک تلقی می‌شدند و همین سه نفر بودند که بصورت عکس‌العمل بچه گانه‌ای بعنوان متحد آلمان وارد جنگ بین المللی اول شدند. در امور داخلی نیز هر سه – بخصوص انور پاشا – همان روش استبداد مطلق سلطان عبدالحمید را ادامه دادند. اقدامات نسنجیده و عجولانه نظامی این سه نفر (بخصوص انور پاشا که سمت ریاست ستاد ارتش را داشت) موجب شد ترکها پی در پی با شکست مواجه شوند...»۶
   شکست آلمان و عثمانی در جنگ، فروپاشی امپراطوری عثمانی را تسریع کرد و سرزمین‌های بسیاری از ملل غیر ترک از سلطه عثمانی رها شدند. رهبران پان ترکیست عثمانی برای جبران شکست، با بهره برداری از خلاء قدرت در سرزمین‌های ترک زبان جنوب روسیه، که بلشویک‌های انقلابی در آنجا ضعیف بودند، به یاری عمال خود می‌پردازند. آنان که طی جنگ، ارامنه را در شرق عثمانی، به همین منظور قتل عام کرده بودند، و مانعی برای ایجاد "توران بزرگ" نمی‌دیدند، انور پاشا خود شخصا، برای تثبیت حکومت‌های دست نشانده، به قفقاز و شرق دریای کاسپی می‌رود و در آن جا حین درگیری با بلشویک‌ها کشته می‌شود...
   به طوری که گفته شد، قتل عام‌ها پس از ورود عثمانی به جنگ جهانی اول، از طرف گروه سه نفره رهبری پان ترکیست، به اجرا گذاشته شد. طلعت پاشا وزیر داخله که خود شخصا دستور قتل عام‌ها را صادر می‌کرد، بر نحوه‌ی عمل نیز نظارت کامل داشت.
   با ورود عثمانی به جنگ، تمامی اتباع دولت عثمانی که قادر به جنگ بودند، به خدمت نظام فرا خوانده شدند. به موجب همین دستور تمامی مسیحیان از جمله ارامنه، ظاهرا دارای حقوق مساوی با مسلمانان می‌شوند، و می‌بایست خود را معرفی می‌کردند. ولی ارامنه بسیاری که عمدتا تحصیل کرده و صاحبان مشاغل و متخصص بودند، با پرداخت مبالغی به عنوان غرامت، از خدمت سربازی و شرکت در جنگ معاف می‌شوند. لازم به ذکر است که بخش بزرگی از ارامنه تحصیل کرده و یا متخصص، قشر ممتاز متفکران، پزشکان، مدیران، مربیان و استادان، بازرگانان و صنعتگرانی را تشکیل می‌دادند که دولت عثمانی و جامعه نیازمند آن بود.

آغاز کشتار سازمان یافته:

   اسماعیل رائین محقق برجسته، تحقیقات بسیار با ارزشی در مورد قتل عام ارامنه انجام داده که نتیجه تحقیقات او در کتاب "قتل عام ارمنیان" ارائه شده است. محقق برای نگارش این کتاب نیز همان طور که شیوه کار تحقیقی وی می‌باشد، منابع معتبر جهانی را مورد استفاده قرار داده است. ارزش کار تحقیقی رائین چنان است که امروز کتاب فوق الذکر از جمله کتاب‌های مرجع و معتبر ایرانی به حساب می‌آید.
   بسیاری از محققین بر این باورند که رهبران عثمانی از مدت‌ها قبل در تدارک قتل عام‌ها بودند. بر اساس گفته اسماعیل رائین: «جنایت بطرزی بسیار اصولی انجام گرفت، زیرا از بیش از پنجاه محل، مدارک و شواهد اقداماتی یکسان در دست است...نقشه بسیار هوشمندانه و زیرکانه تدوین شده بود، زیرا تردیدی نیست که اجرای چنین طرحی، قطعا با عکس‌العمل و مقاومت متشکل یا پراکنده ارمنیان مواجه می‌شد. بدین جهت باید ترتیبی داده می‌شد، که نخست احتمال هرگونه مقاومتی از میان برود، یعنی همه نیرو‌های مقاوم فلج شوند، و این نیرو طبعا مردان – و مخصوصا جوانان – هستند. وقتی در نخستین فرمان، عنوان "کلیه مردهای ارمنی که دارای قدرت جسمانی هستند" را می‌بینیم، بیشتر بر این واقعیت آگاه می‌شویم. عثمانیها برای اینکه با هیچگونه اعتراض و عکس‌العمل خطرناکی روبرو نشوند، در درجه اول مردان و جوانان را به بهانه "خدمت نظام" از گردونه خارج می‌کنند، تا پس از آن با خیال راحت، حساب میلیونها زن و کودک و پیرزن و پیرمرد را تسویه کنند، بدون اینکه کوچکترین خطری از ناحیه مردان – نیروهای مقاوم – تهدیدشان کند...در روز معین [۲۴ آوریل ۱۹۱۵] خیابانهای شهر...توسط ژاندارمری محل – در حالی که ژاندارم‌ها سرنیزه‌ها را بر سر تفنگ‌هایشان نصب کرده بودند – اشغال می‌شد، و حاکم کلیه مردهای ارمنی را که دارای قدرت جسمانی بوده و از خدمت نظام معاف شده بودند، احضار می‌کرد...آنان پس باز داشت، از خبر "تبعید" خود آگاه می‌شدند. تبعید به منظور "عمران و آبادانی و ایجاد یک منطقه مستقل ارمنی نشین". حال آنکه درست در همان پشت دروازه‌ها، مرگی هراس انگیز در انتظارشان نشسته است...ژاندارم‌ها، کردها و راهزنان که به دستور دولت، در تپه‌ها و دره‌های اطراف به انتظار نشسته بودند، مردان ارمنی را قتل عام می‌کردند...»۷
   در بین دستگیر شدگان، اگر به تشخیص حاکم و یا مقامات دیگر دولتی، فردی "خطرناک" و یا "مشکوک" و یا به هر دلیل مورد نفرت عثمانیان، وجود داشت (که کم نبودند) از صف "تبعیدشدگان" جدا شده و برای شکنجه‌های قرون وسطائی در زندان نگه می‌داشتند. در سپاه عثمانی افسران عالی مقام و همچنین در مشاغل سیاسی و دولتی نیز ارامنه صاحب نامی خدمت می‌کردند که جملگی به عنوان "جاسوس" دشمن دستگیر و پس از شکنجه به طرز وحشیانه‌ای اعدام می‌شدند. از جمله شیوه اعدام در این موارد آویزان کردن وارونه به وسیله طناب، از پا بود که قربانی در عرض چند روز به مرگی دردناک جان می‌داد...
   هم زمان با آغاز کشتار مردان، سربازان ارمنی و دیگر مسیحیانی که خلع سلاح شده و به کارهائی نظیر جاده سازی، مشغول بودند، تیرباران می‌گردند...
   در آن زمان در قسطنطنیه(استانبول) و در بسیاری از شهر‌های بزرگ ارمنستان غربی مسیون‌های مذهبی و کالج‌های امریکائی دارای سابقه خدمت طولانی بودند و زنان و مردان ارمنی بسیاری در این مراکز تحصیل کرده و با فرهنگ و تمدن غربی تربیت شده بودند. علاوه بر این در بین ارامنه تحصیل کرده دانشگاه‌های غربی نیز کم نبود. این قشر از ارامنه که از نزدیک ترین تماس با تمدن غربی برخوردار بودند، درست در نقطه مقابل جامعه عقب مانده‌ی عثمانی و رهبران و عمال نژادپرست حاکم بود.
   علیرغم تلاش رهبران پان ترکیست، قتل عام‌ها از چشم خارجی‌ها که در قلمرو عثمانی، مشغول کار و خدمات بودند، مخفی نماند. به همین دلیل دولت عثمانی در توجیه جنایات خود مدعی بود که ارامنه با روس‌ها و دیگر کشور‌های درگیر جنگ با عثمانی تبانی کرده و با آنها همکاری می‌کنند. ولی بنا به شهادت ناظران بی طرف، ارامنه علیرغم همدلی با نیروهای درگیر جنگ با عثمانی، هرگز امکان همکاری با آنان را نداشتند.
   از جمله گزارشات موثق، گزارش "کمیته امریکائی تحقیق" بود. گزارش دوم، کتاب "انهدام یک ملت یا شرارت‌هائی نسبت به ارامنه" نتیجه تحقیقات آرنولد.ج.توین بی، می‌باشد. هر دو منبع معتبر از طرف محقق ایرانی اسماعیل رائین مورد تائید و بررسی قرار گرفته، و در کتاب "قتل عام ارمنیان" مطالب زیادی از این دو منبع نقل شده است.

گزارش‌های مستند از قتل عام‌ها:

   در این قسمت قبل از هر چیز، لازم است از سه انگیزه قوی یاد کرد که در قتل عام ارامنه عملکرد داشت:
۱ – باور دینی و "جهاد با کفار": به موجب فتوای روحانیون سنی مسلمان، قتل ارامنه "جهاد" محسوب می‌شد که شرکت در آن، وظیفه هر مسلمان مذکر بود. و اقشار عقب مانده و سنتی جامعه، به موجب همان فتوا، شرکت در قتل عام‌ها را "وظیفه دینی" تلقی می‌کردند.
۲ – پان ترکیسم و احساسات نژادپرستانه: "ترکان جوان" با طرح "اتحاد جهانی ترکان" و "توران بزرگ" نژادپرستی و ناسیونالیسم افراطی ترک را دامن می‌زدند و در ترکان نفرت قومی ایجاد می‌کردند، تا انگیزه‌ای برای نابودی ارامنه و ارمنستان، ایجاد کرده و راه را برای "امپراطوری تورانی" باز کنند. آنان قتل عام ارامنه را "وظیفه مقدس" و ملی می‌نامیدند.
٣ – شرکت در غارت و چپاول: به جز دو انگیزه مذکور، غارت و چپاول خود به تنهائی، انگیزه‌ای قوی بود. بطوری که قبلا نیز اشاره شد: مردم سخت کوش و مرفه و زندگی آسوده ارامنه باعث بغض و حسد مسلمانان متعصب و ترکان برتری طلب بود، و به همین دلیل آن‌ها برای غارت ارامنه منتظر فرصت بودند. نه تنها توده‌های تهیدست و فقیر شهر و روستا، غارت و چپاول را مطلوب و حق خود می‌دانستند، بلکه حتی افسران و مقامات عالی و زمینداران بزرگ نیز از راه غارت ارامنه ثروت‌های هنگفتی به دست آوردند. و با تصاحب زنان و دختران جوان و حتی پسر بچه‌ها برای اعمال شهوانی خود، ننگ ابدی را از آن خود کردند.   

   پس از قتل دسته جمعی مردان و شکنجه و اعدام نخبگان ارمنی، و تیرباران سربازان خلع سلاح شده، نوبت به زنان، کودکان و بچه‌های زیر پانزده سال و پیرمردان می‌رسد که در شهر‌ها باقی مانده بودند. طبیعی است که در دستگاه عریض و طویل و بی نظم عثمانی‌ها، اجرای احکام دولتی، به بدترین شکل ممکن عملی می‌شود و معمولا با اغراض مسئولین محلی در هم می‌آمیزد.
   زمانی‌که به بازماندگان ارامنه دستور ترک خانه و زندگی را می‌دهند، در بعضی مواقع به آنها فرصت فروش بعضی وسائل را می‌دهند و یا اجازه حمل پاره‌ای از وسائل زندگی به وسیله گاری داده می‌شود. ولی اغلب آنها را تا آن جا که ممکن بود حتی بدون به همراه داشتن وسایل شخصی، راهی می‌کنند و کسانی را که پول و یا هر وسیله دیگری در اختیار داشتند، در بین راه ازشان می‌گیرند. عثمانیان در نظر داشتند ترتیبی داده شود که، ارامنه تحت فشار و سختی راه و گرسنگی و بیماری کشته شوند، تا وانمود شود که آنان به مرگ طبیعی مرده‌اند.
   دردناک ترین بخش تراژدی، تصاحب و تجاوز به زنان و دختران و پسر بچه‌ها بود. این گونه اعمال شنیع چنان رواج داشت و عمومیت پیدا کرده بود که در تمامی گزارش‌های ناظران بی‌طرف و شاهدان عینی به کثرت نقل شده است. در آن زمان که در قلمرو عثمانی، داشتن حرمسرا رواج داشت، نه تنها زنان جوان و زیبا روی را روانه حرمسرا می‌کردند، بلکه در حرمسرا‌ها، پسر بچه‌ها را نیز جائی ویژه بود. معمولا زنان جوانی را که از زیبائی بهره کافی داشتند، برای حکام محلی و دیگر دولت مردان، جدا می‌کردند. پس از آن ژاندارم‌ها و عمال دیگر به تجاوز و تصاحب، می‌پرداختند.
   بنا به کزارش کمیته تحقیق امریکائی: «بسیاری از پسران بنظر می‌رسد به منطقه‌ای دیگر اعزام شده اند تا بین کشاورزان توزیع شوند. خوشگل ترین دختران را در منازل نگاه داشته‌اند، برای لذت اعضاء دار و دسته ای که بنظر می‌رسد رتق فتق امور را در اینجا بدست دارند. از مقام موثقی می‌شنوم که یکی از اعضای کمیته اتحاد و ترقی در اینجا ده تن از خوشگل ترین دختران را در خانه‌ای در قسمت مرکزی شهر، برای استفاده خودش و دوستانش نگاه داشته است.»٨
   گزارشاتی دیگر از کمیته‌ی امریکائی که در جاهای متفاوتی شاهد آن بوده اند: «آنها جوان‌ترین و خوشگل‌ترین زنان و دختران را در آبادی‌های سر راه می‌فروختند. این زنها به دستجات صد نفری تحویل فاحشه‌خانه‌های عثمانی می‌شدند. از خود قسطنطنیه در این مورد اخبار فراوانی بدست رسیده است که زنان و دختران را به مبلغ چند شیلینگ علنا در بازارهای پایتخت بفروش می‌رساندند، و یکی از مدارکی که در اختیار لرد برایس قرار گرفت از دختری بود که بیش از ده سال از سنش نمی‌گذشت و او را بهمین منظور از شهری واقع در شمال آناطولی به سواحل بسفور آورده بودند. اینها زنان مسیحی بودند که به اندازه زنان اروپای غربی از تمدن و ظرافت برخوردار بودند و اکنون در کمال ذلت به کنیزی در می‌آمدند...دختری را دیدم که سه سال و نیم داشت و فقط پیراهن ژنده ای بر تنش بود. پابرهنه بود و پیاده راه می‌رفت بطرزی وحشتناک خسته و فرسوده بنظر می‌رسید و از فرط سرما می‌لرزید. تعداد بیشماری از کودکان را در راه بهمین وضع دیدم...در یک جا فرمانده ژاندارمری به افرادی که تعداد زیادی از زنان و دختران تبعیدی را بدستشان سپرده بود، علنا گفت که هرکدام از آن زنان و دختران را که بخواهند، در کمال آزادی تصاحب کنند و هر کار که دلشان خواست با آنها انجام دهند...چهل و پنج نفر زن و مرد را به دره‌ای که از آبادی چندان فاصله نداشت بردند. زنان ابتدا توسط افسران ژاندارمری مورد هتک ناموس قرار گرفتند، و سپس بدست افراد ژاندارم سپرده شدند تا آنان نیز بفرونشاندن آتش شهوت خود بپردازند. طبق اظهار شهودی که ناظر این صحنه بوده‌اند، کودکی را که دژخیمان بسوئی پرتاب کرده بودند سرش بسنگ خورد و مغزش از کاسه سر بیرون ریخت. مردان را نیز بوضع فجیعی سلاخی کردند و سرانجام از این عده چهل و پنج نفری حتی یک نفر هم زنده نماند.»۹
   دولت عثمانی سعی می‌کرد به این فجایع و تجاوزات، عنوان "مهاجرت" بدهد. آنان بسیاری از آبادی‌ها را یک جا وادار به تخلیه می‌کردند و حتی مسئولین و مقامات محلی برای آنان آرزوی موفقیت و سفری خوش می‌کردند. بسیاری از این ساده دلان هم که نمی‌دانستند چه بر سر دیگران آمده و چه بر سر خودشان خواهد آمد، به امید آن که اگر زادگاه و سرزمین مادری خود را به اجبار ترک می‌کنند، جای دیگری را اگرچه سالیان دراز طول بکشد، آباد خواهند کرد. نمونه ای را توین بی چنین ذکر می‌کند:
   «باقی مانده ارامنه یک منطقه را در اول ژوئن ۱۹۱۵ وادار به کوچ کردند. یعنی کلیه آبادیهای اطراف و سه چهارم جمعیت یک شهر را که شامل چهار الی پنج هزار نفر می‌شدند، به همراه پانزده ژاندارم از شهر خارج می‌کنند. شهر دار برای آنان سفر خوشی را آرزو می‌کند! در فاصله چند ساعتی از شهر، ناگهان دسته‌هائی از راهزنان و دهاتی ترک مسلح به تفنگ و تبر آنان را محاصره می‌کنند. آنان در عرض شش هفت روز مردان را به قتل رسانده و اموالشان را غارت می‌کنند. زنان ارمنی که روی خود را مانند زنان مسلمان پوشانده بودند، مورد تعرض قرار می‌گرفتند. آنان روی زنان را باز می‌کردند و زنان جوان را با خود می‌برند.»۱۰
   عمال حکومتی و ژاندارمری معمولا در شهر‌ها، از ترس مقاومت ارامنه نمی‌توانستند، دست به کشتار بزنند. برای دژخیمان بهترین راه این بود که آنان را از شهر و دیار خود جدا کرده و در محلی باز، به قتل عام بپردازند که قربانیان هیچ وسیله و امکان دفاعی نداشته باشند. برخلاف آن چه ذکر شد، اگر ارامنه در مناطقی که امکان مقاومت نداشتند ژاندارم‌ها و سربازان عثمانی، در محل آنان را در منازل‌شان سلاخی کرده و اموال‌شان را به غارت می‌بردند.
   در مورد ارامنه روستائی ساکن مناطق کوهستانی که عمدتا مسلح بودند و حاضر به ترک خانه و زندگی خود نبودند، قتل عام‌ها به سادگی انجام نمی‌گرفت، و روستائیان تا آخرین نفر و آخرین فشنگ مقاومت می‌کردند. و در نهایت در مقابل نیروی برتر دشمن از پای در می‌آمدند. برای این گونه قتل و غارت، عثمانی‌ها معمولا روستائیان ترک و کرد فاقد زمین را نیز، به کشتار وامی داشتند و به ازای شرکت در قتل عام، منازل و مزارع ارامنه را به روستائیان ترک و کرد، می‌بخشیدند.
   در دو مورد که شرح داده می‌شود ارامنه به سختی مقاومت کردند: «یکی از مخالفت موفقیت آمیز انطاکیه بود که در آن دهاقین ارمنی به تپه‌ها رفتند و مدت هفت هفته پشت به دریا جنگیدند، تا آنکه تقریبا بطرزی معجزه آسا توسط ناوگان فرانسه نجات یافتند. مورد دیگر، عملیات قهرمانانه و در عین حال نومیدانه "شابین قره حصار" -شهری واقع در اراضی پشت ساحل طرابوزان- بود که در آنجا چهار هزار نفر ارمنی با شنیدن خبر تبعید خود اسلحه بدست گرقتند و از اواسط ماه مه تا آغاز ژوئیه با سربازان عثمانی به زد و خورد پرداختند. در برابر این مقاومت، عثمانی‌ها به اعزام افراد و مهمات پرداختند و شهر را با آتش توپخانه متصرف شدند.» ۱۱
   رائین گزارش کمیته امریکائی را به نقل از یک قربانی زن چنین نقل می‌کند: «این جنایت فجیع با دارزدن اسقف و هفت تن دیگر از مردان سرشناس آغاز شد...عده زیادی از زنان و دختران را از میان ما خارج ساختند و بطرف کوهها بردند که از آن جمله خواهر من بود با کودک شیرخوار یکساله‌اش. کودک را از آغوشش بیرون کشیدند و بزمین پرت کردند و کشتند...راهزنان از هیچ عمل شرم‌آور و وحشیانه‌ای نسبت بزنان و دخترانی که با ما بودند امتناع نمی‌ورزیدند و فریاد آنانرا به آسمان می‌رساندند. در فرات کلیه کودکان کمتر از پانزده سال را راهزنان و ژاندارمها بفرات ریختند و سپس آنهائی را که شنا می‌دانستند و برای نجات خود دست و پا می‌زدند و تقلا می‌کردند بگلوله می‌بستند و آبرا خون آلود و سرخرنگ می‌ساختند...مزارع و دامنه تپه‌ها تا چشم کار می‌کرد پر بود از اجساد بادکرده و سیاه شده‌ای که بوی عفونت آن فضا را پرکرده و هوا را غیر قابل تنفس ساخته بود...»۱۲
   گزارش دیگری نیز چنین بیان می‌کند: «گزارش مشروحی از یک منبع بسیار موثق از آنچه در درالدوز بوقوع پیوسته است در دست داریم و آن شهادت دوشیزه "بئاتریس روهنر" مبلغ مذهبی سویسی از شهر بال است. دوشیزه روهنر شخصا شاهد آلام ارامنه در درالدوز بوده، و شرح مشاهدات خود را در نشریه "زونن آوفگانگ"(طلوع آفتاب) و ارگان "اتحادیه آلمانی کمک برای امور خیریه مسیحیت در شرق" درج کرده است:...در درالدوز، شهری بزرگ در بیابان، قریب شش روز فاصله سواره از حلب، خانه بزرگی دیدم که کلیه اطاقها، پشت بام و ایوانهای آن پر از ارمنیانی بود که بیشتر آنها زن و بچه بودند، با چند نفر پیرمرد. آنها روی جل و پلاس خود هرجا که می‌توانستند سایه‌ای پیدا کنند خوابیده بودند...از لباسشان پیدا بود که روزی مردم مرفهی بوده‌اند. آنها اهل "گبن" –دهکده‌ای دیگر در نزدیکی "زیتون" - بودند، و توسط رئیس مذهبی خود رهبری می‌شدند. هر روز پنج شش تن از کودکان آنها در راه تلف می‌شدند. آنها هم اکنون از دفن یک زن جوان، مادر دختر بچه‌ای نه ساله، فارغ شده بودند، به من التماس می‌کردند که این دختر بچه را با خودم ببرم...می‌پرسیدند: چرا ما را یکباره نمی‌کشند تا از این رنج و مشقت آسوده شویم؟...بچه‌هایمان از تشنگی هلاک می‌شوند. شب عرب‌ها به ما حمله می‌کنند...زن‌هایمان را مورد تجاوز قرار می‌دهند. هرکداممان را که نتوانیم راه برویم ژاندارمها کتک می‌زنند...بعضی‌ها با بچه به بغل برای نجات ناموسشان، برودخانه می‌جهند...یک قسمت از آنها را در یک منطقه باتلاقی که قبلا بعلت مالاریای مهلک غیر مسکون مانده بود، جای داده اند... بقیه آنانرا به محلی بمراتب ناسالم‌تر در جهت خلیج فارس (که همان درالدوز باشد) راندند، که از بس طاقت فرساست، التماس کرده‌اند که بهمان باتلاق‌ها باز گردند. با این تقاضای آنها موافقت نشده است...»۱٣
گزارش فوق که در آن زمان در یک نشریه آلمانی امور خیریه مسیحی نیز درج شده بود، هم زمان با جنگی بود که آلمان و عثمانی به راه انداخته بودند، و جنایاتی که عثمانی‌ها در حق ارامنه، انجام می‌دادند، موافقت ضمنی آلمان را نیز در بر داشت، زیرا آلمانی‌های زیادی در عثمانی مشغول کار بودند و دولت آلمان در بیشتر شهر‌های عثمانی خدمات گنسولی داشت. ولی علی‌رغم این که دولت آلمان سعی در بی خبر نگاه داشتن مردم خود داشت، شدت جنایت‌ها چنان بود که جامعه کلیسائی و مسیحی آلمان آشکارا معترض بودند.
   در جنگ جهانی اول امریکا که در جنگ شرکت نداشت و کشوری بی‌طرف بود و معترض به قتل عام ارامنه، می‌دانست که اگر دولت آلمان بخواهد می‌تواند قتل عام ارامنه را متوقف کند «در ماه ژوئیه گذشته دولت ایالات متحده از دولت آلمان دعوت بعمل آورد تا در کوشش برای پایان دادن به تجاوزی که به قتل عام همگانی هفتصد و پنجاه هزار ارامنه مقیم در قلمرو عثمانی منجر شده است با آن دولت همکاری کند... اما هرگز، هیچگونه جوابی از آلمان در پاسخ این دعوت به همکاری واصل نشد. [خبر فوق] در شماره ششم اکتبر ۱۹۱۵ ,,هرالد,, چاپ نیویورک منتشر شد. و تا امروز هنوز اعتراضی نسبت به این شرح و یا کوششی برای تکذیب آن بعمل نیامده است. بر عکس روشی که توسط کارکنان آلمانی در این مورد اتخاذ می‌شد نمودار سیاست عمدی دولت آلمان است.» ۱۴
   «کلیه این فجایع اعم از جنایات مسلم و برنامه ریزی شده... بدون هیچگونه انگیزه و دلیلی بر ارامنه نازل شد. دولت جبار و ستمگر عثمانی محتملا پاسخ می‌دهد: ,,ما در حال جنگ بودیم. برای بقای خودمان می‌جنگیدیم. ارامنه به پیروزی دشمنان ما دل بسته بودند. و توطئه می‌کردند تا آن پیروزی را میسر سازند. آنها در منطقه‌ای جنگی در کمال آزادی دست به خیانت می‌زدند، و ما ناچار بودیم علیه آنها با انظباط نظامی ‌رفتار کنیم.,, ولی چنین معاذیری کاملا با حقایق مغایرت دارد. این ارامنه در مناطق جنگی سکونت نداشتند. هیچیک از شهر‌ها و آبادیهائی که آنها بطرزی دقیق و طبق برنامه از آنجا به سوی مرگ تبعید می‌شدند بهیچوجه به مقر خصومت‌ها و زد و خوردها نزدیک نبود...»۱۵

شکنجه قربانیان:

   بطوری که قبلا اشاره شد: ارامنه‌ای که به تشخیص دولت مردان و مقامات محلی، افراد "خطرناک" و یا "مشکوک" تلقی می‌شدند و یا به هر دلیل مورد نفرت عثمانیان و یا عمال و دژخیمان بودند، از صف تبعیدی‌ها جدا شده و به زیر شکنجه‌های وحشتناک می‌رفتند. و چنین بود ارامنه صاحب نامی که در سپاه عثمانی و یا در مشاغل سیاسی خدمت می‌کردند، جملگی به عنوان "جاسوس" زیر شکنجه‌های قرون وسطائی قرار می‌گرفتند و به طرز فجیعی کشته می‌شدند.
   ارنولد توین بی، از قول ناظران و شاهدان عینی چنین خبر می‌دهد (گزارش گر خود به عمد، اسامی شهر‌ها و اشخاص را خالی گذاشته است): «شرح زیر را که یک نفر از اتباع خارجی مقیم آناطولی تعریف کرده، و توسط بسیاری از افراد دیگر – نه باین تفصیل – بیان شده نقل می‌کنیم: روزی به خانه ای فرا خوانده شدم، ودر آنجا شمدی را که از زندان خارج شده بود و برای شستشو فرستاده بودند، مشاهده کردم. خود را بوقوف برماجرا علاقمند نشاندادم، و به یاری دو شخص بسیار مورد اعتماد که خود شاهد قسمتی از ماجرا بودند – از حقیقت آگاه شدم. که شرح آن بقرار زیر است: زندانی را در اطاقی قرار می‌دهند. دو نفر ژاندارم در دو طرف وی، و دو ژاندارم دیگر در انتهای اطاق می‌ایستند. زندانی را چوب فلک می‌کنند و هر یک از ژاندارم‌ها به نوبت تا رمق در بدن دارند بزندانی تازیانه می‌زنند. در زمان رومیان حداکثر چهل ضربه تازیانه زده می‌شد. اما در اینجا، دویست، سیصد، پانصد و حتی هشتصد ضربه می‌زنند. پاهای زندانی در اثر ضربات پیاپی که بر آن وارد می‌آید ورم می‌کند و بعد می‌ترکد. آنوقت زندانی را نزد سایر زندانیان باز می‌گردانند. زندانیانی را که پس از وارد آمدن این ضربات از هوش می‌روند، با ریختن آب سرد بر سر و روی آنها دوباره بهوش می‌آورند. روز بعد، و یا دقیق تر گفته شود، همان شب (زیرا در... نیز مانند... کلیه فجایع در شب انجام می‌گیرد) دوباره علی رغم آماس و جراحت پاهای زندانی، او را به فلک می‌بندند و باز هم ضربات مفصلی بر او وارد می‌سازند. من در آن هنگام در... بودم، ولی در آن زندان نیز، تعداد سی نفر زندانی بسر می‌برند که پاهای کلیه آنها همین وضع را داشت و بنحو دردناکی سوزش می‌کرد که اغلب بریدن پا اجتناب ناپذیر بود، پای بعضی‌ها را هم قبلا بریده بودند. مرد جوانی را ظرف پنج دقیقه در اثر ضربات وارده بقتل رساندند. علاوه بر چوب فلک از وسائل دیگری نیز از قبیل گذاشتن آهن داغ روی قفسه سینه برای شکنجه افراد استفاده می‌شد...»۱۶ شکنجه‌های مذکور در گزارش کمیته امریکائی نیز بیان شده است.

جنایات عثمانیان در ایران:
   
عثمانی‌ها در اوایل زمستان تقریبا بلافاصله پس از آنکه وارد جنگ شدند، در سراسر مرز روسیه به تهاجمی ‌بمیزان بسیار وسیع مبادرت ورزیدند، و لشکر دیگری را بسوی شرق گسیل داشتند، تا ایالت آذربایجان ایران را تحت تسلط خود در آورند. اما این اقدامات هر دو بشکست انجامید، و قبل از بهار ۱۹۱۵ قوای آنها دوباره از ماوراء قفقاز بیرون رانده شد و مجبور شدند آذربایجان را پس از اشغال زودگذر – مرکز آن تبریز– تخلیه کنند. هنگامی که روسها به نوبه خود به عبور از مرز پرداختند، مقامات عثمانی در ایالت مرزی وان، دست سربازان خود و همچنین افراد نامنظم کرد را برای تجاوز به نفوس ارامنه آزاد گذاشتند و همگی را بجان آنها انداختند. ارامنه در مناطق خارج از شهر منکوب و منهدم شدند، ولی در خود شهر وان، وقتی ارمنیان مشاهده کردند که بعضی از قائدین آنان به قتل رسیده‌اند، و قتل عام بر سایرین سایه افکنده است، سلاح بدست گرفتند. قاتلان را بیرون راندند. و مدت ۲۷ روز با یکهزار و پانصد نفر مدافع در برابر محاصره پنج هزار مهاجم مجهز به توپخانه ایستادگی کردند، تا سر انجام با پیشروی روسها در ۱۷ ماه مه، پیروزمندانه از حلقه محاصره رهائی یافتند. بدین ترتیب ساحل شرقی دریاچه وان از دشمن پاک شد (ناحیه دریاچه وان درست در قلب ارمنستان قرار دارد)...سربازان عثمانی و کرد، در همان لحظه‌ای که خصومت‌ها و زد و خوردها آغاز شد شروع به نشان دادن بیرحمی و شقاوت کردند. ایالت آذربایجان ایران نفوس مسیحی آسوری زیادی دارد. رنج‌ها و مشقات این مردم در چنگال گروه‌های متجاوز و مهاجم در نامه‌هائی که از طرف مبلغین مذهبی آلمانی که بین آنها اقامت دارند (اعضای میسیون آلمانی در شرق- نامه‌هائی که در تاریخ ۱٨ اکتبر در روزنامه هلندی ,,ده نیووه روتر دامشه کورانت انتشار یافت) با جزئیات هولناک آن تشریح شده است. شرح ذیل را از محتویات نامه‌های فوق اذکر نقل می‌کنیم: آخرین خبر حاکی است که چهار هزار نفر آسوری و یکصد نفر ارمنی، فقط در اثر ناخوشی در ظرف پنج ماه گذشته در میسیون‌ها جان سپرده‌اند. کلیه آبادی‌های حول و حوش این منطقه، باستثنای دوسه آبادی، دستخوش غارت و چپاول قرار گرفته، بآتش کشانده شده و نابود گشته است، تعداد بیست هزار نفر مسیحی در ارومیه و اطراف آن سلاخی شده‌اند. کلیساهای بسیار و همچنین بسیاری از منازل این شهر را آتش زده و نابود کرده‌اند.
   و این شرحی از نامه دیگر: در هفتوان و سلماس ٨۵۰ جسد بدون سر فقط از چاهها و آب انبارها کشف شده است. چرا؟...برای اینکه افسر فرماندهی برای هر سر مسیحی یک جایزه تعیین کرده بود. فقط در هفتوان بیش از پانصد نفر زن و دختر بکردها و سنجبولاق‌ها واگذار شدند. تصورش را بکنید که بر سر این مخلوقات بدبخت چه آمده و ممکن است دچار چه سرنوشت شومی شده باشند. در دیلمان مسیحیان را دسته دسته بزندان افکنده و به قبول اسلام مجبور می‌ساختند. مردها را ختنه می‌کردند. گلپارجین، ثروتمند ترین آبادی ایالت ارومیه را با خاک یکسان کردند. مردها به قتل رسیدند. زنان و دختران خوشگل ربوده شدند. همین عمل را در بابارو انجام دادند. صد‌ها نفر زن وقتی مشاهده کردند که چطوری بسیاری از خواهرانشان روز روشن در وسط جاده‌ها مورد تجاوز و هتک ناموس راهزنان قرار می‌گیرند، خودشان را برودخانه عمیق پرتاب کردند. در میاندوآب واقع در ناحیه سولدوس نیز همین وقایع رخ داد.»۱۷
   البته پر واضح است که عثمانیان در ارمنستان شرقی و در حق ارامنه تحت سلطه خود و حتی ارامنه سایر شهر‌های بیزانس، جنایتی به مراتب هولناک آفریدند. ولی در عین حال آن چه که در غرب ایران مرتکب شدند، نشانگر بی شرمی بیش از حد نژاد پرستان عثمانی می‌باشد، که در ایران همسایه و بی‌طرف، مرتکب شدند. غرب ایران را که زیستگاه مردم ترک زبان آذربایجانی، کرد، ارمنی و آسوری بود، به ویرانه تبدیل کردند.
   
محمد علی جمالزاده و مشاهدات شخصی وی:

هم زمان با جنگ جهانی اول وزارت امور خارجه آلمان در صدد بهره‌برداری از نیروها و افرادی از کشور‌های درگیر جنگ و حتی بی‌طرف ولی صدمه دیده از جنگ -از جمله ایران- بر می‌آید. از جمله این افراد سید حسن تقی‌زاده بود که در امریکا سکونت داشت و با سیاست‌های انگلیس مخالف بود. تقی زاده به دعوت دولت آلمان جواب مثبت داده و وارد برلین می‌شود. وی با هزینه وزارت امور خارجه آلمان محلی را در برلین اجاره کرده و از افراد دیگری برای همکاری دعوت می‌کند. از آن جمله بود که محمد علی جمالزاده در ,,کمیته ملیون,, مشغول به کار می‌شود. از طرف "کمیته ملیون" جمالزاده با تنی چند برای مسلح کردن عشایر برای جنگ با انگلیس، به ایران می‌رود. وی در این سفر مشاهدات خود از قتل عام ارامنه را چنین بیان می‌کند:
   «در اوایل نخستین جنگ جهانی، راقم این سطور جوان بود و به ماموریت از طرف کمیته ملیون ایرانی ساکن برلن بریاست شادروان سید حسن تقی زاده، از طریق ترکیه به بغداد می‌رفت. در آن تاریخ حکومت کشور عثمانی با جوانان ترک بود و ترکیه (یاعثمانی) هرچند با آلمان متحد گردیده و بر ضد دشمنان آلمان می‌جنگید، ولی نسبت به مملکت ما ایران نظر دوستانه ای نداشت و چنان می‌نمود که دولت عثمانی می‌خواهد از اوضاع و احوال پریشان و بی سر و سامانی ایران آنروز استفاده کند و چنانکه مکرر در تاریخ ما دیده شده است در آب آلوده ماهی بگیرد و بر قسمتی از خاک ایالات و ولایات مغرب ایران تسلط یابد.
   مسافرت من از برلن به بغداد در بهار سال ۱۹۱۵ میلادی، چند ماهی پس از آغاز جنگ اول جهانی بود. حالا کاری بآن ندارم که هر چند بقصد مبارزه با دشمنان ایران و عثمانی، یعنی روس و انگلیس و با نیت خدمتگزاری به دشمنان روس و انگلیس که عثمانی هم با آنها متحد و متفق بود و شانه به شانه می‌جنگید براه افتاده بودم، ولی در ورود به استانبول دچار پلیس عثمانی گردیدم و پس از استنطاقهای دور و دراز (که مثلا اگر مسلمانی پس چرا کلاه فرنگی به سر داری و اگر واقعا ایرانی هستید، چرا ترکی حرف نمیزنی) در یک مهمانخانه یونانی که گویا در واقع زندان نظمیه بود، توقیف شدم و روزها احدی خبر نداشت که در کجا هستم و چه بر سرم آمده است، و یکنفر از کمیسرهای عثمانی، با تهدید سیلی می‌خواست مرا به تکلم بزبان ترکی مجبور سازد، بالاخره آزاد شدم و با خط آهنی که از استانبول به حلب می‌رفت براه افتادم.
   بعدا معلوم شد که این خط آهن هنوز تا به شهر حلب که در آن تاریخ تعلق به عثمانی داشت تماما ساخته نشده است، و قطعه ای از راه را باید با مال و درشکه و عربانه (ارابه کوچک اسبی) پیمود. شب فرا رسید و در دهکده‌ای پیاده شدم و در قهوه خانه محقری وارد شدم. بنا بود شب را در آنجا گذرانده فردا صبح براه بیفتم.
   در گوشه قهوه خانه خزیدم و چون ترکی نمی‌دانستم و هم صحبتی نداشتم یک کتاب رمان فرانسوی همراه داشتم، بخواندن آن مشغول گردیدم.
   ناگهان یک جوان که چند سالی از خودم مسن‌تر بود، یعنی بیست و پنج سالی بیشتر نداشت، ذوق کنان بطرف من آمد و بزبان فرانسه گفت: پس معلوم می‌شود شما فرانسه می‌دانید...گفتم: می‌دانم. خوشحال شد و بزودی صحبتمان گرم شد. بخصوص که معلوم گردید، که او هم در بیروت در همان مدرسه آنطور در جبل لبنان که من در آنجا درس خوانده و فرانسه یاد گرفته بودم، درس خوانده است. گفت: من در اینجا تلگرافچی هستم و تنها هستم و هر کتابی داشته ام خوانده ام، و اگر بتوانید یکی دو کتاب به فرانسه بمن بدهید، حاضرم بهر قیمتی که باشد بخرم. همان کتابی را که در دست داشتم و تا نیمه خوانده بودم باو دادم و گفتم بیادگار نگاه بدارید و بازهم در چمدانم کتابهای دیگری دارم باز خواهم کرد و بشما خواهم داد.
   بسیار ممنون شد و مرا دعوت کرد که از قهوه خانه بیرون بروم و در اطاق او که همان دفتر تلگرافخانه هم بود، مهمان او باشم و شب را در آنجا بگذرانم. نعمت غیر مترقبه بود، پذیرفتم و باطاق او رفتیم. فورا بتدارک خوراک و مشروب مشغول گردید و گفت در حلب هم دوستان و آشنایانی دارد و مرا بآنها توصیه خواهد کرد که در حرکت من بجانب بغداد کمک لازم را برسانند.
   خوردیم و آشامیدیم و گفتیم و شنیدیم و سرانجام چراغ را خاموش نموده بخواب رفتیم. دمدمه‌های صبح بود که در بیرون هیاهوئی برخاست. بیدار شدیم و جوانی که ضمنا بمن گفته بود ارمنی است، برای تحقیق با همان جامه شبانه بیرون رفت و بزودی برگشت. در حالیکه آثار وحشتزدگی عمیق در قیافه و حرکاتش مشهود بود. همینقدر بمن گفت که ژاندارمها گروهی از ارمنیان را آورده اند و اگر بفهمند که من هم ارمنی هستم، اسیر می‌شوم و با اضطراب و تشویش هرچه تمامتر مرا و اطاق و دارائی و اسباب خود را گذاشت و ناپدید گردید.
   در آن ساعت و در آنجا، نخستین بار شاهد عینی بلاها و مصیبتهائی گردیدم که در سالهای اول نخستین جنگ جهانی در عثمانی بر سر ارامنه بیچاره آمد و چنانکه لابد می‌دانید مستوجب قتل کرورها گردید.
   با مشکلات بسیار و سرگذشتهائی که واقعا نوشتنی است، بر کشتی چوبی کوچکی بنام "شخطور" که عربها در ساحل فرات بپول خودم برایم ساخته بودند، سوار شدیم و خود را به بغداد رساندیم (پس از ۲۲ روز مسافرت بر روی آب فرات). چنانکه شاید شنیده باشید در بغداد با کمک دوستان و از آنجمله شادروان ابراهیم پورداود و شادروان حاج اسماعیل امیرخیزی روزنامه "رستاخیز" را علم کردیم و چون انگلیسها از راه کوت العماره به بغداد نزدیک می‌شدند به کرمانشاه نقل مکان کردیم و از آنجا هم بملاحظه نزدیک شدن قشون روس (ضمنا انگلیسیها هم شکست خورده بودند و نتوانسته بودند به بغداد بیایند) از نو با ملیون بسیار دیگری به بغداد آمدیم و سرانجام باز دسته جمعی راه استانبول و برلن را پیش گرفتیم.
   من از جمع یاران زودتر از بغداد حرکت کردم. مسافرتم رویهمرفته شانزده ماه طول کشیده بود و با دو نفر از صاحبمنصبان سوئدی ژاندارمری ایران و یک طبیب سویسی که در سلطان آباد عراق سالها ساکن بود و یک نفر ایرانی بنام حاج محمد باقر کاشانی (که سرنوشت شومی پیدا کرد) با گاری و عربانه از بغداد از راه عربستان و حلب بجانب استانبول براه افتادیم. از همان منزل اول با گروههای زیاد از ارامنه مواجه و مصادف شدیم که بصورت عجیبی که باورکردنی نیست، و ژاندارمهای مسلح و سوار ترک آنها را پیاده بجانب مرگ و هلاک میراندند.
   ابتدا موجب نهایت تعجب ما گردید، ولی کم کم چنان عادت کردیم که حتی دیگر گاهی نگاه هم نمی‌کردیم و الحق که نگاه کردن هم نداشت. صدها زنان و مردان ارمنی را با کودکانشان بحال زاری بضرب شلاق و اسلحه پیاده و ناتوان بجلو می‌راندند. در میان مردها جوان دیده نمی‌شد، چون تمام جوانان را یا بمیدان جنگ فرستاده و یا محض احتیاط (ملحق شدن بقشون روس) بقتل رسانده بودند. دختران ارمنی موهای خود را از ته تراشیده بودند و کاملا کچل بودند و علت آن بود که مبادا مردان ترک و عرب بجان آنها بیافتند. مرد و زن و پیر و جوان بجای کفش با کهنه و کاغذ و ریسمان و طناب برای خود کفشهائی درست کرده بودند که بصورت کهواره کوچکی در آمده بود. دو سه تن ژاندارم بر اسب سوار این گروهها را درست مانند گله گوسفند بضرب شلاق بجلو میراند. اگر کسی از آن اسیران از فرط خستگی و ناتوانی و یا برای قضای حاجت بعقب میماند، برای ابد عقب مانده بود و ناله و زاری کسانش بی ثمر بود و از اینرو فاصله به فاصله کسانی از زن و مرد ارمنی را می‌دیدیم که در کنار جاده افتاده و مرده اند و یا در حال جان دادن و نزع بودند. بعد‌ها شنیده شد که بعضی از ساکنین جوان آن صفحات در طریق اطفاء آتش شهوت حرمت دخترانی از ارامنه را که در حال نزع بوده و یا مرده بودند نگاه نداشته بوده‌اند.
   خود ما که خط سیرمان در طول ساحل غربی فرات بود و گاهی بفرات نزدیک و گاهی دور می‌شدیم روزی نمی‌گذشت که نعشهائی را در رودخانه نمی‌دیدیم که آب آنها را با خود می‌برد.
   روزها راه می‌رفتیم و شبها برای استراحت خودمان و استراحت دادن اسبها سعی داشتیم در جای مناسبی منزل کرده شامی بخوریم و شب بگذرانیم. شبی از شبها در جائی منزل کردیم که نسبتا آباد بود و توانستیم از ساکنان آن بره‌ای بخریم و سرببریم و کباب کنیم. از حبوبات عدس و برنج و نخود و لوبیا با خود همراه داشتیم، ولی چند روز بود که مزه گوشت نچشیده بودیم و ذوقی داشتیم که کبابی خواهیم خورد. دل و روده بره را در همان نزدیکی خالی کرده بودیم. مایع سبز رنگی بود بشکل آش مایعی. ناگهان دیدیم که جمعی از ارامنه که ژاندارمها آنها را در جوار منزل ما منزل داده بودند، با حرص و ولع هرچه تمامتر بروی آن مایع افتاده‌اند و مشغول خوردن آن هستند. منظره‌ای بود که هرگز فراموشم نشده است.
   باز روز دیگری در جائی اطراق کردیم که قافله بزرگی از همین ارامنه در تحت مراقبت سوارهای پلیس عثمانی در آنجا اقامت داشتند. یک زن ارمنی با صورت و قیافه مردگان بمن نزدیک شد و بزبان فرانسه بمن گفت: ,,ترا بخدا این دو نگین الماس را از من بخر و در عوض قدری خوراکی بما بده که بچه‌هایم از گرسنگی دارند هلاک می‌شوند,,. باور بفرمائید که الماسها را نگرفتم و قدری خوراک باو دادم. خوراک خودمان هم کم کم ته کشیده بود و چون هنوز روزها مانده بود که به حلب برسیم دچار تنگ دستی شده بودیم.
   در همانجا پیرمردی بدو صاحبمنصب سوئدی که لباس نظامی (ژاندارم ایرانی) در بر داشتند نزدیک شد و بزبان فرانسوی گفت: ,,خداوندا پس این جنگ و خونریزی کی بپایان خواهد رسید؟.,, گفت: این جنگ نیست، این (اکس ترمی ناسیون) است یعنی قلع و قمع و از ریشه در آوردن و قتل عام. معلوم شد که در یکی از مدارس عالی استانبول معلم ریاضیات بوده است. پسران جوانش را برده بودند و میگفت یقین قطعی دارم که زنده نمانده‌اند و دو دختر جوان را نشان داد که با سرهای تراشیده و طاس با دستهای خود خاک زمین را زیر و رو میکردند که شاید ریشه علف خشکی بدست آورند و سد جوع نمایند. نیم مردگانی بیش نبودند. یکی از صاحبمنصبان سوئدی یک قطعه نان نسبتا بزرگ بآن مرد داد. مرد با سرعت و شهوت و ولع مشغول خوردن و بلعیدن گردید، ولی قطعه نسبتا بزرگی از آنرا در زیر پیراهن خود پنهان ساخت و گفت: این برای خودم است. بدخترانم نخواهم داد. چون یقین دارم که ثمری نخواهد داشت و آنها را از مرگ بسیار نزدیک رهائی نخواهد بخشید. از زندگانی آنها چند ساعتی بیشتر باقی نمانده است و چنان ناتوان و ضعیف شده اند که دیگر نجات دادن آنها امکان پذیر نیست. پس بهتر است که نان را برای خودم نگاه دارم...
   به حلب رسیدیم . در مهمانخانه بزرگی منزل کردیم که مهمانخانه پرنس نام داشت و صاحبش یک نفر ارمنی بود. هراسان نزد ما آمد که جمال پاشا وارد حلب شده است و در همین مهمانخانه منزل دارد و میترسم مرا بگیرند و به قتل برسانند و مهمانخانه را ضبط نمایند. بالتماس و تضرع درخواست مینمود که ما بنزد جمال پاشا که به قساوت معروف شده بود رفته وساطت کنیم. میگفت شما اشخاص محترمی هستید و ممکن است وساطت شما بی اثر نماند. ولی بی اثر ماند و چند ساعت پس از آن معلوم شد که آن مرد ارمنی را گرفته و به بیروت و آن حوالی فرستاده اند و معروف بود که در آنجا قتلگاه بزرگی تشکیل یافته است...»۱٨
   دیوان بیگی، یکی از سیاست مداران ایرانی آن زمان که مسافرتی سیاسی به عثمانی داشت، شخصا شاهد تبعید و کشتار ارامنه بوده است. وی در جلد اول یادداشت‌های زندگی سیاسی در مورد حکومت عثمانی به رهبری "ترکان جوان" یا "ترک اوجاقی"، دیدگاه‌های سیاسی آنان را چنین بیان می‌کند:
اول – حفظ مملکت پهناور عثمانی.
دوم – اجرای پان ترکیسم – یعنی احیاء و اشاعه فرهنگ ترکی در مناطق ترک زبان و سرانجام انضمام آن مناطق بامپراطوری عثمانی.
سوم – گسترش نفوذ مذهبی خلیفه عثمانی در ممالک اسلامی تحت عنوان "اتحاد اسلام"      
   
پایان غم انگیز:

   «حکومت عثمانی در کار خود که انهدام ملتی بزرگ بود، توفیق یافت. و بدین ترتیب کار قتل عام ارامنه پایان یافت. پایانی که بمراتب غم انگیزتر و دهشت بارتر از آغاز آن بود. توین بی در هفتمین فصل کتاب خود، باین پایان غم انگیز می‌پردازد: در اینجا کاروانهائی را می‌بینیم، که بآخرین روزهای تبعید خود نزدیک می‌شوند، اما در میان آنان، یک زن، دختر و پسر – که صاحب آب و رنگی باشد – وجود ندارد. همه آینان را در راه ربوده اند، برای راهزنان متجاوز، زن و مرد و دختر و پسر را تفاوتی نیست. همین قدر که قربانی از زیبائی و تناسب برخوردار باشد و بتواند آتش شهوت ذژخیمان و ربایندگان خود را فرو نشاند، کافی است. حتی همان زنان مسن تری نیز که بجای مانده اند، اگر با وجود همه بلیات و شکنجه‌ها، اثری از زیبائی نخستین بر چهره و اندامشان مانده باشد، ناچارند هر شب با دهها ژاندارم – و هر یک چندین بار – هم بستر شوند. و چه بسیار زنانی که در اثر کثرت این تجاوزات – آنهم بوحشیانه ترین شکل سادیستی آن – زیر پیکر ژاندارمها جان سپردند.»۱۹

خاطرات نعیم بیگ و اسناد مدارک ارائه شده:

   بخش چهارم کتاب "قتل عام ارمنیان" به بررسی خاطرات یکی از عاملان، می‌پردازد. این خاطرات از ترکی به ارمنی ترجمه شده است. مترجم آرام اندونیان که خود از نجات یافتگان کشتار ارامنه بود، مقدمه زیر را بر کتاب نوشته است: «این شخص نعیم بیگ، منشی کل "کمیته تبعیدات حلب" است. این کمیته گرداننده اصلی تبعیدهای هولناک ارامنه بود. هنگامیکه کمیته مشاهده کرد که تعداد زیادی از ارامنه تبعید شده در "مسکنه" و در سراسر طول کرانه‌های فرات پراکنده شده اند، نعیم بیگ را فرستادند تا قضیه را تسریع کند. ولی نعیم بیگ مرد این کار نبود، باین دلیل که مرد بدی نبود. من گزارش‌های خوبی درباره او شنیده بودم. و از جمله اینکه چطور با صمیمیت بعضی از خانواده‌های ارمنی را کمک کرده بود تا بگریزند، بدون آنکه دیناری پاداش بگیرد. علیرغم این واقعیت که از لحاظ مالی در شرایط بسیار درخشانی نیز قرار نداشت. برای او امکان داشت تا هرچه دلش بخواهد از خانواده‌هائیکه ثروتمند بودند بگیرد، و برای کسانی که به بیابان باز گردانده می‌شدند، این بازگشت مسلما به معنی محکومیت به مرگ بود. من دوسال و نیم آزگار، تحت تعقیب قرار داشتم و در کمال ترس و دلهره گاهی در حلب و زمانی در دمشق و بیروت، پنهانی بسر می‌بردم، و گاهی در لبنان تا آنکه انگلیس‌ها وارد حلب شدند و آزادی را با خود آوردند. آنوقت بعضی از دوستان "آدنا" مرا به یاد نعیم بیگ انداختند و به من قول دادند تسهیلاتی فراهم سازند تا من به آرزوی بزرگم برسم. با در نظر گرفتن خدمات طولانی اداریش در "کمیته کل تبعیدات حلب" بنظر می‌رسید که باید اطلاعات زیادی داشته باشد، و در واقع همه چیز را بداند. او به من گفت: "عزیمت عثمانی‌ها از حلب، پس از ورود انگلیس‌ها، چیزی شبیه فرار مجرمین بود؛ اما من، که وجدانم آسوده است، نخواستم به آنها ملحق شوم، و همینجا ماندم..."
   "چون حکومت ترکهای جوان" اسناد مربوط بقتل عام ارامنه را از بین برده بودند، ما برای تکمیل تحقیقات خود مدرک رسمی نداشتیم. این نیاز مبرمی بود که نعیم بیگ آنرا برای ما مرتفع ساخت و اسناد و مدارک رسمی بسیار، تلگراف‌ها و احکام که از طرف "کمیته اتحاد" ارسال شده، و طی خدمت اداری وی (که تحت نظر کمیته کل تبعیدات حلب انجام وظیفه می‌کرد) از زیر دستش رد شده بود، و بعضی از آنها را شاید از بیم مسئولیت‌های آینده محفوظ داشته بود، در دسترس ما قرار داد...پس از ورود انگلیس‌ها من کلیه زنان و دختران و مردان ارمنی را که زنده مانده بودند و می‌توانستند چیزی بیاد بیاورند، وادار کردم تا خاطرات خود را برشته تحریر در آورند و بدینسان برای من آسان بود تا صحت و دقت خاطرات نعیم بیگ را باثبات برسانم.»*   
   قسمتی از خاطرات خود نعیم بیگ: «من معتقدم که تاریخچه تبعیدها و قتل عام‌های ارامنه، که نام عثمانیان را مستحق لعنت ابدی از جانب تمامی بشریت ساخت، در هیچ ضابطه اعمال غیر انسانی که امروز نوشته شده، نظیر نداشته است. در هر گوشه‌ای از اراضی پهناور ترکیه که بنگرید، هر گودال و تنگنای تاریک و ظلمانی که جستجو شود، هزاران جسد و اسکلت ارمنی، که به فجیع ترین طرزی سلاخی و مثله شده اند، یافت خواهد شد.
   من تا آن موقع هیچ کاری بکار "تبعید" نداشتم. یک نفر منشی بودم در استخدام اداره دخانیات. کاروانی را خارج از آبادی، در کنار رودخانه می‌دیدم که از صدها زن و بچه بینوا تشکیل شده بود. آنان هر روز صبح برای گدائی بآبادی می‌آمدند. بعضی‌هایشان آب می‌آوردند، و می‌کوشیدند تا با نان خشکی که از این راه بدست می‌آوردند زندگی کنند.
   هنوز تابستان بود، و آنها می‌توانستند پناهی در شکاف بعضی صخره‌ها یا خاکریزها بجویند، ولی هنگامی که زمستان فرا رسید، ناله آنهائی که در سکوت شب‌های دراز از سرما و گرسنگی جان می‌دادند شنیده می‌شد. سرکسی‌های آبادی نیز صدای آنان را می‌شنیدند، ولی ناله‌های مرگ نه بر دل‌هایشان اثر می‌کرد نه بر وجدانشان.
   ...اینها بازمانرگان نفوس ارمنی بدبخت سیواس، دیاربکر، و خارپوط بودند. قریب یک میلیون سکنه را از پنج شش ایالت نقل مکان می‌دادند. هنگامی که به محل تبعید که برایشان مقدر شده بود رسیدند بزحمت یکصد یا یکصد و پنجاه زن و بچه در هر کاروان مانده بود. مفهوم این رقم آن بود که آنانرا همانطور در حین حرکت و کوچ سلاخی کرده‌اند.
   من به حلب آمدم. قسمت این بود که عبدالاحد نوری بیگ که سه چهار روز قبل بعنوان نماینده کمیته کل تبعیدی‌ها وارد شده بود، مرا بسمت منشی کل خود منصوب کند.
   هرچند هنگامی که در راس العین بسر می‌بردم چیزهائی با چشم خودم دیده بودم، معهذا نتوانسته بودم مقصود از آن جنایات را درک کنم، فقط بعد‌ها به ماهیت و ریشه آن پی بردم. هر بار احکام محرمانه‌ای که به صورت رمز داده می‌شد، به ثبت می‌رساندم، برخود می‌لرزیدم. ملتی بزرگ با زنان و کودکانش محکوم به مرگ شده بود...
   نعیم بیگ با اینکه خود از آغاز شاهد تبعید‌ها، آوارگی‌ها و کشتار ارمنیان بوده، تا زمانی که خود در دستگاه عثمانی، به سمت حساسی منصوب نشده بود، نه از عمق ماجرا خبر داشت و نه از شدت خشونت و نه انگیزه آن.
   اولین تلگرافی که به دست نعیم بیگ رسیده بود، از وزارت داخله به امضای طلعت، نوامبر ۱۹۱۵ می‌باشد: «نیت از دور فرستادن بعضی‌ها حفظ رفاه سرزمین پدریمان برای آینده است. چون آنها هر جا باشند، هرگز از افکار فتنه انگیز شان دست بردار نخواهند بود، پس باید سعی کنیم از تعدادشان حد المقدور بکاهیم...»*
   نژادپرستانی که مصمم به قتل میلیونی ملتی گرفته‌اند، در اسناد محرمانه نیز، کشتار را "دور فرستادن" و ملت ارمنی را "بعضی‌ها" ذکر می‌کنند. بی‌شرمانه‌تر اینکه آنان سرزمین آبا و اجدادی ارامنه را که در طی قرون گذشته، به زور اشغال کرده بودند، "سرزمین پدریمان" می‌نامند.
   تلگراف مذکور، بنا به گفته نعیم بیگ، بدون آنکه حتی توسط حاکم کل تصویب شود، به عبدالاحد نوری بیگ (مسئول کل تبعیدی‌ها)داده شد. همان شب نیز نزدیکی‌های نیمه شب، ایوب بیگ مباشر تبعیدی‌ها و امین بیگ سرکرده ژاندامری، به اداره حکومتی احضار شدند. ایوب بیک طرفدار قلع و قمع آشکار ارامنه بود. ولی نوری بیگ به آنان توصیه کرد که: ارامنه تبعیدی را باید در مضیقه و تنگنا و در معرض سرمای سخت زمستان قرار داد، تا وانمود شود که آنان به مرگی طبیعی مرده‌اند.
   بزودی جمع‌آوری ارامنه‌ای که هنوز زنده بودند، در حلب و اطراف آن آغاز شد. آنان گروه گروه به "آکتریم" و از آنجا به "باب" فرستاده شدند. همان طور که می‌خواستند، هر روز صد‌ها نفر در اثر سرما، گرسنگی و بیماری تلف می‌شدند. ایوب بیگ، مباشر تبعید که در شقاوت سرآمد بود، بر مسند حکومت حلب تکیه زد. وی برخلاف توصیه نوری بیگ، دست به کشتار‌های وحشتناکی زد. در همین زمان بیماری تیفوس نیز بر کثرت مرگ و میر بشدت افزود. تیفوس نه تنها ارامنه، اعراب بومی را نیز به کام مرگ می‌برد. نوری بیگ از اینکه تیفوس اعراب و ارامنه را یکجا می‌کشت، شادمان بود. او اعراب را نیز برای عثمانی خطرناک می‌دانست.
   نعیم بیگ ضمنا نسخه‌ای از یک حکم را که از میان اوراق محرمانه کمیته تبعیدات پیدا کرده بود، در اخنیار آرام اندولیان، قرار می‌دهد. متن آن حکم چنین است: «هرچند از مدتها قبل، تصمیم به قلع و قمع عنصر ارمنی که قرن‌ها در صدد انهدام اساس استوار امپراطوری ما بود، و اکنون صورت یک خطر واقعی را بخود گرفته است، اتخاذ شده بود، معهذا مقتضیات به ما اجازه نمی‌داد تا این نیت مقدس را انجام دهیم. اکنون که کلیه موانع بر طرف شده، و زمان آن فرا رسیده است که سرزمین آباء و اجدادی خود را از این عنصر خطرناک نجات بخشیم، مصرانه توصیه می‌شود که شما نباید از مشاهده وضع رقت بار آنها دستخوش احساس ترحم شوید بلکه با پایان بخشیدن به کلیه آنها (پایان دادن بوضع رقت بار ارامنه از طریق نابودی آنها) سعی کنید با تمام قدرت خود اسم "ارمنستان" را از عثمانی محو کنید. مواظب باشید، آنهائی که اجرای این نیت را بر عهده‌شان واگذار می‌نمائید، مردانی وطن پرست و قابل اعتماد باشند.»*   
   حکومت علیرغم داشتن عمال خونخوار، با توجه به اینکه عمل جنایت‌کارانه آنان از نظر گستردگی دامنه وسیعی داشت؛ قلع و قمع ارامنه و یا راندن به بیابان، کار سهل و ساده‌ای نبود. در حلب و راس‌العین توده کثیری ارمنی آواره و سرگردان در حالی که سرما، بیماری و گرسنگی آنها را می‌کشت، برای مقامات محلی مشکل بزرگی ایجاد کرده بود.
   در حالیکه تبعید از آناطولی به مناطق صحرائی جنوب عثمانی، ادامه داشت، قائم مقام راس العین گزارش می‌کند که: «...دیگر در راس العین برای ارامنه جا نیست، زیرا روزی پانصد ششصد نفر از آنها می‌میرند. نه وقت این هست که مرده‌ها را چال کنیم و نه فرصت آنکه زنده‌ها را به مناطق جنوبی برانیم.»*
   در پاسخ به قائم مقام، چنین آمده بود که: «در تبعید آنها تعجیل کنید. باین ترتیب کسانی که حالشان برای عزیمت مناسب نباشد، در فاصله چند ساعتی شهر می‌افتند و می‌میرند، و شهر هم از شر مرده‌ها و هم زنده‌ها خلاص می‌شود.»*
   جودت بیگ برادر زن انور پاشا وزیر جنگ، یکی از سفاک‌ترین عاملان قتل عام بود. وی حاکم کل وان بود. پس از قتل عام وان به موش رفت. پس از قتل عام آنجا عازم بیتلیس شد تا قتل‌عام‌های آنجا را به اتمام برساند. وی هر کجا که در انجام قتل‌عام‌ها سهل انکاری می‌شد، سر می‌رسید و خود شخصا بر کشتار نظارت می‌کرد.
   دولت در صدد بود که سفاک‌ترین افراد را مامور کشتار کند. ذکی بیگ از آن جمله بود که به عنوان حاکم جدید به درزور فرستاده شد. حاکم قبلی کارش از نظر دولت نقض داشت. حاکم جدید که در صدد قتل قریب دویست هزار نفر ارمنی تبعیدی بود، به نیروی بیشتری نیاز داشت. وی کلیه "کرکسی"(چرچسی)‌ها را که قتل عام راس العین را اجرا کرده بودند، به کمک طلبید. ولی این افراد برای کشتار کافی نبودند. حاکم به اعراب بومی متوسل شد و به آنها را در ازای کشتار، وعده رخت و لباس قربانیان را داد و بیشتر ارامنه تبعیدی به آنجا بدست اعراب بومی کشته شدند.
   دولت عثمانی به رهبری "ترکان جوان" که در ابتدای کار مدعی بودند که ارامنه را فقط تبعید می‌کنند، انان حتی در بیابان نیز دست از کشتار ارامنه بر نداشتند.
   یکی از تفریحات ذکی بیگ این بود که غالبا همان طور که سوار اسب بود خم می‌شد و دست کودک خردسالی را می‌گرفت، بچه را یکی دوبار در هوا می‌چرخاند و آنگاه بشدت پرت می‌کرد و کودک تکه تکه می‌شد. آنوقت به افرادش می‌گفت: « حتی نوزاد اینها جانی بالفطره اند. چون تخم انتقام در نطفه شان بسته شده است. اگر جان خودتان را دوست دارید و می‌خواهید فردا زنده بمانید، بچه‌هایشان را هم بکشید.»*
   
شکست عثمانی در جنگ و معامله پنهانی انگلیس با "ترکان جوان":

    جنایاتی که حکومت "ترکان جوان" در مورد ارامنه مرتکب شدند، یکی از بیرحمانه‌ترین جنایات تاریخ بشری بود، که در اوایل قرن بیستم به وقوع پیوست. پس از پایان جنگ و استقلال ملل تحت سلطه‌ی عثمانی و نابودی ارمنستان و اسکان ترکان و کردان در سرزمین آباو اجدادی ارامنه، سرزمین عثمانیان به سرزمین فعلی ترکیه، محدود شد.
   پس از جنگ، وقایع سال‌های ۱۹۱٨ الی ۱۹۲٣ که سال‌های تشکیل "جمهوری ترکیه" به حساب می‌آید، سال‌های معامله پنهانی بین "ترکان جوان" شکست خورده و انگلیس پیروز در جنگ بود. بخش عمده‌ی این معامله نه تنها رهائی رهبری "ترکان جوان" و مسکوت گذاشتن قتل عام سازمان یافته ارامنه بود، بلکه یکی از افسران فعال از "ترکان جوان" با لقب "آتا ترک" اولین رئیس جمهور ترکیه می‌شود.
   انگلیس که برنده اصلی جنگ به حساب می‌آمد و سرزمین‌های عرب زبان بسیاری را از سلطه عثمانی رهانیده بود به زیر سلطه خود در می‌آورد.   از طرفی با انقلاب "بلشویکی" در روسیه تزاری، قدرت به دست کمونیست‌ها افتاده بود. انگلیس که خطر کمونیسم را جدی تلقی می‌کرد، بقایای قشون تزار را در جنگ با کمونیست‌ها و ارتش سرخ، یاری می‌رساند.
   مردم ترک زبان سرزمین‌های جنوبی روسیه، که مورد توجه رهبران پان ترکیست عثمانی بود - و جمال پاشا فرمانده کل قشون عثمانی نیز که جان خود را بر سر همین اهداف از دست داد- کماکان پس از شکست عثمانیان در جنگ، مورد توجه آنان قرار داشت.
   بدین ترتیب انگلیس و "ترکان جوان" منافع مشترکی پیدا می‌کنند. انگلیس به همین منظور در صدد تقویت ایدئولوژی پان ترکیسم بر می‌آید. و رهبران پان ترکیست ترکان جوان، علیرغم شکست در جنگ با انگلیس، در کنف حمایت انگلستان قرار می‌گیرد. می‌بایست فردی مقتدر زمام امور را در ترکیه بدست می‌گرفت که بتواند در مقابل توسعه‌طلبی کمونیست‌ها، مجری سیاست‌های توسعه طلبانه "پان ترکیسم" باشد. مصطفی کمال پاشا آتاترک، فرد مناسبی برای این کار بود. لقب آتا ترک ّبه معنی "پدر ترکان" و سیاست رو به شرق پان ترکیست‌ها، باعث دلگرمی انگلیس می‌شود.      
   چنانکه قبلا نبز از هوبز باوم محقق و نویسنده کتاب "عصر امپراتوری" نقل شد: "...در غیاب یک طبقه متوسط انقلابی، یا هر طبقه انقلابی دیگری، روشنفکران و به خصوص بعد از جنگ، سربازان باید امور را به عهده می‌گرفتند. رهبر آنان کمال آتاتورک، سپهسالاری خشن و موفق، بر آن شد که برنامه نوین سازی ترکان جوان را بی رحمانه به اجرا در آورد" در اینجا نیز نکاتی دیگر برای ادای مطلب، از هوبز باوم، نقل می‌شود: «...در سال ۱۹۱۴ ترکیه تقریبا به طور کامل از اروپا محو شده، از افریقا به کلی زایل شده بود، و فقط امپراتوری نحیفی را در خاورمیانه حفظ می‌کرد، که تا پایان جنگ جهانی دوام نیاورد. با این وجود،...ترکیه جایگزین فوری ای برای امپراتوری در حال سقوط در اختیار داشت: قطعه عظیمی جمعیت مسلمان از لحاظ قومی و زبانی ترک در آسیای صغیر، که می‌توانست اساس چیزی شبیه یک ملت کشور را طبق نمونه مصوب غربی قرن نوزدهم تشکیل دهد.»۵

"جمهوری ترکیه" و ملی گرائی افراطی ترک:

   فقدان طبقه انقلابی و پیشرو در ترکیه، سبب شد که بدون تغییرات بنیادین، نظام سلطنت به جمهوری تغییر کند. و بدون هرگونه تحول فرهنگی، و اجتماعی، جامعه با بافت سنتی و مذهبی و ایدئولوژی نژادپرستانه، شکل جمهوری و به ظاهر لائیک به خود بگیرد.
    جمهوری به معنی بر قراری دولت مدرن با محتوای لیبرال دموکراتیک است. دولتی که در آن کلیه آحاد ملت بدون آن که تعلقات دینی و قومی و... مایه امتیاز و یا اجحاف به حساب آید، بتوانند با تمام علایق ملی، قومی، فرهنگی، زبانی و دینی خود، به طور مساوی با همدیگر زندگی کنند. و نه تنها اقوام، بلکه هر فرد باید بتواند با تمامی علایق فردی خود زندگی کند. یعنی دولتی فرا ملی، و فرا دینی.
   گرچه ترکیه اولین کشور خاور میانه است که با نام جمهوری شکل گرفت، ولی، با یک ملی گرائی ترکی افراطی، نه تنها مسببین جنایات هولناک و قتل عام ارامنه را مورد تعقیب قرار نداد، بلکه با نابودی تمامی اسناد و مدارک، مصوبات، دستور‌العمل‌ها و تلگرف‌ها، به انکار قتل عام و منکر وجود ارامنه و ارمنستان درون عثمانی شد!
   حتی برای تداوم سرکوب با تصویب ماده قانونی (که به ماده ٣۰۱ معروف است) هر کسی را که عملگرد ترکان را چه در زمان عثمانیان و چه بعد از اعلان جمهوری، به زیر سوال می‌برد، به پای میز محاکمه کشید.
   اتاترک رهبر جدید ملی‌گرائی افراطی ترک، با انکار هویت زبانی و قومی کردهای شرق ترکیه، -که در قتل عام ارامنه نقش به سزائی ایفا کرده بودند- آنان را به خاطر آن خدمت بزرگ، به نام "ترکان کوهستان" مفتخر کرد.**
   در ترکیه از زمان تشکیل جمهوری، نه تنها کردها - که بزرگ‌ترین اقلیت قومی غیر ترک را تشکیل می‌دهد- زیر سرکوب شدید قرار گرفتند، بلکه ارامنه‌ای که از آن کشتارهای وحشتناک نجات یافته بودند، مجبور شدند با کتمان هویت خود و با داشتن اسامی اسلامی و ترکی، در جامعه متعصب و نژاد پرست ترکیه زندگی کنند.
   ارامنه ترکیه تا به امروز، فقط در استانبول حق زندگی علنی با حفظ هویت دینی، قومی، فرهنگی، زبانی و تشکل‌های خود دارند، که شهری بزرگ و توریستی بوده و زیر نظر تیز جهانیان قرار دارد. به جز استانبول در هیچ شهری، ارامنه قادر به علنی کردن هویت دینی و قومی و زبانی خود نیستند. به خصوص ارامنه‌ای که در شرق ترکیه، یعنی سرزمینی که روزگاری ارمنستان بود.
   از آن سرزمین پهناوری که روزگاری ارمنستان نامیده می‌شد، پس از گذشت قرن‌ها، امروز فقط تکه کوچکی در قفقاز به نام جمهوری ارمنستان باقی مانده است. و از آن مردم سخت کوش و جامعه مرفه و متشکل و کثیر ارمنی، فقط اقلیت‌هائی را به طور پراکنده، در کشورهای مختلف می‌توان دید. مردمان پراکنده‌ای که مقدر بود، ندای مظلومیت مردم خود را به گوش جهانیان برسانند. به خصوص ارامنه‌ای که پس از دربدری‌های فراوان به غرب آمده‌اند.
   امروز در اغلب شهر‌های کشورهای غربی، ارامنه‌ای را می‌توان دید که از نقاط مختلف آمده‌اند. ایران، ترکیه، قبرس، لبنان و... ارامنه‌ای که از ترکیه آمده اند، یک دوگانگی را در آن‌ها می‌توان دید: ارامنه ای که از استانبول آمده‌اند ، مانند ارامنه سایر نقاط، زبان ارمنی بلدند و اسامی ارمنی دارند. ولی بر عکس ارامنه ای که از دیگر شهر‌های ترکیه می‌آیند، نه تنها زبان ارمنی را به سختی صحبت می‌کنند و یا فقط چند کلمه ای بلدند، دارای اسامی اسلامی و ترکی هستند. اینان باز ماندگان آن قربانیانی هستند که به زحمت از کشتار نجات یافته بودند و برای زنده ماندن مجبور بودند اسامی اسلامی و ترکی بر خود و فرزندان خود بگذارند و با کتمان دین خود، در خفا و در کنج خانه و با احتیاط شنیده‌های خود از انجیل را برای فرزندان‌شان باز بگویند.
   جهان غرب پس از پایان جنگ جهانی اول، چون انگلیس برنده‌ی اصلی جنگ، نسل کشی ارامنه را، به خاطر معاملات پنهانی با "ترکان جوان" مسکوت گذاشته بود، قتل‌عام ارامنه را مورد توجه قرار نداد. در نتیجه جهان در قرن بیستم شاهد دومین نسل‌کشی، یعنی قتل عام یهودیان، شد. جنگ جهانی دوم که اروپا را به نابودی کشاند، و قتل عام یهودیان، سبب شد که جهان غرب، نسل‌کشی را مورد توجه قرار دهد، بدون آنکه به قتل عام ارامنه، به عنوان اولین نسل کشی قرن بیستم، توجهی جدی بکند.
   در دهه‌های گذشته با تکرار نسل‌کشی در بالکان و اخیرا در دارفوی سودان، جهان توجه بیشتری به موضوع نسل‌کشی دارد. از طرفی بازماندگان ارامنه به عنوان اولین قربانیان قتل عام قرن بیستم، با برگزاری مراسم و سخنرانی‌های مکرر، توجه نسبی جهانیان را، به خصوص در غرب، به نسل کشی ارامنه جلب کرده‌اند.   
   کانون‌های کوچک ارمنی به نام "های دون" (خانه ارمنی) محل تجمع ارامنه در شهر‌های غربی می‌باشد. توسط همین ارامنه هر سال در ۲۴ آوریل به مناسبت بزرگداشت قربانیان قتل عام، مراسمی برگزار می‌شود.
   از طرفی تلاش ترکیه برای ورود به اتحادیه اروپا، سبب واکنش‌ها و موضع‌گیری‌های زیادی می‌شود. روشنفکران ترک نظیر اورهان پاموک برنده جایزه ادبی نوبل به نقد عملکرد ترکان در نسل‌کشی ارامنه و سرکوب کردها می‌پردازد. دولت مردان ترک در کشیدن اورهان پاموک به پای میز محاکمه، ناکام می‌مانند.
   قتل هراند دیک ژورنالیست مبارز ارمنی در استانبول، اعتراض‌های جدی جهانیان را بر می‌انگیزد. خیابان‌های استانبول نیز شاهد راه پیمائی‌های اعتراضی می‌گردد. پلیس استانبول اجازه حمل پلاکارد‌هائی را می‌دهد که روی آن به ترکی نوشته شده بود: "ما هفتاد ملیون ارمنی هستیم" و یا "ما همه هراند دیک هستیم"
   حمل چنین پلاکارد‌هایی در استانبول در حالی مجاز می‌شود که ارامنه در سایر نقاط ترکیه از ترس مسلمانان متعصب و ترکان نژاد پرست، نه تنها قادر به علنی کردن هویت خود نیستند، بلکه ارامنه‌ای که از اروپا به دیدن اقوام خود به شرق ترکیه می‌روند نیز مجبور به کتمان هویتی هستند که در اروپا علنی کرده‌اند.
   واقعیت و زندگی دردناک ارامنه، در بین مردمان غرب، تاثیری جدی گذاشته و نه تنها ارامنه، بلکه مردم و نهاد‌های غربی نیز در ۲۴ آوریل، مراسم یادبود ترتیب می‌دهند. از طرف محققین به زبان‌های انگلیسی، فرانسه و آلمانی، کتاب‌های زیادی منتشر می‌شود. روشنفکران ترک نیز آرام آرام، به صف مدافعین حقوق ارامنه، می پیوندند.
   متاسفانه از طرف ایرانیان، کار جدی چندانی در عرصه تحقیق و ترجمه آثار چاپ شده، از زبان‌های زنده دنیا، به فارسی، انجام نگرفته است. جامعه ما نیازمند کارهائی در عرصع تحقیق و ترجمه است. و جادارد محققین و مترجمین کشورمان، توجهی به نیاز جامعه ایرانی در این عرصه، داشته باشند.
   امروز افشا و نقد دیدگاه‌های شونیستی و نژادپرستانه در هر جامعه و در هر گوشه از این جهان، گفتگوهای سالم و سازنده ای را در جامعه به دنبال خواهد داشت. و سبب تحکیم پایه‌های دموکراسی در منطقه از جمله ایران خواهد بود.

منابع:

۱ اسماعیل رائین: قتل عام ارامنه ص۲۴
۲ ویلیام اسپنسر: سرزمین و مردم ترکیه،ص ۷٨
٣ همان، ص۱۰۱
۴ همان، ص ٨۲
۵ هوبز پاوم: عصر امپراطوری ص ٣٨٣ و ٣٨۴
۶ ویلیام اسپنسر: سرزمین و مردم ترکیه ص ۹۴
۷ اسماعیل رائین: قتل عام ارامنه، ۶٨ الی ۷۰
٨ همان ۷٣
۹ همان ٨۰ الی ٨۲
۱۰ همان ٨٣
۱۱ همان ۱۰٣ و ۱۰۴
۱۲ همان ٨٣ الی ٨۶
۱٣ همان ۹۷ و ۹٨
۱۴ همان ۱٣۵
۱۵ همان ۱۰۲ و ۱۰٣
۱۶ همان ۱۰۱
۱۷ همان ۱۱۴ الی ۱۱۶
۱٨ از خاطرات محمد علی جمالزاده که در جاهای مختلف چاپ شده است
۱۹ رائین: ۱۲۲ و ۱۲٣
* از فصل چهارم کتاب قتل عام ارمنیان، اسماعیل رائین
** بعضی از روشنفکران و مبارزان کرد ترکیه، ضمن مبارزه برای حقوق پایمال شده مردم خود، به نقش کردها در نسل کشی ارامنه نیز معترف اند.